https://srmshq.ir/h2s87x
هندوانه
نادون خدا؛ اوس ماشاالله گِل کار، دِواسَر نِجابِتِ کِرمونیاش کار به دستش داد و روزای آخِرِ ماه رِمِضون نتونس روزه بگیره. البته شُغزَمهاش نِشِن که فکر بُکُنِن از دین وَر گشته یا از رو ناداری روزه نگرُفته، بنده خدا هَموطوری که گفتم نِجابتش باعث شد که نتونه روزه بگیره. حُکماً می گِن چطوری؟ بِئلِن وِشِتون بِگم؛ روز اول ماه رِمِضون بود که اوس ماشالله گِل کار ازسِرِ کار اومده بود به خونه و دراز کشیده بود که بیب سکینه از مسجد اومد.
البته چه اومِدِنی که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. هَمچی عصبانی بود که خدا میدونه. اوس ماشالله که خودش فهمید دِواسَر یه تایی یه چیزی گفتن یا خودش یه کاری کِرده که بیب سکینه وَرهَم رِخته، سِرِشه بالا گِرُفت و گُفت: علیکِ سِلام تِرنِشکو خودَم، قِبول باشه حاج خانم. بیب سکینه که آتشش تند بود، نه گذشت و نه وَر دُشت خود همو حالش گفت: -چه سلامی چه علیکی. تِرنِشکو چیزه مَ- سیسلالِنگی مَم نیستم. خدا شامس بده، زِنِکا تو مسجد همهشون هَمچی کُفتاشون گُل اِنداخته بود که من فکر کردم لابُد یا لِفتینگ کِردَن یا هِشتاشون روزه نیستن ولی وختی پرسیدم فهمیدم همهشون سحر هندونه خوردن که همچی سِرِحال هستن، تازه نمازشون که تِموم شد شووِراشون اومِدَن وَر عقبشون که مبادا آفتاب وَر تو سِرِ زِنِکاشون بُخوره و گرمائی بِشَن. اوس ماشالله که از زور بیحالی نمیتونست جابهجا بشه همطوری که خوابیده بود یه نیقوئی کرد وگفت: -اولندش اگر هندونه تو خونه نِدُشتیم سی و سه چشمه مِیوه تو یخچال بود، دوّمندش مسجد که همی سِر کوچه مونه و یه جیقو راهی بیشتر نیسته. سوّمندش اگر من خود دِ -چرخه بیام وَر عقبت بازم هِش فرقی وَرتو نمیکنه، چون سقف نداره و آفتاب وَرتِکِ سِرِته.
بیب سکینه که حسابی جِرِش گرُفته بود گفت: - کُ دو سی وسه چشمه مِیوه؟ دوتا موزِ شَهلیده و شیش تو آلو پِرچیده -رِ میگی میوه؟ اوس ماشالله که روزه حسابی وروش اثر گذشته بود روکرد وَر طِرِفِ بیب سکینه و خیلی مُلام و باشخصیت گفت: - بیبی، دَهنِ روزه ناشکری مَکُن و خودِ بداخلاقی و غرغر کِردن روزه ته وَرباد مَده خدا-رِ خوش نِمیایه یه پاره گشنگی و تُشنگی بخوری آخرشم هِچّی به هِچّی. بیب سکینه که اِنگار کن حرفا اوس ماشالله مثل یه دسته جوغِنی وَرتِکِ سِرش خورده بود یهو ازای رو به او رو شد و خیلی مِلام یه خندوئی کِرد وگفت: - راس میگی ماشو ... نه نه نه بِبَخشِن، راس میگی آماشالله، خدا اَ-سِرم بُگُذِره تومَم ببخش. کارت وَر تو اِشکمَ امریکا روسیا شِده بخوره که آدم بخوایه وَر خاطر یه پِرِ مِیوهای روزه شِه وَر باد بِده.
بیب سکینه بعد ازگفتن ای حرفا رفت وَر عقب کارش ولی وِژدانو روسیا شدۀ اوس ماشالله که تازه بیدار شده بود سر دِچارِش شد. تااینکه روز دوم ماه رمضون بود که اوس ماشالله همطو که از سرکار ور می گشت دید یه وانِتویی سر کوچهشون واستاده و داره هندونه میفِروشه. اوس ماشالله رفت جلو تا یه هندونهای بستونه که سرحرفشون خود رانندو وا شد.
اوس ماشالله وقتی فهمید که هندونا وَرو دست بنده خدا مونده و اونم میخوایه تا سِر پَسین وَرگرده بره ور طِرِف دهشون، زِرِنگی کِرد و هندونهها همه -رِ یه جا به کیلویی سه تِمَن اِستوند و خود همو ماشین یارومَم برد به خونه و تو زیرزمینیشون جاشون داد که خُنُک باشه. خلاصه سحرروز سوم بود که دِ-تائی یه دلی از عزا بِدَر اووُردَن و یه اِشکم سیری هندونه خوردن.
ظهر روز بعد که اوس ماشالله خوشحال و راضی از سِرِکار به خونه اومد برخلاف انتظارش دید که بیب سکینه نِتونسته مسجد بِره و شِتاااا شَت افتاده وَر وِسِط اتاق. اونم تا چشمش وَر اوس ماشالله افتاد شروع کرد به آه وناله و گفت: - حیف که وختی آدم روزه میگیره میبایه دَهنش بسته باشه وگرنه سه چارتو لِکِری بِشِت میگفتم. از دیشب تا حالو از درد پا و کمر چِش وَرو هم نُگُذُشتم، هِشکی نیسته به تو بِگه مردِ حسابی تو که میدونی مَ- رِماتیس دارم و سردی وشم خوب نیسته کی گفته بری یه پاره هندونهای بستونی بیاری؟ خدا از سرتَخصیراتِت بُگُذِره ... اوس ماشالله میخواست یه ضربالمثلی درباره کاه و کاهدون بگه، ولی وختی دید ممکنه به تِریچه قِبا خانِمِش بَربُخوره لام تا کام حرف نِزد و رفت به فکر چارهای که اینهمه هندونه -رِ چه کار بُکنه. وَر هرتایی از همسایا تارِفی یه هندونهای برد و میخواست قَُپُزبده که از سِرِ زِمینا پدریش اووردَن؛ ولی وختی که به یادش میاومد روزه داره دروغ نمیگفت و صلوات میفرستاد. هِندونامَم که خضری شِده بود، هرچی وَر این و وَر اون میبُرد تِموم نمیشد. آخرشم نصف بیشتری هندونا موند وَرودستش.
https://srmshq.ir/5f903e
اگر پدر اَندر شاهزاده باشه/ به فکر کشتن پیرزاده باشه
سراینده این بیت شعر ناشناس است ولی همچون بسیاری از سرودههای فارسی که به مثل تبدیل شدهاند در مجموعۀ فرهنگ مردم کرمان به سبب برخورداری از موسیقی وزن و قافیه و ردیف، ماندگار شده است.
از آنجا که مخاطب این زبانزد با معمایی کنایی و استعاری روبهرو نیست به راحتی با آن ارتباط برقرار میکند و طلاق و چند همسری را به عنوان عوامل فرسایندۀ جامعه میپذیرد.
در این زبانزد دو واژۀ «پدر اَندَر» و «پیرزاده» که در گویش کرمانی شنیده میشوند برای بچههای طلاق و خانوادههای از هم گسیخته و چند گروهه مفاهیم دردناکی دارند. پدر اندر (ناپدری) مردی است که با زن بیوهای که از شوهر قبلی فرزند یا فرزندانی دارد ازدواج کرده است. فرزندان چنین زنی این مرد را «پدر اَندر» مینامند.
مردی که از نخستین همسر خود فرزندانی دارد و به هر علتی اقدام به تجدید فراش یا ازدواج دوم کرده است. همسر دوم و فرزندانش، فرزندان همسر اول را «پیرزاده» مینامند؛ یعنی فرزندانی که از همسر پیر پدرشان متولد شدهاند.
اگر از ازدواجهای دوم و سومی که تحت شرایط خاص و از روی ناچاری صورت گرفته بگذریم و آنها را موجه بدانیم؛ بیشتر ازدواجهای دوم و سوم و ... آلوده به هوس و لجبازی، خوشفرجام نبوده و اجتماع هم از قِبِل آنها بهرهای نبرده است زیرا بیشتر فرزندانی که در چنین خانوادههایی رشد میکنند از کمبودهای عاطفی رنج میبرند و بخش عمدۀ وقت آنها صرف مشکلاتی میشود که در خانوادههای منسجم و تکهمسری وجود خارجی ندارند.
این «مثل» از گذشتههای دور به ما خبر میدهد که پدر اندر حتی اگر شاهزاده باشد یعنی دارای اصالت و نجابت شاهزادگی باشد، نمیتواند فرزند مرد دیگری را در خانۀ خود تحمل کند. مخاطب زبانزد، زنانی است که تحت تأثیر تبلیغات زهرآگین رسانههای دشمنان ایران با مشاهده کوچکترین تندی و ترشرویی شوهر خود، راهی دادگاه میشوند که طلاق بگیرند و به اصطلاح آزاد شوند و یا با مرد دیگری ازدواج کنند. غافل از اینکه شوهر دوم - هرچند شریف و نجیب - نمیتواند فرزند مرد دیگری را در خانه تحمل کند. بدیهی است، در صورتی که مواردی بدون دردسر روی داده است، شوهر دوم یک عمر چیزی را تحمل کرده است که علاقه به آن نداشته و البته مردان وارستهای هم داریم که بایستی آنها را به عنوان استثنا پذیرفت.
با توجه به مقدمۀ بالا سازگاری بانوان ایرانی در مقابل شوهران کجخلق، معنادار و در خور ستایش است. چرا که این دسته از بانوان - که بهشتیان واقعی هستند - هر بار که به قصد جدا شدن از همسر بداخلاق خود اقدام میکنند، تصویری از این مثل در مقابل چشمانشان زنده میشود و در آیندۀ فرزند یا فرزندان خود را در آتش و خاکستر میبینند که با بزرگواری و گذشت به خانه برمیگردند و صبوری پیشه میکنند تا فرزندانشان از آب و گل بیرون آیند و برای جامعه مفید باشند. چنین مادرانی به سبب پیروزی بر هوا و هوس و اجرای رسالت خطیر مادرانه، بهشتی شدهاند و فرزندانشان پشت پایشان را میبوسند تا رایحه بهشت را استشمام کنند.
https://srmshq.ir/q0kvwc
خودِتِه وَر کِلَم کورا مَزَن
تظاهر به نفهمیدن نکن.
شِبی یِه پِشویی وَر بیخِ گوشَم تا صُب هِی غِنگ غِنگ میکِرد، هِی جِز جِز میکنَدِه تَم.
دیشب تا صبح پشهای کنار گوشم مرتب آواز میخواند و دائم مرا نیش میزد.
اَ وَختی ناخونَم رَفتِه لا دَر، چار ما رِه تا کِردِه.
از وقتی انگشتم رفته لای در، چهار ماه گذشته است.
وَر چی هَنچی دَس زِدی وَر زیرِ کِلوچِت، موت کِردی نِشِستی ای کُنجو؟
چرا دست زدهای زیر چانهات و غمگین نشستهای این گوشه؟
ای گوشتا چِقَ چِلَنت دارَن. وَر بِخی چِلَنتاشِه بگیر، بِلِه تِشون وَر بار.
این گوشتها چقدر آشغال دارند. بلند شو آشغالهای آنها را بگیر و بگذارشان روی اجاق.
پُخ هَر رو هَس، نَه تِه هَمِه خَبازی یا
نان همه روزه پخته میشود، ولی نه در همه نانواییها.
ما اینِه دِگِه داریم نو بِبا مِشنِویم.
ما این را دیگر داریم جدید میشنویم.
کو ای گو رِه چِغِلِش بِدِه، گُسِه یو بُکنیم.
لطفاً این توپ را لگد بزن بیاید اینجا، که وسطی بازی کنیم.
https://srmshq.ir/14kvzu
علی آقا ساندویچ فروش سرِ خیابان محلۀ ما تعریف میکرد، یک روز مغازه شبیه پنجشنبهبازار میناب شده بود و حسابی سرم شلوغ بود روی میز و کف مغازه پر بود از تهماندههای ساندویچ، تکههای گوجه و خیارشور و خلاصه مشتریها بدجوری ریختوپاش کرده بودند. بچههای شیطان سس گوجه و سس مایونز را ریخته بودند روی میز و در و دیوار.
مغازه به طرز وحشتناکی کثیف بود. یک وضعی داشتیم که بیا و ببین. حالا فکرش را بکنید در این وضعیت دیدم دو نفر از مأمورهای سختگیر بهداشت وارد مغازه شدند. یک خانم و یک آقا. در دل گفتم، «یا پیر چوگان!» چرا الآن باید سروکلۀ اینها پیدا شود؟! برادرم که به عنوان شاگرد در مغازه کار میکرد در آن لحظه نبود و دست تنها بودم. رفته بود نان فانتزی و خیارشور بخرد. از شانس بد، آن روز روپوش سفیدی که همیشه تنم بود هم نپوشیده بودم. تعطیلی و پلمپ مغازه حتمی بود، باید فکر بکری میکردم.
همانطوری که پشت «فر» ایستاده بودم، دو دستی زدم توی سرم و با آواز بلند گریه کردم. «کاکام جان، آخی کاکام جان»
رفتم و هق، هق کنان خودم را بیاختیار انداختم روی صندلی، الآن وقتی فکرش را میکنم آن همه اشک از کجا میآمد؟ مثل رودخانۀ «جلابی» اشک از چشمانم سرازیر میشد. پشیمانم از این که بازیگر نشدم، اگر بازیگر شده بودم دیگر نیازی به گریم کردن و زور زدن برای گریه و این ادا و اصولها نبود...
خوشبختانه متوجه شدم این نمایش در دل سنگ مأمورها اثر کرد. به قول آقای «عامل» گزارشگر کشتی، آن هم مأموران چغر و بد بدنی که سالها میشناختمشان.
اول خانم مأمور بهداشت از داخل یخچال یک لیوان آب خنک را آورد و گفت: «بخورید تا حالتون جا بیاد، چی شده مگه؟» در حالی که به زور یک قلپ آب خوردم، همراه با مقداری چاشنی گریه گفتم: «آی خانم بهداشت، اون برادرم که اینجا کار میکنه رو که میشناسی؟» گفت: «بله». گفتم: «همونی که هیکلش مثل رستم بود.» گفت: «بله، بله» - حالا خودمونیم برادرم قدش یک و شصت بود و وزنش به زور ۵۰ کیلو - مثل روضهخوانها با آب و تاب زیاد ادامه دادم: «همونی که از خوشگلی توی فامیل ما تک بود!» گفت: «خب، چی شه؟» گفتم: «الآن تماس گرفتن رفته زیر کامیون...» و تا جایی که میتوانستم از ته دل گریه کردم. دیدم آن یکی مأمور که مرد بود و به لحاظ شرعی اشکالی نداشت! آمد و مرا در بغل گرفت. طفلکی همصدا با من زد زیر گریه و در عین حال دلداریام میداد.
در همین هیر و ویر مشتری آمد. آن یکی مأمور رفت و با گفتن این که اتفاقی افتاده و مغازه تعطیل است ردش کرد و رفت.
این یکی مأمور هم رفت نردههای مغازه را جا انداخت و قفل و کلید از روی میز برداشت. زیر بلغم را گرفت و بلندم کرد. به اتفاق آمدیم بیرون. خودش زحمت کشید و درِ مغازه را قفل کرد و گفت: «اگه حالت خوب نیست برسونیمت؟» با اشاره سر گفتم: «نه» خانم مأمور گفت: «چرا آخه؟» یواشکی و همراه با بغضی گفتم: «منتظرم الآن میآن دنبالم که بریم روستا برای تشییع جنازه...» و پشت بندش یک گریه سوزناکی کردم که دل کافر آب میشد چه رسد به مأمور بهداشت!
علی آقا میگفت: «آن روز با این ترفند به خیر گذشت و رفتم منزل و چون پنجشنبه بود رفتم روستا تا شنبه هم که برگشتم گفتم خدا کریمه چون این دوستان دیر به دیر میآن واسه بازدید...»
https://srmshq.ir/env6xk
ب: مثل بارش
دال: مثل دِل، مثل دل بخواهی
***
مورچه از روی لاله گوش سمت راستم به آیینه روشویی خیره شده است و در آیینه به من میگوید: «که چی؟» خمیردندانی را که تازه روی مسواکم ریختهام را با آب میشویم و بی آن که دندانهایم را مسواک زده باشم، خیره در آیینه میگویم: «چی؟ که چی؟» مورچه تلخندی میزند و میگوید: «صبح به خیر. هیچی بابا شوخی کردم حواست به دندونات باشه!» نه مثل این که این مورچه همین صبح اول صبح میخواهد که روی اعصابم راه برود. پس خیره در چشمان آیینهایاش با تحکم میگویم: «چه میخواستی بگویی؟» مورچه لاله گوشم را گاز میگیرد و حالا روی مبل راحتی گوشه حال نشستهام.
مورچه میگوید: «هوای دستشویی خیلی خفه بود.» سرد و بیاعتنا میپرسم: «خوب حالا چه میخواستی بگویی؟» مورچه میگوید: «از نگاه یک مورگردی واقعی به اطراف نگاه کن، که چی؟» میگویم: «مورچه! من و تو در مورگردیها در جهت طنز، نازیباییها را برجسته میکنیم و البته که همهی داستان این نازیباییها نیست.» مورچه میگوید: «تو کوری و نمیبینی!» میگویم: «ای مورچه مورگرد که سابق بر این در گورخوابیها همراه من بودهای! مگر نه این است که چشم و گوش من همان چشم و گوش تو است؟» مورچه تلخندی میزند و میگوید: «نکته همین جاست که شما آدمها دکمهی دل بخواهی دارید و ما نداریم!» کمی روی مبل جابهجا میشوم و متعجب میپرسم: «یعنی چه ای مورچهی فضول؟» مورچه میگوید: «برای شما دکمهی دل بخواهی تعریف شده است و اگر دلتان نخواهد نمیبینید و اصلاً برای شما همهی کارها دل بخواهی است!» ناخودآگاه در پاسخش میگویم: «دلمان میخواهد و به شما مورچهها ربطی ندارد!» مورچه ریز ریز میخندد و میگوید: «آفتاب آمد دلیل آفتاب» میگویم: «مورچه از توی این حرفها یک مورگردی درنمیآید آخر این چه بحثی است که پیش کشیدهای؟»
مورچه میگوید: «البته که این دل بخواهی پیامدهایی هم دارد.» حتماً که این مورچه هدفی دارد پس با احتیاط میپرسم: «چطوری؟» مورچه پاسخ میدهد: «به اطرافت نگاه کن و ببین که مردم چه چیزی را دلبخواهی میبینند و چه چیزی را نمیبینند.» میپرسم: «چطوری بفهمم؟» مورچه میگوید: «فقط ببین که به کجا رواناند. همین.» حوصله ادامه گفتوگو را ندارم و میخواهم این مورگردی را به پایان برسانم که مورچه میپرسد: میدانی که در دهه اول آبان ماه ۱۴۰۴ خورشیدی مدیرعامل آبفای کشور چه گفته است؟
میگویم: «نه مگر چه گفته است؟» گفته: «میزان بارشها از ابتدای سال جدید آبی نزدیک به ۸۰ درصد نسبت به بلندمدت کاهش یافته است.» با تعجب میگویم: «۸۰ درصد؟! واقعاً» مورچه میگوید: «دلت نمیخواهد که ببینی؟ نه؟!» حوصله ندارم و این مورگردی در همین جا به پایان میرسد.
https://srmshq.ir/ci7hfl
سرنوشت افلاطون همان روزی عوض شد که پدرش به او گفت اگر میخواهد در آینده برای خودش کسی بشود و زیر منت احدالناسی نرود فقط و فقط باید یک وسیلۀ بهدردبخوری را اختراع کند. افلاطون یادش نمیآمد اولین بار چند ساله بود که پدرش این نصیحت را به او کرد؛ قدیمیترین زمانی که یادش میآمد پیش از رفتنش به مدرسه بود، وقتی هنوز سواد خواندن و نوشتن نداشت.
افلاطون روزهایی را به یاد میآورد که در پنج، شش سالگی ساعتها مینشست و به اطراف دقت میکرد تا چیز قابل اختراعی پیدا کند یا در حقیقت چیزی را پیدا کند که نباشد و او اختراعش کند؛ اما پنکه، سماور، تلویزیون، رادیو، لوستر، تاب، سرسره، حتی فرفره هم اختراع شده بود و همین کار افلاطون کوچک را سخت میکرد. او در موضوع اختراع حسابی پیاده بود.
سالها گذشت تا افلاطون بداند اختراع کردن کارِ او نیست. وقتی در سال دوم راهنمایی شش تجدیدی آورد، میان آن همه تشویش به این فکر میکرد که حتی در تجدید آوردن هم مخترع نشده؛ همان سال و در همان کلاس، سه نفر دیگر هم شش ستاره شده بودند.
گذشتِ زمان خیلی از موضوعات و مسائل را از ذهن آدمیزاد پاک میکند، اما موضوع اختراع از ذهن افلاطون پاک شدنی نبود و نیست. مگر انسان از اسم خودش هم میتواند فرار کند؟ وقتی افلاطونِ نوزاد به دنیا آمده بود، پدرش به نیت مخترع شدن این فرزند پسر، اسمش را افلاطون گذاشت. بیچاره منصور اسکندرزاده که خودش هیچ نوایی و بهرهای از دنیا نبرده بود، به این امید که فرزندش مخترع شود اسمش را افلاطون گذاشت. غافل از اینکه آن بیچاره نمیدانست افلاطون مخترع نیست.
اسمِ افلاطون برای خودش مانند داغ ننگی بر پیشانیاش بود. هر روز و هر بار که کسی صدایش میکرد، صدای پدرش برایش تداعی میشد که: «اسمت رو افلاطون گذاشتم که مثل افلاطون اسمت توی دنیا صدا کنه، یه چیزِ درستی اختراع کن که مردم بگن خدا پدرش رو بیامرزه...». بارها برای تغییر نام اقدام کرده بود اما دلایلش کافی نبود و ثبتاحوال نمیپذیرفت.
همین که عقلرس شد، رفت دنبال اینکه اصلاً این افلاطونِ اصلی کیست که در لحظۀ تولد او، اسمش از ذهن پدرش گذشته است. با سواد نم کشیدهای که داشت تحقیق کرد و از این و آن پرسید تا بالأخره فهمید این بنده خدا در اصل اسمش «آریستوکلس» است و در دورۀ خودش مخِ درجه یکی بوده. از چند نفری هم که سرشان به کلاهشان میارزید دربارۀ همین آقای آریستوکلس پرسید و فهمید این اتفاقها بیحکمت نیست که پدرش خواسته یا ناخواسته اسمش را افلاطون گذاشته است.
افلاطون ما بعد از اینکه خیالش بابت مخترع نبودن آریستوکلس جمع شد، نفس راحتی کشید و به زندگی اصلی و روزمرهاش برگشت. شرایط آریستوکلس شدن کاملاً برایش مهیا بود، این همه مدت یار در خانه و او گرد جهان میگشت.
- آهان شما در جریان زندگی روزمره افلاطون نیستید، حق هم دارید که نباشید. از ابتدای ماجرای افلاطون تا اینجا، شرح ماوقعی بود که افلاطون با اسمش داشت؛ اما در این سالها بالأخره کار و باری راه انداخته بود و زندگیاش را میکرد که ارتباطی با گذشته نداشت که برایتان بگویم -
افلاطون هر صبح رأس ساعت هشت از خواب بیدار میشود و لخلخکنان خودش را جمع و جور میکند و ساعت هشت و نیم جلوی منقلاش مینشیند و نیم ساعتی سیر آفاق و انفس میکند تا باطری جسم و روح و رواناش را شارژ کند و خودش را به مغازهاش برساند. همین یک ساعتِ اول صبح برایش حکم معجزه دارد. حداقل تا ظهر جلوی مغازهاش بساط حرف و حرف و حرف است. کم هم نمیآورد، با حرفهای پشتبندِ هم معرکه میگیرد. همۀ اهل محله میدانند که اگر دلشان گرفت یا حوصله نداشتند باید بروند جلوی مغازۀ افلاطونِ فیلسوف. این اسم را بقیه رویش گذاشتند، خودش هم نهتنها بدش نمیآید که خوشحال هم میشود.
مشتریهای «سمساری افلاطون» بیش از آنکه برای خرید کردن بیایند، برای نشستن پای صحبتهای افلاطون میآیند و نهایتاً با یک سماور سوراخ که یک بار برای لطفعلیخان زند با آن چای دم کردهاند یا فشنگی که خودِ موسیو تولوزان از قلب ناصرالدینشاه بیرون کشیده، برمیگردند.
افلاطون برای هر کدام از وسایلی که در سمساریاش دارد، داستان و حکایت غریبی دارد. اقدامات انقلابی هم کم ندارد. یک بار آنقدر دربارۀ یک لولهنگ قدیمی و سابقهاش حرف زد و آنقدر از تاریخچه و اهمیت لولهنگ گفت که خودش از فروش آن منصرف شد و گفت: «اصلاً این یکی را اشتباهی آوردهام اینجا. این را باید لای هفت تا پتو میپیچیدم جایی دفن میکردم که چشم کسی بهش نخورد.»
اما حوالی ظهر که میشود خستگی و افت نیرو افلاطون را به خانه میکشد تا باز هم با معجزۀ دیگری خودش را برای عصر آماده کند. عصرها هم همان شامورتیبازی برقرار است و افلاطون برای جماعتی که جلوی مغازهاش جمع میشوند سخنسرایی میکند. دهانِ گرم نعمتی است که هم دست روزگار، هم آن معجزۀ سهوعدهای به افلاطون داده است تا گذران زندگی کند.
اما زندگی افلاطون بدون آن خواستۀ ازلی پدرش پیش نمیرود. او که سن و سال و مغزش برای مخترع بودن رد دادهاند، همیشه در میان همۀ حرفهایش از اختراعی که دارد حرف میزند. اختراعی که جرأت رونمایی آن را ندارد. خودش هر چند روز یکبار در میان صحبتهایش میگوید: «والا این حرفهایی رو که شما اینجا میشنوین و من میزنم، هر جایی و به هر کسی نمیشه زد. خیال میکنین خودِ من جرأت میکنم اختراعم رو به دنیا نشون بدم؟ همین ناسا و سیا و موساد که قبلاً دربارهشون براتون توضیح دادم میان نیست و نابودم میکنن. شوخی نیست، همین الآن اینجا نشستی، یه دکمه بزنی یهو خودتو تو ناف نیویورک جلوی یه دسته کاکاسیاه آوازهخون ببینی. خیال کردین دنیا به هم نمیریزه؟ نتیجهاش چی میشه؟ جنگ جهانی. خب منم آدمم، میشینم حساب میکنم میبینم فعلاً دنیا آمادگیاش رو نداره. مجبورم فعلاً قطعاتش رو باز کنم یه جوری پخششون کنم که اگر هم اومدن سروقتم نتونن سرهمش کنن... اختراع کردن مصیبتیه. فقط همون اختراع کردن که نیست، باید هزار تا چیزِ دیگه رو هم کنارش ببینی. ببینی اصلاً تُویِ مخترع توی زمان درستی به دنیا اومدی یا نه؟ یارو کی بود میگفت جبر جغرافیایی؟ برای من شده جبر زمونه... این حرفا گفتن نداره، شماها که مخترع نیستین این چیزا رو درک کنین. خدابیامرز آقام هم با این اسمگذاریش ما رو انداخت تو رودروایسی اختراع. خدا رحمتش کنه...»
https://srmshq.ir/4x7iej
«مرد باید جذبه داشته باشد. مردی که مقابل زنش کم بیاورد تا ابد باید سواری بدهد. مرد باید جوری سر زنش فریاد بزند که جرئت نکند نفس بکشد. اگر دست بزن داشته باشد که بهتر، اگر نداشته باشد؛ وقتی عصبانی شد اولین چیزی که دم دستش آمد را بزند توی دیوار و بشکند که همه زهرهترک بشوند.»
اینها را یکی از همکارانم به من آموزش داد. دیروز که برای پسته چینی ما را از سر میدان برده بودند توی روستایی اطراف شهر، با کمال افغان درد دل میکردم. گفتم: سی سال توی آموزش و پرورش زحمت کشیدم و حالا که بازنشسته شدهام باید اول صبح سر میدان باشم تا شاید یکی برای کارگری انتخابم کند که بتوانم خرج خانه را تأمین کنم. زنم هرشب غرغر میزند که چرا هنوز مستأجر هستیم. اگر دلیل بیاورم و توضیح بدهم میگوید: تو باید سنگ صبورم باشی، فقط بشنویی و چیزی نگویی تا من خالی شوم.
وقتی سکوت میکنم، میگوید: اصلاً حرفهای من برایت مهم نیست، انگار با در و دیوار صحبت میکنم. به همکارم کمال گفتم: دارم دیوانه میشوم، اگر داشتم مهریهاش را پرداخت میکردم و طلاقش میدادم. گفت: شما ایرانیها خیلی زنذلیل هستید. بزن تو دهنش! گفتم: دلم نمیاد، دوستش دارم (خجالت کشیدم به او بگویم که زورش از من بیشتر است).
کمال افغان کلی روش همسر داری با حفظ جایگاه مرد را به من آموزش داد. با آمادگی کامل و مرور آموزشها وارد خانه شدم. زنم گفت: جورابهاتو دربیار و پاتو بشور! بو گربه مرده می ده پات! صدایم را بردم بالا و گفتم دلم نمیخواد به تو ربطی نداره. به حنجرهام فشار زیادی آوردم در حدی که وقتی که به تو ربطی نداره را گفتم صدام خروسی شد و افتادم سر سرفه! گفت: از بس سر میدون سیگار مفتی میکشی، سینه ت داغون شده.
گفتم: افغانیا سیگار نمیکشن. گفت: بدتر! حتماً ناس میندازی. گفتم: به تو ربطی نداره، اصلاً دلم میخواد گردی بشم به تو چه؟ گفت: بدبخت همینجوری از گرسنگی شدیم پوست و استخون! خدا کنه تو عرضه داشته باشی و بتونی پول گرد در بیاری! منتظر اوج درگیری بودم. دوباره داد زدم: خستهام یه استکان چای بیار! گفت: نوکر بابات غلوم سیا... احساس کردم زمان طلایی برای مردسالاریام فرارسیده. دور برم را نگاه کردم، چیزی برای پرت کردن پیدا نشد.
گوشی موبایلم را پرت کردم سمت دیوار، از نظر خودم تنظیم کرده بودم که بخورد به پشتی ولی خورد لبه ستون آهنی و در یک چشم برهم زدن نوکیا ۱۱۰۰ من پودر شد. بیست سال این موبایل یار و همراه من بود. زنم قاهقاه به اشک توی چشمهای من میخندید. بلند شد و یک استکان چای برایم آورد و خودش خوابید. امروز ماجرا را به همکارانم گفتم. یکی از آنها که تا حالا سه تا زن طلاق داده گفت: اگر هنوز میخواهی مردسالار باشی و به این خاطر هزینه زیادی نداشته باشی با من بیا... رفتیم سراغ یک وانت نیسان که لیوان ایرانی میفروخت و نوشته بود: «یک دست بخر، دو دست ببر» با قیمت خیلی مناسبی صاحب دوازده تا لیوان شدم.
آنها را توی خورجین موتور گذاشتهام تا هر شب یکی از آنها را زیر لباسم پنهان کنم و موقع عصبانیت بزنم توی دیوار... متأسفانه زنم امشب مهربان است و هنوز بهانهای برای کوبیدن لیوان توی دیوار پیدا نکردهام. باید فردا بروم و اگر شد لیوانها را پس بدهم.
https://srmshq.ir/axf5mg
ساعت هشت صبح ماشین اداره جلو خانه ایستاده بود. سوار شدم. احوال راننده را پرسیدم. دل و دماغی نداشت. گفتم شاید با زنش بحثش شده. گذاشتم توی حال خودش باشد. از شهر که زدیم بیرون به زنش زنگ زد. انگار اشتباه فکر کرده بودم. با مهربانی سلام و حال احوال کرد، ولی چند لحظه بعد اخمهایش رفت توی هم و گفت.
«ای خدا لعنتت کنه بچه! خب حالا حالش چطوره؟ ... حالت تهوع هم داره؟...من الان توی مأموریتم، زنگ بزن داداشت بیا ببرتش درمانگاه...» از کارخانه سیمان رد شدیم. شاید انتظار داشت من چیزی ازش بپرسم. نپرسیدم. باغین که رسیدیم دوباره به زنش زنگ زد -«چه شد؟...ای بابا! کجا رفته داداشت؟... خودت آژانس بگیر ببرش درمانگاه... من ظهر برمیگردم، ضربه مغزی نشده باشه!... باشه باشه خداحافظ» طاقت نیاوردم.
پرسیدم «اتفاقی افتاده؟» گفت «پسرم ورجهوورجه میکرده، خورده زمین، سرش گرفته به دسته چوبی مبل! خانمم داره گریه میکنه. حالا قرار شد ببرتش درمانگاه» خیالم راحت شد و نگاهم را رها کردم روی کوههای اطراف جاده. سواد شهر بردسیر از دوردست دیده شد. راننده نگران بود. برای بار سوم گوشیاش را برداشت و شماره زنش را گرفت. «الو... چه خبر؟...کدوم بیمارستان؟...پونصد هزار تومن؟... سی تی اسکن؟ ... ای بابا! من هرچه داشتم دیروز خرج ماشین کردم... حالا زنگ بزن مامانی داداشی یکی بگو برات کارت به کارت کنه من سر برج میزنم به حسابش...» رسیدیم بردسیر.
یکی دو ساعت جلسه و بعد رفتیم برای ناهار و نماز. توی رستوران، پرسیدم «بچهتون بهتره؟» گفت «هنوز حالت تهوع داره. خانمم بردتش بیمارستان شفا گفتن اول باید پونصد بریزه به حساب تا پروندهش تشکیل بشه» ناهار خوردیم و از میزبان خداحافظی کردیم. ساعت دو بعد ازظهر توی کوههای باغین داشتیم برمیگشتیم. راننده همچنان نگران بود. زنگ زد -«چکار کردی؟ سیتی گرفتی؟...هنوز نگرفتی؟...یعنی چه؟ مگه مامانت نریخت بحساب؟... خب داداشت چی؟... عجب نامردیه! من سه برابر پونصد تومن طلبش دارم...خیلی خب من دارم برمی گردم. همون تو بیمارستان باش من چهل دقیقه دیگه میرسم».
از اولین زنگ راننده به زنش، تا آن لحظه که با ناراحتی گوشیاش را پرت کرد روی داشبورد و یک فحش آهسته به برادرزنش داد، چند بار خواسته بودم بگویم که من پانصد تومان را میریزم به حسابت، ولی هر بار فکر کرده بودم که این راننده، تازه به اداره ما آمده و معلوم نیست راست بگوید، شاید دارد فیلم بازی میکند. بالاخره در مکالمه آخری راننده با زنش، وقتی از بیمعرفتی برادر زن نامردش در آن شرایط حساس عصبانی شد و بغض کرد وگوشی را پرت کرد، هر چه شک داشتم برطرف شد. کاملاً مطمئن شدم صحنهسازی نمیکند. باید پیش از آنکه طفل معصوم دچار آسیب شدید مغزی بشود وارد عمل بشوم. وارد عمل شدم. با اصرار فراوان شماره کارت زن راننده را گرفتم و نرسیده به کارخانه سیمان، پانصد زدم به حسابش تا کارهای درمان طفل بینوا را انجام بدهد. راننده گفت «آقای یوسفزاده بخدا شرمندهام. سر برج برمیگردونم». رسیدیم کرمان. شماره کارت خواست که پول را برگرداند. تعارف کردم، قبول نکرد. دادم. چند روز بعد، آن راننده از اداره ما منتقل شد. از کارپرداز پرسیدم «فلانی دیگه راننده ما نیست؟» گفت «نه، چرا؟» گفتم «هیچی»، گفت «واقعاً هیچی؟» گفتم «واقعاً هیچی». گفت «خب خدا را شکر، گفتم شاید از شما هم پول سیتیاسکن گرفته؟»!
https://srmshq.ir/qyxmlr
نون خورو
حمید نیکنفس
ز مالِ غیره و از مال دنیا
نمی مونه به جز یاد تو وَر ما
تنور داغ نونش کنده می شه ۱
مذار ای نازنین پا وَر پی ما ۲
خداوندا عطا کن نون گندم
از اون گندم که سالی مونده در خُم
تو میگفتی نخوردم، مشکلی نی ۳
نخوردم دیده ام وَر دست مردم ۴
عجب خوشمزیه این نون تیری
خوراک و قاتُق روزای پیری
همه دیدم بشت ۵ استاد می گن
تو استادی ولی در بوتهگیری ۶
کُپویی ۷ پختی و نونی فطیرو ۸
کُپو خوبه ولی وَر طفل شیرو
وِرو ۹ آتش گُذُشتی پُف تلنگو ۱۰
کُماچ خونگی با نون سیرو ۱۱
خداوندا بکن گُرّون ۱۲ و روشن
تنور بختمه با چوب ارچن
قناعت گر به کُرنویی ۱۳ بسازه
به قرصی نون جو یا نون ارزن
لبت از خوش خوراکی نون کُرنو
همه نونا بشن قربون کُرنو
میا ۱۴ زودی بسازه شهرداری
به شهربابکان میدون کُرنو
ز حکمت نیمه گم ۱۵ کردی درو رِ ۱۶
مبر از بنده ای ای ۱۷ ابرو رِ
خدایا پختهای وَرما تو نونی
مپز وِر ما ولی نون خُرو ۱۸ رِ
۱-تنور داغ نونش کنده میشه: ضربالمثل کرمانی: هر کاری باید به درستی انجام شود و بهاندازه
۲- پا ور پی کسی گذاشتن: کسی را تحت فشار گذاشتن
۳- نی: نیست
۴- وَر دست مردم: به دست مردم
۵- بشت: به تو
۶- بوتهگیری: بهانهگیری
۷-کُپو: نوعی نان محلی کرمان
۸ - فطیرو: نانی فطیر و نامرغوب
۹- وِرو: بر روی
۱۰ - پُف تلنگو: نوعی نان محلی
۱۱ - نون سیرو: نان کوچکی که معمولاً برای پذیرایی در مراسم عزا پخته میشود
۱۲ - گُرّون: آتش افروخته
۱۳ - کُرنویی: نوعی نان محلی شهربابک
۱۴ - میا: باید
۱۵ - نیمه گم: نیمهباز
۱۶ - درو رِ: در را
۱۷ - ای: این
۱۸ - نون خُرو: نونی نان سیاهرنگ و نامرغوب
غزل مرارت
سیدعلی میرافضلی
در انبوه مرارتها، مرورت میکند دنیا
برای صد غم ناخوانده، جورت میکند دنیا
دمادم مینشاند بر سر خاک عزیزانت
شبیه شمع - نمنم - پا به گورت میکند دنیا
در آن وادی که صدها چاه میجوشد به هر گامش
شتابان میروی، اما صبورت میکند دنیا
کمالاتی که داری میستاند یک به یک از تو
گرفتار گروهی باشعورت میکند دنیا
تو را با خشکمغزان بر سرِ یک سفره میخوانَد
نمکپروردۀ عقل نمورت میکند دنیا
چه با بلقیس زیبارو، چه با قالیچۀ جادو
سلیمان هم که باشی مورمورت میکند دنیا
کمی از تخت بیمقدار خود پایین بیا بنگر
که در تاریکیِ تقدیر کورت میکند دنیا
متاعی نیست در دکّان این مکّاره جز عبرت
شکست فاحشی سهم غرورت میکند دنیا.
اسماعیل ملایی
کشت ما را توی مجلس بانگ مردم مردمش
آنکه از ری میرسد هر روز نان گندمش
آن برنج دستساز هند، ما را آرزوست
هفت کوچه آنطرفتر رفته عطر طارمش
روزگارش تا که بر وفق مرادش هست باید بشکند
هم دل حزب رقیب هم دو گردو با دمش
ما همه زخمیم اگر باور نداری باز کن
بس که آورده فشار از هر جهت با اهرمش
این همه میخواست که شایستهسالاری کند
شد مشاور از همان اول برادر خانمش
جامه زهد و ریا را کند و بر تن کرد و رفت
با سفر به تایلند و در سفر سوی قمش
جنگ، جنگ زرگری بین، رقیب و حزب بود
نفتها را خورد و آبی ریخت روی هیزمش
خورد و برد و کرد اعمال نفوذ از هر طرف
رأی هم میآورد این شخص دور دومش
عاشقی
منصور بختیاری
آنچه را که دلم نمیخواهد
ذهن بیمار میدهد دستم
گرچه از شُرب خَمر بیمارم
او به اِصرار میدهد دستم
میکشاند مرا به رسوایی
مینشاند مرا به خود گویی
میشوم شاعری پریشان گو
تا که خودکار میدهد دستم
غمِ نان را اگر که بُگذارم
غمِ یارم چو قوزِ بالا قوز
هرشب او از دریچه میآید
نخ سیگار میدهد دستم
قسمتم شد ز باغ گلبوسه
تاولی تَر ز داغ یک بوسه
یارِ من، این شبیه قدّیسه
جای گُل خار میدهد دستم
تا هدایت کُند مرا گاهی
صادق از خاک میپرد بیرون
تا روایت شوم به هر سازی
ذوالفنون تار میدهد دستم
آرزویی که زیر پایم مُرد
داغدارم نمیکند اما
دست بر دل نهادهام عمری
بوی مُردار میدهد دستم
ماندهام در میان غمهایم
چون حِمارِ خسته، پا در گِل
یکی از من مراقبت بکند
عاشقی کار میدهد دستم
مرتضی کردی
عدهای نان را عبادت میکنند
عطر گلدان را عبادت میکنند
عده از روی باد معدهشان
باد و توفان را عبادت میکنند
بندتنبانی است شعر و شاعران
بند تنبان را عبادت میکنند
عدهای مانند آدم خاکیاند
جمعی انسان را عبادت میکنند
فکر و ذکر عدهای تایلند شد
گرچه ایران را عبادت میکنند
دختری تا در خیابان لخت شد
آن خیابان را عبادت میکنند
هست مهمان خر برای میزبان
اینکه مهمان را عبادت میکنند
همه چیز از قبل طراحی شده
طبق این آن را عبادت میکنند
ماه پشت ابر پنهان مانده است
ماه پنهان را عبادت کنند
نیمه شب تا صبح فکر توبهاند
صبح شیطان را عبادت میکنند
علی صفری
این عشق کجا بود که چشمت خبرش کرد
تسلیم که بودیم فقط سختترش کرد
در چشم من و موی تو یک آن گره افتاد
پیچیدگی موی تو پیچیدهترش کرد
از تجربهها درس گرفتیم ولی عشق
با ارتش زیبایی تو بیثمرش کرد
قانع به کمی از تو فقط بود وجودم
آرامش آغوش تو اشغال گرش کرد
تنهایی اگر دغدغه نوع بشر بود
با عشق درآمیخت و حزنالبشرش کرد
یک عمر هزاران نفر از عشق نوشتند
اشک آمد و توضیح مرا مختصرش کرد
مشغول به زیبایی چشمان تو بودیم
این عشق کجا بود که چشمت خبرش کرد