اپیدمی سرگشتگی؛ اینفودمی درماندگی

عباس تقی‌زاده
عباس تقی‌زاده

روزنامه‌نگار، دکترای علوم ارتباطات

یادداشت

سردرگم، تعلیق، ابهام، تردید، بی‌ثباتی و ده‌ها واژه مترادف و نزدیک به هم که در صحبت‌ها یا تفسیر و معناسازی گفته‌ها و شنیده‌ها استخراج می‌شود از عدم قطعیت و سرگشتگی بخش قابل‌توجهی از جامعه حکایت می‌کند. البته قطعیت کامل وجود ندارد اما عدم قطعیتی که در حال تجربه کردن آن هستیم جامعه را معلق و در تلاطم نگه داشته است.

گویی چیزی قطعی نیست و هر روز باید منتظر خبر و تصمیم تازه‌ای بود. تصمیم‌هایی که تشدید کننده بی تصمیمی هستند. دیگر وجود محیط‌زیست سالم و آب و هوای پاکیزه هم قطعی نیست و زنگ خطر پایان و قطعی و نبود آن به گوش می‌رسد. در این فضای پرتردید و ابهام؛ اطلاعات درست و نادرست در حجم بالا (اینفودمی) جایگزین اطلاعات حیاتی مورد نیاز جامعه شده و با فراوانی استرس و اضطراب عمومی، درماندگی و بی‌راه حلی را تشدید کرده است.

این شرایط علاوه بر حوزه‌های سیاسی و اجتماعی در زمینه اقتصادی نیز دیده می‌شود که تأییدکنندۀ تأثیرات در بده و بستان‌ها و وابستگی نظام‌های سیاسی و اقتصادی دارد.

عدم قطعیت روی همه فعالیت‌ها و حتی فعالیت‌های خلاقانه و نوآورانه تأثیر منفی بالایی دارد. چنین فضایی نیاز به خطر کردن (ریسک بالا) و انباشت سرمایه و دانش در درازمدت دارد تا ایده‌های خوب به سودآوری برسند اما در زیست بومی که ناپایداری مزمن دارد. روند تکاملی این مسیر به سکون و ایستایی می‌رسد در حد نمونه اولیه باقی می‌ماند و سرمایه‌گذاران از آن حمایت نمی‌کنند. تعلیق شرایط شغلی و اقتصادی سایر ابعاد زندگی را نیز معلق می‌کند. حتی تمدید کاهش ساعات کاری ادارات را می‌توان تمدید ناپایداری، ابهام و سرگشتگی تفسیر کرد.

وقتی به آینده نگاهی می‌اندازیم عدم قطعیت خود را بهتر نشان می‌دهد و سرگشتگی جوانان و نوجوانان در این موقعیت بیشتر برملا می‌شود. گاهی به شوخی می‌گوییم شب که می‌خوابیم معلوم نیست فردا با چه خبر و اتفاقی بیدار شویم. قرارها و برنامه‌ها را با اگر و مگر تعیین می‌کنیم.

از دید سیاست‌گذاران و مدیران، یکی از راه‌های برون‌رفت از سردرگمی؛ دمیدن در رسانه به عنوان ابزار امیدساز است تا آنچه که وجود ندارد را در محتواهایی دستکاری شده به خورد مخاطب دهند. در چشم این گروه، رسانه قادر به جادوگری است و همه چیز با خلق مابه ازای رسانه‌ای‌اش، موجودیت می‌یابد. حبابی که با واقعیت جامعه بسیار فاصله دارد و باورناپذیری آن بیش از پیش نمایان می‌شود اما اصرار به این شیوه همچنان موج می‌زند. مسئولان که تزریقاتچی امید هستند، آمپول را با پیام‌های شیک پرمی کنند و رسانه دولتی را کلینیک درمان سرگشتگی و سردرگمی قلمداد می‌نمایند؛ اما در واقعیت، پیام‌هایی که حتی قادر به بی‌حسی موضعی و کوتاه مدت نیستند در سردرگمی سیاست‌های رسانه‌ای، مخاطبان را به سرگیجه و سردرگمی بیشتر مبتلا می‌کنند.

یک اصل ساده نادیده گرفته می‌شود که پیام‌ها در بافتار فرهنگی اجتماعی معنا می‌شوند. مخاطب و کاربر امروزِ رسانه‌ها دائماً با بالا رفتن نرخ ارز و تقلیل دارایی‌ها سرکار دارد. در این بافت و زمینه کمتر پیام‌های رسمی و مدیران را می‌پذیرد و به آن‌ها اعتنا می‌کند. این را در نظرات متنوع در زیر پست‌های مسئولان در شبکه ایکس و ... می‌توان به‌وضوح دید.

***

ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۳ مطالعه فرمایید.

میراث‌دارِ بیهقی به بهانه‌ی یک‌صدمین زادروزِ زنده‌یاد دکتر «محمد ابراهیم باستانی پاریزی»

کوروش تقی‌زاده
کوروش تقی‌زاده

دبیر بخش سینما

یادداشت

دربارۀ زنده‌یاد دکتر «محمد ابراهیم باستانی پاریزی» بسیار گفته‌اند و نوشته‌اند. سخن تازه‌ای در میان نیست؛ جز شرح و تحلیل مو به موی کتاب‌ها و مقاله‌های وی، که آن را هم به اهل فن، تاریخ‌دانان و تاریخ‌نگاران وامی‌گذارم. برای نگارنده -در جایگاهِ دوست‌دار و ارادت‌مندِ وی که خوانندۀ پر و پا قرصِ آثارش بوده‌ام- پرداختن به چرایی متفاوت بودنِ این تاریخ‌نگار و علاقه‌مندی فردی‌ام به او، شاید برای برخی از خوانندگانِ این نوشتار شایانِ توجه باشد. پس به جای هر گزافه‌گویی پیرامونِ او و جایگاهش در کارِ تاریخ‌نگاری، چرایی تمایزِ او را در این مجال پیشِ روی‌تان خواهم گشود.

آن‌چه به تاریخ‌نگاری باستانی پاریزی رنگی از تمایز بخشیده، در چند نکتۀ ظریف می‌گنجد که در ادامه به یکایکِ آن‌ها خواهیم رسید. پیش از هر سخنی، بگذارید این نکته را به خودم و خوانندگانِ گران‌مایۀ این مجله یادآور شوم که تاریخِ فرهنگی ما، بیش از آن‌که مبتنی بر نوشتار باشد، شفاهی است. آن‌چه از گذشتگان و نیاکانِ ما برای‌مان به یادگار مانده، مبتنی و متکی بر روایت‌های سینه به سینه و دهان به گوشی است که در گذرِ زمان، از پی نسل‌ها به ما رسیده است. روایت‌هایی که بیش از همه، این مادران و مادربزرگان بوده‌اند که لابه‌لای قصه‌ها، حکایت‌ها، مثل‌ها و متل‌های شیرین، نغز و پر مغز، در گوشِ نوباوه‌گاه و نونهالان سرزمین‌مان زمزمه می‌کردند. بخشِ زیادی از عناصرِ فرهنگی ما از جمله سرگذشت‌مان، در همین روایت‌ها و قصه‌ها حل می‌شدند و در جان و ذهنِ مخاطبان می‌نشستند. پیشینیانِ ما، حتی پندها و اندرزهایی که می‌خواستند به جوانان و نوجوانانِ خود بیاموزند را نیز به تن‌پوشِ قصه می‌آراستند و به خورد ایشان می‌دادند. این ویژگیِ دیرینۀ فرهنگی، سوای همۀ این‌ها، سببِ گم‌گشتگی پاره‌ای از رخدادها و یا دگرگونی بخش‌هایی از آن می‌شد. ما، مردمانِ فرهنگِ نوشتاری نبوده‌ایم. همواره از ثبت و نوشتن گریزان بوده‌ایم و همین هم ما را به فراموشی و خودباختگی دچار نموده که امروز نیز با آن دست به گریبانیم. علتِ گریزِ ما از نوشتن نیز نه تنها به تنبلی، که به نکوهیده بودنش در ناخودآگاهِ جمعی‌مان برمی‌گردد. آن نیز ریشه در اسطوره‌های اقوامِ آریایی دارد که نوشتن را به دیوها منتسب دانسته و همواره از آن دوری جسته‌اند. دیوان‌سالاران، منشیان، کاتبان و میرزابنویس‌های ادوارِ گذشتۀ ایران، با این‌که از جایگاهی ممتاز در بینِ درباریان و مردمان برخوردار بودند؛ اما باز عنوانِ حرفه‌شان از ریشۀ «دیو» (برخاسته از اسطوره‌های آریایی) برمی‌آمد. این نگرش، در گذرِ سالیان بسیار سبب گردید تا از داشتنِ پیشینه‌ای مدون، روشن و دقیق باز بمانیم. هرچند این بدان معنا نیست که تاریخِ فرهنگی ما، از متون مکتوب و اسنادِ نوشتاری خالی است. می‌خواهم بر این امر تأکید ورزم که میزانِ نوشتارِ ما در طی تاریخ، در برابرِ غربی‌ها -که از دیرباز تا کنون نوشتار جزئی جدایی‌ناپذیر از عناصرِ فرهنگی‌شان بوده و هست- ناچیز می‌نماید.

روایتِ تاریخِ رخدادها، جنگ‌ها و سرگذشتِ حاکمان و پیش‌آمدهای سیاسی ما، بر مبنای دانشِ روزآمدِ تاریخ‌نگاری، در ساز و کارِ فرهنگِ نوشتاری از اعتبار و سندیتِ بیش‌تری برخوردار است. روایت‌های شفاهی -با آن‌که شمارِ بسیاری از مردمانِ باسواد و بی‌سواد را با خود همراه می‌سازد- اما از درجۀ اهمیتِ استنادی و اعتبارِ علمی کم‌بهره و در بسیاری مواقع، بی‌بهره است. در فرهنگِ ایرانی، ما این روایت‌ها را اغلب یا در جامۀ همان حکایت‌ها و قصه‌های مادربزرگان و یا در بیانِ نقال‌ها و پرده‌خوانی‌های کوی و برزن، بر سرِ بازارها و در قهوه‌خانه‌ها می‌شنویم. گویی برخی از تاریخ‌نگارانِ تیزهوشِ ما نیز این نکته را به زیرکی دریافته بودند که برای بیانِ حقایقِ تاریخی، بایستی از عناصرِ داستانی بهره گیرند. از بیانِ قصه‌گویی سود جویند تا آن‌چه می‌خواهند بگویند را، چون مغزِ نهفته در میوه‌ای شیرین، به خوانندگانشان انتقال دهند. شاید برجسته‌ترین نمونۀ این تاریخ‌نگارانِ دورانِ دیر و دور، «ابوالفضلِ بیهقی» باشد که کاری دشوار را در پیش گرفت. چراکه هم از بیانِ شیرینِ قصه‌ها و حکایت‌ها را در اثرِ سترگ و ارزشمندِ خویش بهره جسته و هم از وادی بیانِ حقیقت در امرِ تاریخ‌نگاری به دور نیافتاده است. شاهدِ این نکته نیز این بخش از نوشتۀ او در کتابِ ارزنده‌اش، «تاریخِ بیهقی» است:

«... و در تاریخی که می‌کنم، سخنی نرانم که آن به تعصبی و تزیدی کشد و خوانندگانِ این تصنیف گویند: شرم باد این پیر را، بلکه آن گویم تا خوانندگان با من اندرین موافقت کنند و طعنی نزنند.»

و این، همان الگویی است که در تک تکِ سخن‌رانی‌ها و نوشته‌های زنده‌یاد باستانی پاریزی به چشم می‌خورد. او، بیش از آن‌که به سندگرایی صرف در آثارش متکی باشد، به هستۀ روایت نزدیک می‌شود.

***

ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۳ مطالعه فرمایید.