تداوم گفت‌وگو

امیر علمدارزاده
امیر علمدارزاده

آنچه در پیش رو و بعد از این مقدمه می‌خوانید، بخش سوم از نامه‌های فعالان حوزه تئاتر استان است که در پاسخ به نامه عبدالرضا قراری که در شماره ۹۲ سرمشق به چاپ رسیده است، امید آن دارم این جریان گفت‌وگو فی‌مابین اعضای جامعه تئاتری استان در شکل‌ها و صورت‌های مختلف تبدیل به دیالوگی مداوم و پیوسته شود.

مشکلات و موانع پیش‌روی توسعه هنر تئاتر کشور و استان کم نیستند، از نبود ساختار و تشکل مدنی مستقل و منسجمی که تجمیع کننده و تحقق‌بخش خواست‌های جامعه تئاتری باشد تا نبود زیرساخت مناسب، از حیف و میل کردن بودجه عمومی بخش فرهنگ و هنر در گردهمایی‌های مقطعی و جلوه دادن‌های کاذب به آن‌ها و بهره‌مندی عده‌ای قلیل و محدود از این خوان تا تصمیم‌های اشتباه ریز و درشت در سطوح بالا و پایین مدیریت فرهنگی و هنری، تنها بخش‌های کوچکی از مسائلی است که تأثیر مخرب آن را در گستره هنر تئاتر به اشکال مختلف شاهد هستیم، امید آخر من به همبستگی و پیوستگی این جامعه در دیالوگ با یکدیگر و بیان صریح و بی‌پرده دغدغه‌های ایشان است.

در برابر تاریخ و وجدان جمعی

علی شفیعی
علی شفیعی

نویسنده و کارگردان تئاتر

جناب آقای عبدالرضا قراری

درود و احترام

من نیز جنابعالی را به‌عنوان فردی کنشگر، اندیشمند و دغدغه‌مند در عرصه‌ هنر والای نمایش در استان کرمان می‌شناسم. از لطف و محبت شما سپاسگزارم و از این ‌که در این دوران دشوار، همچنان دل در گرو تعالی هنر دارید، به خود می‌بالم.

در برهه‌ای از تاریخ کشورمان قرار داریم که تحت تأثیر سیاست‌بازان و تصمیم‌گیرندگان ناآگاه در یک سراشیبی و روبه افول هستیم و ارزش‌هایی چون دانش، علم و فرهنگ زیر سایه جهل و تاریکی در حال سقوط‌اند و صاحبان علم و اندیشه و آگاهی زیر بار مشقت، برای فرار از دام ابتذال و پستی گوشه عزلت گزیده‌اند.

با نگاهی به تاریخ معاصرمان می‌بینیم که همیشه کسانی که در پی انسداد روزنه‌های امید و شکوفایی بوده و خواسته‌اند هر حرکت رو به تعالی را متوقف کنند. همیشه مقاومت یازده ماهه مردم تبریز برای نجات مشروطه را ستوده‌ام و به این فکر می‌کنم آیا اهالی فرهنگ و اندیشه می‌توانند در این زمانه، مقابله و مبارزه کنند و راهگشایی برای این سطح از نزول ارزش‌های والای انسانی باشند؟

پیشنهاد ارزشمند جنابعالی درباره‌ی شکل‌گیری گفت‌وگویی جمعی برای بازآفرینی جریان هنری، گامی در همین مسیر است؛ اقدامی شایسته که می‌تواند به‌منزله‌ نوعی مبارزه‌ فرهنگی در برابر افول باشد. بی‌تردید این گفت‌وگو می‌تواند بستری برای بیداری، تعامل و بازتعریف جایگاه واقعی هنر نمایش در جامعه‌ امروز باشد. من نیز خود را در این راه همراه و هم‌دل می‌دانم و تا آن‌جا که در توانم باشد، یاریگر این حرکت خواهم بود.

پرداختن به هنر والای تئاتر که زایش اندیشه و آگاهی و انتقال آن به مخاطب می‌باشد یکی از محوری‌ترین اساس این جریان است. هنری که توانسته ملموس‌ترین ارتباط را با اجتماع برقرار کند و کسان زیادی را به طرف خود بکشاند و متأسفانه با پسرفت خود مخاطبان زیادی را هم از خود دور کرده است به طوری که امروزه شاهد سطحی از تنزل جایگاه این هنر هستیم. پس از میان تمام دغدغه‌هایی که به درستی برشمردید ترس از دست دادن مخاطب برایم اولویت دارد هر چند به گونه‌ای سایر محورها را نیز شامل می‌شود.

وقتی آمار و ارقام سالن‌ها و مخاطبان امروز را بررسی کنیم با توجه به تعداد اجراها و حضور نسبی تماشاگران از نمایش‌هایی که عاری از خلاقیت و زیبایی می‌باشند، بوده‌اند کارهای در خور و لایقی که توانسته‌اند با جذب مخاطبی چشمگیر کورسوی امیدی را برای بقا روشن نگه دارند. پس کارورزان این عرصه می‌توانند مبارزه کنند و در شرایطی که همه می‌دانیم جان‌فرساست به عنوان کنشگر هنری در اجتماع شکوفا شوند و مخاطبان را به هنر اصیل و ناب و عاری از ابتذال در حوزه اندیشه و آگاهی دعوت کنند.

از میان تعداد زیاد عواملی که باعث شده مخاطبانمان را از دست بدهیم به دو مسئله در این نوشتار اشاره می‌کنم امید است که در حوزه گفت‌وگو راه گشا باشد.

مسئله اول: حضور در صحنه

پا پس کشیدن و انزواطلبی صاحبان اندیشه با در نظر گرفتن شرایط سختی که همه از آن آگاهیم، عرصه را برای افراد ناآگاهی که چه‌بسا با چاپلوسی و تملق صحنه را در دست گرفته‌اند و حتی گاهی تصمیم‌گیرنده شده‌اند فراهم کرده است که سلیقه مخاطبان را تقلیل داده‌اند. رفته‌رفته این آشتی مخاطب که با اجراهایی از همین صاحبان اندیشه در طول سالیان شکل گرفته بود با اجراهایی سخیف و بی‌ارزش رو به قهر خواهد بود. آگاهم که گاهی کنش اعتراضی در قالب کناره‌گیری بروز پیدا می‌کند اما در شرایطی که هنوز هستند کسانی که فضا را برای صاحبان‌شان پر می‌کنند، کنش اعتراضی باید در گونه‌ای دیگر، خارج از انزوا، در راستای اهدافی والا شکل بگیرد. چرا که سرمایه اصلی هنر نمایش یعنی مخاطب از دست خواهد رفت.

مسئله دوم: تمرکززدایی از مرکز (پراکندگی)

یکی از آسیب‌های دیرینه‌ هنر تئاتر در کشور ما، وابستگی بیش از حد آن به پایتخت است. بسیاری از هنرمندان، دیده شدن و رشد هنری را تنها در اجرای آثار در مرکز می‌جویند و این نگاه، موجب شکل‌گیری نوعی نابرابری فرهنگی شده است. تصمیم‌گیری‌ها، سیاست‌گذاری‌ها و حتی معیارهای ارزیابی، همگی از مرکز نشأت می‌گیرد و سایر مناطق، صرفاً در حاشیه قرار می‌گیرند.

این تمرکزگرایی، نه‌تنها در سطح ملی بلکه در سطح استان‌ها نیز بازتولید می‌شود؛ گویی هر شهرستان برای دیده شدن باید از مسیر مرکز استان عبور کند. حتی خود هنرمندان میلی به دیدن جریان تئاتر خارج از مرکز ندارند تا در تصمیمات مؤثر واقع شوند. در چنین شرایطی، تئاتر به جای آن‌که به مردم نزدیک شود، در حصار دیوارهای اداری و جشنواره‌ای گرفتار می‌شود. راه برون‌رفت از این چرخه، ایجاد پراکندگی آگاهانه و هدفمند است؛ نه به شکل تشریفاتی و نمادین، بلکه با رویکردی واقعی، انسانی و مبتنی بر عدالت فرهنگی، هنر تئاتر باید در میان مردم جریان یابد.

با اشاره مختصر به دو عامل برشمرده شده، امید است مجال گفت‌وگو ادامه یابد. امروز بیش از هر زمان دیگری، ما هنرمندان نمایش، در برابر تاریخ و وجدان جمعی خویش مسئولیم. شاید قدرت ما اندک باشد، اما اثر حضورمان بسیار است. هر اجرا، هر گفت‌وگو و هر تلاش کوچک، می‌تواند جرقه‌ای باشد در تاریکی. تئاتر زنده می‌ماند اگر ما بخواهیم؛ اگر باور کنیم که بر صحنه‌ حقیقت، هیچ نوری خاموش نمی‌ماند.

با ایمان به نیروی روشنِ هنر،

با امید به بیداری اندیشه

و با آرزوی آن ‌که گفت‌وگو، خرد و همدلی، دوباره پیونددهنده‌ ما و مردم باشد.

با ارادت و احترام

دشواری گفت‌وگو، نشانه زنده بودن

علی نفیسی
علی نفیسی

دوست گرامی جناب آقای قراری

با سلام و احترام

نامه شما با صداقتی که از لحن آن هویداست، نشانه دغدغه‌ای عمیق نسبت به سرنوشت هنر و هنرمند در این زمانه است. از شما برای طرح این گفت‌وگو و دعوت به هم‌فکری سپاسگزارم. گفت‌وگو، آن‌گونه که شما به‌درستی اشاره کرده‌اید، شاید تنها راهی باشد که بتواند ما را از دایره تکرار و سوءتفاهم بیرون آورد. در روزگاری که بیشتر "بیان" ها یک‌سویه شده‌اند و هر کسی در فضای خود سخن می‌گوید شنیدن دیگری نوعی شجاعت است. گفت‌وگو میان هنرمندان نه‌تنها برای روشن‌تر شدن مسیر هنر بلکه برای بازشناخت خود هنرمند نیز ضروری است. بی‌تردید هر دوره‌ای که هنر جهانی در آن بالیده، دوره‌ای بوده که میان هنرمندان، تبادل اندیشه، نقد و هم‌نشینی وجود داشته است. از حلقه‌های ادبی و نقاشی در رنسانس ایتالیا گرفته تا مکاتبات میان نویسندگان قرن نوزدهم فرانسه یا حلقه‌های فکری هنرمندان ایرانی در دهه‌های ۳۰ و ۴۰ شمسی همه نمونه‌هایی از رشد حاصل از ارتباط هستند.

اما در برابر دغدغه‌هایی که شما برشمرده‌اید ترس از دست دادن مخاطب، بی‌اثر بودن آموزش‌های رسمی یا کمبود منابع و میدان برای بروز استعدادها به گمان من نخستین گام برای بازگرداندن اعتماد است؛ اعتمادی میان هنرمند و جامعه و نیز میان خود هنرمندان تا وقتی هنر تنها در فضای بسته خود به داوری بنشیند، نمی‌تواند مخاطب تازه‌ای بیافریند. گفت‌وگو و نقد سازنده اگر از روی دلسوزی و احترام باشد نه‌تنها موجب ریزش نمی‌شود؛ بلکه سرمایه تازه‌ای برای رشد هنر فراهم می‌کند. در کنار آن باید به نقش نهادهای آموزشی و فرهنگی اشاره کرد، آموزش هنر زمانی اثرگذار است که با واقعیت زندگی و جامعه پیوند داشته باشد؛ یعنی هنرجو بیاموزد چگونه از تجربه زیسته خود برای خلق اثر بهره بگیرد، نه فقط از قواعد آموخته شده. ایجاد حلقه‌های آزاد بحث و نقد در میان دانشجویان، برگزاری نشست‌های میان‌رشته‌ای میان هنر، فلسفه و علوم اجتماعی و همچنین انتشار گفت‌وگوهای میان هنرمندان در رسانه‌های عمومی می‌تواند قدمی عملی در جهت همان هدفی باشد که شما خواسته‌اید، پیوند دوباره هنر با زندگی.

علاوه بر پیشنهادها نظری بالا آورده‌ای عملی نیز وجود دارد که در ادامه معروض می‌دارم. اینجانب به همراه تنی چند از هنرمندان طی دو دوره تاریخی تلاشی را در راستای ایجاد گفت‌وگو و گسترش ارتباط، تجربه کردیم، در دوره نخست (۱۳۹۶) مجموعه نشستهایی را تعریف کردیم با موضوع ارتباط میان هنرها و سر فصلهایی نظیر تاثیر متقابل موسیقی، سینما، شعر، ادبیات و فلسفه بریکدیگر. میخواستیم شروع جریانی باشد جهت گفت‌وگوی میان رشته ای اما با مقاومت و سنگ اندازی های تنی چند از هنرمندان یا دقیق تر بگویم تنی چند از اپراتورهای هنری که به صفاتی که شما در نامه تان اشاره کردید آغشته بودند، مواجه شدیم برخی شان از ترس بخطر افتادن محدوده امن تشخص هنری‌شان و اتوریته داشته و نداشته‌شان، برخی دیگر به‌خاطر به خطر افتادن منافع شخصی‌شان و عده‌ای هم به دلیل عدم امکان سهم‌خواهی در این‌گونه جریان‌ها... خلاصه که هر کدام به فراخور انگیزه و جسه و اندازه‌شان با سنگی در دست و چشمی بسته و گوشی مسدود. تجربه شکست این تلاش به ما آموخت که باید به دنبال راهی باشیم تا ضمن زنده نگه داشتن دیالوگ در یک فضای دیالکتیکی از این نوع افراد گذر کنیم، از این رو امسال دوباره ایده خود را که این بار بیشتر قوام یافته بود با دوستان هنرمندم مطرح کردم و با هم‌فکری آنها سلسله رویدادی با نام رویداد «نُه» را تعریف کردیم که اولین نشست آن با مشارکت و بازتاب رسانه‌ای رضایت‌بخشی انجام شد. این دو تجربه را به دو دلیل بازگو کردم اول آنکه می‌توان از تجربه شکست حرکت اول در این راستا استفاده کرد، دوم آنکه من و دوستانم حرکت دوم را به‌خاطر منافع شخصی انجام ندادیم و منش سهم‌خواهانه‌ای نیز نداریم پس اگر خرد جمعی بر این باشد که رویداد «نُه» می‌تواند به بالندگی جریان نوپایی که شما درخواست دادید کمک کند این جریان را هدیه و آورده‌ای عملی از سوی ما تصور کنید، ما از دگردیسی رویداد «نُه» در جهت گسترش گفت‌وگو و برون‌رفت از وضعیت موجود استقبال می‌کنیم. برای گسترش دیالوگی دیالکتیکی نام افرادی که به انجام و بازتاب جریان اول و دوم به هر نحوی کمک کردند را ذکر می‌کنم و از آنها متواضعانه درخواست می‌کنم که حضور در این جریان را وظیفه تاریخی تلقی کنند و برای شنیده‌شدن صدای تفکرشان اقدام کنند.

خانم‌ها و آقایان رضا شمسی، مهدی بذرافشان، مهدی جعفری، مهدی صمدانی، انوش ماهری، حامد انوشه، بنفشه خلج، بابک خداداد کوچکی، کریم الله خانی، فرشته وزیری نسب، منصور علیمرادی، محمد لطیف کار، حامد حسینی پناه، محمد فتح نژاد و ......

در پایان من نیز چون شما باور دارم که آغاز هر گفت‌وگو دشوار است؛ اما همین دشواری نشانه زنده‌بودن آن است. امیدوارم این مبادله نامه‌ها نه به‌عنوان گفت‌وگویی محدود میان دو نفر، بلکه سرآغاز زنجیره‌ای از گفت‌وگوها میان همه ما باشد؛ گفت‌وگویی که شاید بتواند هنر این سرزمین را از انزوا به میدان حضور و تعامل بازگرداند.

آغاز اگرچه دشوار است، اما ناممکن، نه!

مازیار رشیدصالحی
مازیار رشیدصالحی

دوست دیرین و شریفم جناب آقای قراری

با عرض سلام، ادب و احترام

نوشته شما خطاب به من و جمعی دیگر از هنرمندان عرصه تئاتر و همچنین نامه‌ای سرگشاده که خطاب به استاد آقاعباسی نوشته‌اید اگرچه رنج آلود ولی واقعیت و زخمی است که بر تن خیلی‌هایمان نشسته است. تقاضای شما برای ایجاد زمینه گفت‌وگو و فراهم آوردن شرایطی برای کنشگری و پالایش و بهره‌وری تئاترمان، بیان شفافی آن چیزی ست که از دیرباز به آن می‌اندیشیده‌اید؛ منافع جمعی و عمومی.

دوست بزرگوارم، جامعه امروز این سرزمین متأسفانه دچار اُفول و گذر از مرز میان‌مایگی و نزول به سوی فرومایگی شده است و عرصه هنر تئاتر هم از این وضعیت ناسالم مفری نداشته؛ فروپاشی اخلاق، سوداگری، دورویی و کژاندیشی عناصر رواج یافته و عادی‌سازی شده‌ای هستند که سلامت زیست روزمره ما را سلب کرده‌اند و بدون شک عرصه تئاتر هم از این تلخی بی‌نصیب نمانده است.

آنچه که شاهدش هستیم را شاید در گذشته‌ای نه‌چندان دور می‌شد پیش‌بینی کرد و حدس زد. فضای تئاتر کرمان همیشه فراز و نشیب‌هایی داشته، اما امروز برخی چیزها که برای به دست آوردنشان افراد بسیاری تلاش کرده‌اند و انرژی و زمان و عمر گذاشته‌اند به راحتی از بین و از دست رفته و ما را در مسیر عقب‌گرد قرار داده است.

در نامه‌ای که به استاد آقاعباسی نوشته بودید به دستیابی هنرمندان به فضایی مانند تئاتر شهر اشاره کردید، دوست عزیزم، متأسفانه باید اطلاع دهم این مکان که سال‌ها برای به دست آوردنش شما و دیگرانی تلاش کردید، سال‌ها برای سالن استاندارد و قابل قبولی که شما انرژی و زمان گذاشتید و بنده حقیر از نزدیک کنار شما و شاهد آنچه که کردید بودم، تا این مکان هویت و وجاهت و استقلالی پیدا کند برای استفاده جامعه تئاتر، اکنون ماهیتش از دست رفته و اجرای تئاتر در آن اولویت مدیران نیست، بلکه بدل به سالنی شده که این نهاد و آن ارگان جشنواره‌هایشان را به آن بیاورند و اگر فرصتی ماند هنرمندی، تئاترش را بر صحنه آن ببرد.

نهاد انجمن که می‌بایست مدافع منافع عمومی جامعه تئاتر باشد، امروز بنا به تصمیمات اشتباه و رفتارهای به دور از اخلاق عده‌ای اندک از بین رفته و نه‌تنها نتوانسته مطالبه عمومی جامعه تئاتری را پی بگیرد که در انجام وظایف جاری خود هم مانده و تنها عده‌ای با سوداگری سِمت‌های پوشالی آن را یدک می‌کشند.

برادر فرهیخته، در بخشی از نامه به جایگاه و کارکرد دانشکده تئاتر دانشگاه باهنر اشاره کردید، دانشکده تئاتر کرمان از ابتدای فعالیت خود تا به امروز هنوز در امر جذب هیئت‌علمی ناتوان مانده، به لحاظ زیرساخت‌های تخصصی متأسفانه مدیران دانشکده بعد از گذشت قریب به یک دهه هنوز نتوانسته‌اند فضای مستقلی به عنوان پلاتوی اجرا برای دانشجویانی که عموماً از سراسر کشور به این شهر می‌آیند فراهم کنند. مدیریت خلق‌الساعه و کاملاً سلیقه‌ای بخش تئاتر فرصت حضور مدرسین حاذق بومی را سلب کرده است و فقط حضور برخی ازجمله استاد آقاعباسی تنها نقطه روشن آموزشی این دانشکده است. عدم توانایی رایزنی و اقناع مدیریت دانشگاه به منظور دعوت از مدرسین شاخص ملی و البته از سوی دیگر رفتارهای به دور از شأن با مدرسین پروازی سابق امکان حضور مدرسین پروازی را در کلاس‌ها از دانشجویان گرفته است. نگرش نظارتی حراست و اعمال قدرت در حذف آدم‌ها و عدم توانایی مدیریت بخش و دانشکده برای اقناع دوستان حراست، سد و مانعی شده برای امکان حضور عده‌ای از مدرسین بومی.

دوست عزیز، شاید تا حدودی باخبر باشید بنده حدود یک سال در دانشکده تئاتر به عنوان مدرس حضور داشتم و پس از یک سال با موردی که از سوی حراست مطرح شد (تعلیق تحصیل به دلیل مشکل انضباطی در دوران تحصیلم!!!) دستور به منع همکاری‌ام دادند، پس از گذشت یک سال مجدداً با بررسی حراست محترم این مورد رفع گردید و اما مورد دیگری که نشان از رفتار سلیقه‌ای ریاست دانشکده بود مانع از حضورم شد و در نهایت زمانی که از سوی مدیر محترم بخش دعوت مجدد شدم بنده دیگر عطایش را به لقایش بخشیده بودم؛ و تا امروز هنوز حق‌التدریس ناچیز آن دوران هم پرداخت نشده است. این مصداق در مورد شخص حقیر که شاید آن قدرها هم مدرس دارای فایده‌ای برای دانشکده نباشم یک مورد از مواردی است که برای دیگرانی که شأن و جایگاه بالاتری نسبت به من داشته‌اند هم رخ داده است.

همان‌طور که میدانید مسئله آموزش همیشه دغدغه من بوده و از سال‌ها قبل نسبت به روند آموزشی در سه موقعیت دانشکده تئاتر، هنرستان‌های هنرهای زیبا و آموزشگاه‌های آزاد نقطه نظراتی داشته‌ام که عمدتاً مطرح کرده‌ام. شاید این آغاز جریان گفت‌وگو محور، فرصتی ایجاد کند تا برای چندمین بار از نظام مدیریتی دانشکده تئاتر دانشگاه باهنر چند نکته را سؤال کنیم:

اول اینکه معیارهایشان برای انتخاب و دعوت مدرس به شکل حق‌التدریس چیست؟ آیا معیار کیفی، شفاف و روشنی دارند؟

دوم اینکه آیا افقی برای جذب عضو هیئت‌علمی و مستقل شدن گروه تئاتر در دانشکده ترسیم کرده‌اند؟

سوم اینکه برنامه توسعه و ایجاد زیرساخت‌های لازم، از قبیل کارگاه، پلاتوی استاندارد تمرین و پلاتوی استاندارد اجرا هرچند کم‌ظرفیت را طرح و پیگیری می‌کنند؟

به عقیده من دانشکده تئاتر با توجه به پتانسیل دانشجویانش می‌تواند نقطه روشن و مؤثری در فضای تئاتر کرمان باشد که متأسفانه با طرح صحبت‌هایی از قبیل تعطیل شدن رشته از سوی مدیران دانشکده، بذر یاس و ناکارآمدی را درون دانشجویان این رشته می‌کارد که حاصلی جز دست‌کم گرفته شدن آنچه که واقعیت تئاتر ما باید باشد ندارد.

حرف بسیار است و مجال اندک، امیدوارم این مسیر گفت‌وگو ادامه یابد و بشود بستری برای مطالبه و صیانت از آنچه که در معرض خطر است را فراهم آورد.

[تئاتر شکلی از دانش است؛ و می‌تواند و باید وسیله‌ای باشد برای تحول جامعه.

تئاتر می‌تواند به ما کمک کند آینده‌مان را بسازیم، نه اینکه صرفاً منتظرش باشیم.

آگوستوبوال]

سعادتمند و سرفراز بمانید تا دیر

ما می‌ترسیم، پس تئاتر کار می‌کنیم

مهدی ملکی
مهدی ملکی

سلام جناب آقای قراری بزرگوار، نامه شما را خواندم و باور کردم هنوز می‌توان به جریان نیمه‌جان تئاتر کرمان امیدوار بود، اما این روزها هر چیزی را که می‌بینیم می‌توانیم باور کنیم. انگار همه چیز ممکن شده است. انگار می‌شود فقط به خودمان و منافعمان فکر کنیم و برای دیگران تصمیم بگیریم. انگار دیگر مرزی وجود ندارد و می‌شود با واژه سانتیمانتال «آزادی» هر کاری انجام بدهیم. انگار می‌شود خطا کرد و بعد با یک عذرخواهی همه را خوش‌حال نمود. انگار می‌شود یک روز صبح بیدار شد، صبحانه خورد، لباس پوشید و بعد در صف پمپ‌بنزین یا گوشت، هوس کرد تا یک تئاتر کار کنیم و بعد تئاتر کار کنیم و دوباره تئاتر کار کنیم، بی آنکه فکر کنیم اگر تئاتر کار نمی‌کردم دیگر زندگی چه چیزی برای ارائه به ما داشت.

از آنجایی که تئاتر را فرمی فکر شده و زیبا از زندگی روزمره میدانم، با اطمینان میگویم که هر آنچه در تئاتر این روزهای کرمان نمود بیرونی پیدا کرده، تأثیر مستقیم جامعه است. جامعه‌ای که آغشته به اضطراب خاموش است. جامعه‌ای که هر سمتش را نگاه می‌کنیم در حال فروپاشی و گرسنگی است. جامعه‌ای که اگر فرصت پیدا کند و از بیرون، روزگارش را بنگرد، دسته‌جمعی خودکشی خواهد کرد. وقتی در چنین وضعیتی گرفتار شده‌ایم و مدام در حال از دست دادن جزئیات زندگی‌مان هستیم، چه کاری ساده‌تر از اینکه مدام تئاتر تولید کنیم؟ چه دلیل جذاب و منطقی‌ای، خودم را در هورمون دپامین خفه می‌کنم و بعد تماشاگر را وادار می‌کنم برایم کف بزند و اگر واژه SoldOUT را بیشتر کسب کنم، قطعاً بهتر از فلانی هستم، در نهایت برای آنکه برچسب کاسبی به کارم نچسبد، استوری می‌کنم: ممنونم از مردم فهیم کرمان!

بی آنکه لحظه‌ای ترمز خودمان را بکشیم و پیش خودمان بگوییم؛ یک لحظه صبر کن، واقعاً مهم‌ترین کاری که می‌توانم انجام دهم، همین است که هر روز تئاتر کار کنم؟ در گذشته هیولایی به نام سیستم ناظر و سانسور، باعث پلشتی جریان تئاتر می‌شد و اجازه نمی‌داد تا یک اثر، به شکلی صادقانه با مخاطب خودش ارتباط برقرار کند که خدایی نکرده، آن مخاطب بی‌قرار در خلوتش کمی فکر کند؛ اما حالا، آن هیولا از بین نرفته که هیچ، یک سر دیگر هم درآورده و مستقیم، قصد جان تئاتر کرمان را کرده است.

آقای قراری عزیز، سر دیگر این هیولا، خود جامعه تئاتری هستند. بگذارید از اینجای نامه، خطابه‌ام را به آیندگان هنر تئاتر این شهر بگویم؛ ما در سال ۱۴۰۴، بی آنکه سالن مناسبی برای اجرا داشته باشیم هر شب اجرای تئاتر داریم، بی آنکه «انجمن نمایش» داشته باشیم تا بتواند مطالبات ما را پیگیری کند یا جریانی فکر شده برای پتانسیل‌های موجود ایجاد کند، هر شب تئاتر اجرا کردیم، ما هر شب اجرا تئاتر داشتیم اما آموزشگاه و اساتید درست و حسابی نداشتیم. معیار خوب بودن یک تئاتر، بیشتر بودن تعداد شب‌های SOLDOUT بود، ما وارد سیاه‌چاله‌ای شده بودیم که دیگر بیرون آمدن از آن غیرممکن به نظر می‌رسید. چون دیگر هنر نبود، مسابقه بود که هیچ برنده‌ای هم نداشت، چون باز باید هر شب تئاتر می‌داشتیم. هر کس از راه می‌رسید یک متن برمی‌داشت و شروع می‌کرد، هیچ‌کس هم حق نداشت ایرادی بگیرد، چراکه محکوم می‌شد به سرکوب گری آزاداندیشان.

ما فکر نمی‌کردیم، تئاتر کار می‌کردیم و به قول قدیمی‌های کرمانی، به زیلو خوری افتاده بودیم، ما در روزهایی زندگی می‌کردیم که جامعه مضطرب و آشفته بود، هر لحظه امکان داشت همه چیز تغییر کند و تو برای آنکه جا نمانی، دست به هر کاری می‌زدی. البته حق داشتیم، تاب آوری این شرایط غیرممکن بود. یک روز که هیچ‌کس یادش نمی‌آید دقیقاً کی بود، بی آنکه به هم خبر بدهیم، تصمیم گرفتیم تا فرار کنیم به تئاتر کار کردن و بیشتر تئاتر کار کردن، خیلی بیشتر تئاتر کار کردن. برایمان مهم نبود که تا کجا ادامه دهیم. مهم نبود چه بر سر شما که در آینده هستین می‌آید. ما از زندگی ترسیده بودیم و هویتمان را گره زدیم به تعداد تئاترهایی که در یک سال به صحنه می‌بردیم. ما چاره‌ای نداشتیم، ترسیده بودیم، پس تئاتر کار می‌کردیم.

آقای قراری عزیز، به نظر من جریان تئاتر این روزهای کرمان، در مسیر سلبریتی سازی افتاده است و از ترس بقای خودش، تولیدش را بالا برده است. تحلیل من این است که این میزان از تولید تئاتر که بسیار شبیه هم شده‌اند، خشمی است که از سال‌های پیش در جامعه تئاتری ما سرکوب شده و حالا در حال برون ریزی است اما مشخص نیست تا کی و کجا ادامه داشته باشد. نمی‌شود سیاست‌گذاری نکرد و فقط تولید کرد، نمی‌شود سیستمی تشکیل نداد و آدم‌های اندیشمند را دور هم جمع نکرد و فقط تئاتر تولید کرد. البته که خانه از پای‌بست ویران است، تئاتر که جای خود دارد. نمی‌خواهم و نمی‌توانم نسخه‌ای برای تئاترمان بپیچم، پس تنها بسنده می‌کنم به این جمله که:

تا زمانی که جریانی مستقل، با آدم‌هایی توانمند در حوزه‌های فنی و اقتصادی که توان فکر کردن داشته باشند و تئاتر چیزی شبیه نان برایشان نباشد شکل نگیرد، تئاتر ما در خودش توتُم خواهد کرد.

گفت‌وگو راهی برای جریان‌سازی

محمد ترابی
محمد ترابی

سلام عرض می‌کنم خدمت آقای عبدالرضا قراری، پیشکسوت تئاتر کرمان که همیشه دغدغه اصلی شما ایجاد فضایی برای گفت‌وگوی اهالی تئاتر بوده، چه در زمانی که شما در منسب مدیریت انجمن نمایش بوده‌اید، چه حالا که چند سالی است به دلایلی که خودتان در نامه به استاد آقاعباسی فرمودین، از هنر و تئاتر دور مانده‌اید.

با شما موافقم که تئاتر این استان نیاز به جریان سازی پیش برنده در جهت اعتلای هنر تئاتر دارد‌ که آن هم بدون نیاز به تشکیلات دولتی باید رخ دهد، چراکه حضور عوامل دولتی همیشه یا مغرضانه است یا تخریب‌کننده. ازجمله مواردی را هم که می‌توان در این زمینه قرار داد، برگزاری جشنواره‌های تئاتر با اسامی مختلف، با بودجه‌های نامشخص و در نهایت تضعیف‌کننده آثار هنر تئاتر و حضورشان در جامعه است؛ که خود، نقطه ایجاد اختلاف‌هایی بین اهالی تئاتر، در مورد پذیرفته شدن آثار و جوایز و ... است. اینکه عرض کردم حضور تئاتر در جامعه، با چنین جشنواره‌هایی کم اثر و بی‌اثر می‌شود به این دلیل است که دولت دلش به حال تئاتر نمی‌سوزد، دولت به دنبال ساخت جریانی تحت لوای خود و دادن آمارهای ریزودرشت و بعضاً قلابی است. آمار به چه کار تئاتر می‌آید؟ مگر میزان جوایز یک فرد، دلیل بر هنرمندی اوست؟ مگر با جایزه در یک جشنواره ملی (که اکثراً موضوعی هستند و سفارشی) عیار تئاتر کرمان سنجیده می‌شود؟

در این مقدمه خواستم همراهی خودم را با شما با بیان دیدگاه شخصی‌ام مطرح کنم در ادامه باید ذکر کنم، شرایط اجتماعی سال‌های اخیر بر روان و حتی جسم همه مردم در شهرها و روستاهای مختلف کشور، سایه‌ای از ناامیدی، بی‌رمقی و بی‌انگیزگی انداخته که منِ تئاتری در شهر کرمان نیز از این موضوع مستثنی نیستم، اما چه می‌شود کرد؟ تئاتر کار نکرد؟ خیر، نخواند؟ خیر، فعالیت نکرد؟ خیر.

موافقت با شما را در این زمینه (ایجاد گفت‌وگو بین اهالی تئاتر) با ذکر مواردی از دید خود مطرح می‌کنم، چیزی که دغدغه اینجانب در سال گذشته، پس از اجرای چهار اثر بوده، مرا واداشت سال جاری را بدون حضور حتی در تمرین تئاتری سپری کنم تا بیندیشم و برای ادامه مسیر خود تا جایی که می‌توانم راهی روشن متصور شوم. البته ذکر این نکته خالی از لطف نیست که مسیر روشن در این بلاتکلیفی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی شاید بیشتر به یک خیال خام بماند؛ اما همان‌طور که در بالاتر گفتم، چه می‌شود کرد؟ در هر صورت ما هنوز زنده‌ایم و باید زندگی کنیم و تئاتر جزو لاینفک زندگی ماست.

در مورد بحث اولیه شما که با استاد آقاعباسی مطرح کرده‌اید؛ ترس از دست دادن مخاطب، حقیقتاً در این زمینه چندان با شما موافق نیستم، چراکه در سال‌های اخیر در اجراهای بسیاری مخاطب به تئاتر افزوده شده، چه اینکه تئاترهایی که حتی کیفیتی مناسب (از نظر بنده) نداشتند هم توانستند با تبلیغات در فضای مجازی مخاطب را به سالن‌ها بیاورند. انکارناپذیر است که مسیر تبلیغات در تئاتر برای داشتن مخاطب بیشتر به امری ضروری تبدیل شده است، فضای مجازی و حضور بلاگرها و واینرها بر میزان فروش تأثیر داشته که نمونه‌هایش هم موجود است؛ اما منکر این مسئله نیستم که کیفیت نامطلوب آثار اجرایی می‌تواند خدشه‌ای در این زمینه ایجاد کند. (که این خود جای بحث عریض و طویلی دارد که باید در ادامه گفت‌وگوها به آن پرداخته شود.)

***

ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۳ مطالعه فرمایید.