https://srmshq.ir/sgahc9
بار دیگر، به همت سازمان برنامه و بودجه و با حمایت و هدایت دلسوزان اقتصادی، همایش حمایت از توسعه استان کرمان برگزار شد؛ همایشی که دستاورد آن آمیزهای از بیم و امید بود. امید به تحقق آرزویی که اگر جامه عمل بپوشد، «کرمان بر فراز» را رقم خواهد زد و بیم از آنکه در تنگنای دشواریهای موجود، در حد حرف و وعده باقی بماند.
پیش از پرداختن به فرازهایی از این رویداد، ناگزیر به طرح نکتهای هستم که هر بار در مواجهه با چنین مباحثی به ذهنم خطور میکند: یاد نیاکان دلآگاه و فرزانهای که در قحطسالی دانش و بیهیچ ابزار و نقشه راهی، بیآنکه همایشی برگزار کنند، در اتاقهای محقر و زیر نور چراغ موشو، آفتاب اندیشه خود را به میدان آوردند و در دل کویر، که نبردگاه اراده انسان با طبیعت ناسازگار است، راهکارهایی آفریدند که توسعهای واقعی و پایدار را رقم زد.
افسوس که ما فرزندان ناخلف، با همه تکیه بر کامپیوتر و اینترنت و هوش مصنوعی، نه تنها ادامهدهنده آن مسیر نشدیم، بلکه چنان پنداشتیم که نیاکان ما چیزی از توسعه نمیدانستند. پشت به کاریزها و قناتها - این شاهکارهای مهندسی پایدار - کردیم و به حفر چاههای عمیق پرداختیم؛ نه در حد ضرورت، بلکه در اندازه شخم زدن زمین. تنها وجود هزاران چاه غیرمجاز در کرمان، گواه این مدعاست. گمان بردیم آنان که بدون «جیپیاس»، مسیرهای زیرزمینی را چنان دقیق حفر میکردند، از راه عمودی بیخبر بودهاند، غافل از آن که «هزار نکته باریکتر از مو اینجاست»؛ از تغذیه آبخوانها تا جلوگیری از تبخیر و هدررفت منابع.
از آنان که میگویند در دنیای امروز دیگر نمیتوان با آب قنات زیست، میپرسم:
- با فرونشست زمین میشود زندگی کرد؟
- با مهاجرت ویرانگر روستاییان و پیامدهای اجتماعی آن چطور؟
- با تخریب مواریث فرهنگی چه؟
«تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل».
این بیتوجهی به خرد پیشینیان، تنها به آب محدود نمانده و حتی به معماری و فرهنگ نیز سرایت کرده است؛ تا آنجا که در برخی مراکز مذهبی نوساز، مقرنسکاریها با فایبرگلاس انجام میشود؛ شتابی خطرناک که میتواند یک حادثه ساده را به فاجعه بدل کند.
اگر بیآن که قصد نومیدی داشته باشم، به ضرورتهای توسعه بیندیشم، سه اصل بنیادین پیش چشم میآید: آب، خاک و هوا. و چه کنم که از هیچ یک دل خوشی ندارم؛ آبی که منابعش تحلیل رفته، خاکی که هر سال بخشی از آن سیلروب میشود و هوایی که آسمان کرمان را از ستارگان تهی کرده است.
فرهنگ، جانمایه توسعه است؛ اما کاهش تیراژ کتاب از دو هزار نسخه به دویست نسبت به ۴۰ سال پیش، چه آرزویی را در سر بپرورانم؟! وقتی میبینم مدّاحی که باید سمبل اسلامخواهی و اخلاق مذهبی باشد، روحانی معترضی را «ولدالزّنا» خطاب میکند و منبری را که در گذر صدها سال، تکیهگاه اسلامخواهان بوده، این چنین میآلاید و اعتبار آن را مخدوش میسازد، چه نقشی بر صحیفه روزگار بزنم؟! آن هم در جامعهای با جمعیتی چند برابر و نیز آسیب دیدن حرمت منبر و اخلاق عمومی، مجال خوشبینی را تنگ کرده است. جامعهای تهی از فرهنگ، حتی با وفور آب و خاک نیز روی توسعه نخواهد دید.
با این همه «عیب او جمله بگفتی، هنرش نیز بگو». هنوز هم بارقههایی از امید وجود دارد که میتواند زمینهساز توفیق توسعه خواهان این دیار شود؛ زیرا کرمان، برخوردار از ریشههای عمیق فرهنگی و هنری و مفتخر به داشتن مردان و زنانی چون «عیسی ماهانی»، «فقیه کرمانی»، «اوحدالدین»، «خواجوی کرمانی»، «ناظمالاطبا» و ... بوده و نیز بزرگترین استان با ۲۵ شهرستان و ۸۴ شهر؛ استانی چهار فصل که در سردترین روزهای شهرهای شمالی، جنوبش هوای بهاری دارد و تنوع آب و هوایی آن مثالزدنی است. ۱۴ قله با ارتفاع بالای ۴۰۰۰ متر دارد که در «هزار»ش هزار نوع گیاه دارویی میروید. در تولید و برداشت خرما و پسته، رتبه نخست و گل محمدی و گردو، رتبه دوم کشور را داراست. دارای هفت اثر ثبت شده جهانی و ۶۶۰ اثر ثبت شده ملی است و مناسبترین زمینه را برای گسترش صنعت گردشگری فراهم ساخته. بهشت معادن کشور است و دارای مردمی فکور، مهربان، مهماننواز و دلباخته زادگاه است و چهره سیاه کارگران زغالسنگ آن، روسپیدی اقتصاد کشور را تضمین کرده. یک سوی آن فولادش، حرفها برای گفتن دارد و در سوی دیگر مس سرچشمه و میدوک، سرچشمه خیر و برکت است. دست آفریدهایش شهرت جهانی دارد و قالی آن هنوز هم زیب و زیور کاخهای جهان است و ... امتیازات دیگری که حتی اشاره به آنها، از حال و حوصله این مختصر، بیرون است. بیجهت نیست که «دکتر فرهاد ناظرزاده کرمانی» میگفت: خداوند در کمتر جایی، برای جمعیتی در این حد، چنین نعمتی فراهم کرده است.
با این حال، توسعه کرمان جدا از توسعه ایران، خیالی باطل است. چگونه میتوان از توسعه سخن گفت، آنگاه که سرمایههای ملی در بیرون از مرزها هزینه میشود، فساد اقتصادی میلیاردها را میبلعد و تصمیمهایی چون قطع اینترنت، زیانهای کلان بر اقتصاد تحمیل میکند؟
در همایش توسعه استان، سخنان کارشناسان، ترکیبی از امید و نگرانی بود. آنچه نگرانکننده مینماید، کندی اجرای پروژههاست؛ چراکه در جهان امروز، سرعت شرط اساسی پیشرفت است و «فیالتأخیر آفات». در عین حال، وجود مدیران واقعگرا و دور از تعصب، میتواند پشتوانه تحقق توسعه باشد.
- در «دستور کار انجمن حمایت از توسعه استان کرمان» نکات ارزشمندی دیده میشود. از جمله تکمیل زنجیره نخبگان؛ اما پیش از آن، باید زمینه ماندگاری نخبگان فراهم شود. وقتی در یک سال، صدها استاد خبره کشور را ترک میکنند، سخن گفتن از تکمیل زنجیره، بدون توجه به این واقعیت، سادهانگارانه است.
- ایجاد مرکز آیندهپژوهی استان، اقدامی شایسته است؛ به شرط آنکه آیندهنگری، در عمل معنا شود. تجربه راهاندازی مرکز کرمانشناسی و انتشار صدها عنوان کتاب، نشان داد که اگر به آینده بیندیشیم، میتوان ارزشها را از گزند فراموشی حفظ کرد. آیندهپژوهی یعنی آنکه امروز، برای نیازهای دهههای بعد تصمیم بگیریم؛ همانگونه که ملک تورانشاه، مسجدی برای هزار سال بعد ساخت. آیا بهتر است منتظر بمانیم تا جمعیت و ترافیک به بحران برسد، یا از اکنون چاره بیندیشیم؟
- توانمندسازی مدیران و انتقال تجربه و نیز تقویت نقش جوانان و زنان، از دیگر محورهای امیدبخش این دستور کار است. تاریخ کرمان نشان میدهد که زنان این دیار، در بسیاری مقاطع، نقشی سازنده و حتی پیشرو در توسعه داشتهاند؛ از بانو کربلایی تا ترکان خاتون که قرنها پیش، دانشگاهی ساخت که مایه فخر تاریخ شد.
- در مسیر علمی توسعه پایدار، دو حوزه برای کرمان اهمیتی ویژه دارد: انرژی خورشیدی و گردشگری. کرمان، با وجود زمینهای آفتابگیر، سهمی اندک در تولید انرژی تجدیدپذیر دارد و از این نعمت خداداد بهرهای شایسته نبرده است. جایگزینی تجهیزات کممصرف و توسعه انرژی خورشیدی، میتواند هم به اقتصاد کمک کند و هم به احیای آسمان کرمان.
گردشگری نیز، با تکیه بر تنوع اقلیمی، آثار تاریخی چند هزار ساله و کویر بیمانند، توان آن را دارد که چرخه اقتصاد استان را به حرکت درآورد و اشتغال پایدار بیافریند.
سخن بسیار است، اما مجال اندک. امید آنکه وعدههای انجمن توسعه، از مدیریت آب و انرژیهای تجدیدپذیر تا گردشگری و امنیت سرمایهگذاری، از حد شعار فراتر رود و به عمل بینجامد؛ تا کرمان، این سرزمین برخوردار، جایگاهی در خور شایستگیهایش بیابد و پرچم افتخارش بار دیگر بر فراز روزگاران برافراشته شود.
بدان امید و منالله التوفیق
https://srmshq.ir/1ycojz
آنچه در این شماره میخوانید، تأملی است مستند و سنجیده دربارۀ یکی از پرمعناترین رخدادهای تاریخ سیاسی ایران در واپسین سالهای عصر ناصری؛ رخدادی که در آن مرگ یک شاه، به نشانهای از بحران دیرپای استبداد و تکوین آگاهی سیاسی بدل شد. آقای «جمشید شهابی» در این مقاله، با پرهیز از روایتهای سادهساز، زندگی سیاسی میرزا رضا کرمانی و پیامدهای کنش او را در بستر نیروهای اجتماعی، مناسبات قدرت و داوری معاصران و آیندگان بازخوانی کرده است.
این متن را، بهدرستی، میتوان در پیوند با تاریخ پرفرازونشیب کرمان خواند؛ سرزمینی که در این دوره، بارها میدان آزمون قدرت و مقاومت بود. از پناهدادن به لطفعلیخان زند و پرداخت هزینهای سنگین برای آن میهماننوازی، تا ایستادگی در برابر آقامحمدخان و تحمل شدت عمل حکام، از حذف خشن اندیشمندانی چون میرزا آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی، تا نقشآفرینی بیهیاهو اما اثرگذار اندیشمندانی چون مجدالاسلام و ناظمالاسلام و ناظمالاطباء کرمانی و ... در آستانه مشروطیت، کرمان حامل حافظهای انباشته از رنج تاریخی، اعتراض و پرسشگری اجتماعی است. در چنین بستری و فارغ از داوری دربارۀ درستی یا نادرستی عمل میرزا رضا کرمانی، کنش او را میتوان همچون پاسخی تلخ و خشونتبار به ساختار استبدادی زمانهاش فهم کرد، نه صرفاً رویدادی منفصل یا برآمده از ارادۀ فردی.
در نهایت، ضمن قدردانی از آقای «جمشید شهابی» برای این مطلب ارزنده، توجه خوانندگان محترم مجلۀ سرمشق را به این نوشته جلب مینماییم:
در دورۀ پادشاهی و زمامداری قاجاریه، دو پادشاه به قتل رسیدند. نخست آقامحمدخان، بنیانگذار سلسلۀ قاجار که در گرماگرم لشکرکشی به قفقاز و هنگام اقامت در قلعۀ شوشه (شوشی)، سه تن از خدمتکاران خود را به مرگ محکوم کرد. رأی شاه در شب پنجشنبه صادر شده بود، اما به توصیۀ صادقخان شقاقی - که ارتکاب قتل را در آن شب مکروه میدانست - اجرای حکم به روز شنبه موکول شد.
آقامحمدخان حاکمی درندهخو و خونریز به شمار میرفت، اما در شیوۀ فرمانروایی بر سرزمین خویش چیرهدست بود و در رفتار با زیردستان تجربه و مهارت داشت. با این همه، این بار دچار خطایی مرگبار شد: محکومان را آزاد گذاشت تا در اردوگاه رفت و آمد کنند و حتی سلاحشان را نیز بازنگرفت. این تصمیم، برخاسته از برآوردی نادرست از سرشت آنان، به بهایی سنگین انجامید. سه خدمتکار که امیدی به رهایی نداشتند و از جان شسته بودند، با یکدیگر همداستان شدند و طرحی خونین ریختند.
شاید در ذهن آنان، ماجرایی زنده شده باشد که نزدیک به نیم قرن پیشتر رخ داده بود؛ زمانی که نادرشاه افشار، پادشاه مقتدر ایران، به دست نزدیکان خود کشته شد. نادرشاه در جمادیالثانی ۱۱۶۰ هجری (خرداد ۱۱۲۶ خورشیدی) برای سرکوب کردهای شورشی به خراسان رفته و در فتحآبادِ خبوشان اردو زده بود؛ اما پیش از آغاز نبرد، گروهی از بزرگان افشار، سرداران سپاه و کشیکهای همیشگی، نیمهشب با شمشیرهای آخته به سراپردۀ او ریختند، وی را از پا درآوردند و سرش را بریدند.
این بار نیز توطئهگران در شب شنبه، یازدهم ذیحجۀ ۱۲۱۱ هجری (۱۸ خرداد ۱۱۷۶ خورشیدی)، وارد خوابگاه آقا محمدخان شدند و او را با ضربات خنجر کشتند. سپس خبر را به صادقخان شقاقی - از درباریان و سرداران نامدار شاه که پنهانی از توطئهگران پشتیبانی کرده بود - رساندند. جواهرات گرانبهایی چون «دریای نور» و «تاج ماه» که قاتلان از خوابگاه شاه ربوده بودند، به دست صادقخان افتاد. اردوگاه سلطنتی آشفته شد؛ گروهی به تاراج پرداختند و گروهی دیگر گریختند.
پس از این واقعه، فتحعلیخان، برادرزادۀ شاه مقتول، بر تخت سلطنت نشست. صادقخان نیز که سودای پادشاهی در سر داشت، در چند نبرد شکست خورد و سرِ اطاعت فرود آورد و مشمول عفو شد، اما دست از توطئهچینی برنداشت. سرانجام به دستور شاه او را در اتاقی محبوس کردند و روزنهها را بستند تا پس از چند روز، از گرسنگی و تشنگی جان داد. سه خدمتکار شاهکش نیز در میانۀ جنگها به دام افتادند و دژخیمان بند از بندشان گسستند تا جان سپردند.
نود و نه سال بعد، خونِ تاجدار دیگری نیز بر زمین ریخت. ناصرالدینشاه قاجار در ذیقعدۀ ۱۳۱۳ هجری (اردیبهشت ۱۲۷۵ خورشیدی) در تدارک جشن پنجاهمین سال پادشاهی خود بود. او روز جمعه، هفدهم ذیقعده (دوازدهم اردیبهشت)، پنج روز پیش از آغاز جشنها، به زیارت حرم حضرت عبدالعظیم رفت. به فرمان او، حرم قرق نشده بود و زائران آزادانه پیرامون ضریح رفت و آمد میکردند.
در میان جمعیت، میرزا رضا کرمانی مترصد شکار خویش بود. هنگامی که آن دو به یکدیگر نزدیک شدند، میرزا رضا وانمود کرد که قصد تقدیم عریضه دارد؛ چند گام به سوی شاه برداشت، سلاح پنهان شده زیر عبایش را بیرون کشید و شلیک کرد. ناصرالدینشاه بر خاک افتاد و دقایقی بعد جان سپرد. چند تن از فراشان حکومتی و زائران بر قاتل ریختند و او را سخت زدند. میرزا رضا دستگیر شد؛ او را به تهران بردند و در انبار دولتی زندانی کردند. چند ماه در کند و زنجیر گذراند، شکنجه شد، ناسزا شنید، آزار دید، بازجوییهای مفصلی را از سر گذراند و سرانجام بر دار جان سپرد.
میرزا محمدرضا کرمانی از روزگار جوانی با دستفروشی امرارمعاش میکرد. این خردهفروش تنگدست، سرکش و مغرور، ناخواسته در دامگاهی افتاد که صاحبان قدرت برایش گسترده بودند. ماجرا از آنجا آغاز شد که شال ترمهای گرانبها را به امانت گرفت و آن را به کامران میرزا، نایبالسلطنه و حاکم پایتخت، فروخت؛ اما شاهزاده بهای آن را نپرداخت. میرزا رضا راهی به دیوانخانۀ او یافت و با درشتی، طلب خود را بازخواست کرد. کامران میرزا به زیردستش، آقابالاخان وکیلالدوله، فرمان داد پول را بپردازد، اما وکیلالدوله حکم کرد فراشان، در حالی که هزار و دویست تومان بهای شال را میشمارند، طلبکار را پیوسته توسری بزنند.
پس از این واقعه، حاج محمدحسن امینالضرب، بازرگان و سرمایهگذار بزرگ که از جسارت میرزا رضا خوشش آمده بود، او را به خدمت گرفت. هنگامی که سید جمالالدین اسدآبادی در خانۀ امینالضرب اقامت گزید، خدمتگزاری او به میرزا رضا سپرده شد. از آن پس، زندگی این مرد در مسیری تازه افتاد. ذهن آمادۀ میرزا رضا سخت از سید تأثیر پذیرفت؛ شیفته او شد و مراد و پیشوای فکری خود را در وجود وی یافت.
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۴ مطالعه فرمایید.
دبیر بخش تاریخ
https://srmshq.ir/o7v3hy
مقاله
در تاریخ شهرهای ایران، «باغ» صرفاً فضایی برای فراغت یا زیبایی نبوده است؛ باغ، در عین حال، صورتی از تملک، نمایش قدرت و تثبیت منزلت اجتماعی به شمار میآمد. باغهای وابسته به خاندانهای صاحبنفوذ، اغلب در آغاز، قلمرو عیش، سکونت موسمی و مناسبات درون خاندانی بودند؛ فضاهایی که نظم آنها نه بر اساس منفعت عمومی، بلکه بر مدار شأن، تمایز و مصرف اشرافی سامان مییافت. با این همه، همین باغها، در گذر زمان و تحت تأثیر دگرگونیهای سیاسی، اقتصادی و اخلاقی، میتوانستند وارد «سیر»ی تدریجی شوند؛ سیری که در آن، کارکرد خصوصی و لذتمحور فضا، آرامآرام جای خود را به معناها و نقشهای تازه میداد و گاه، به فرجامی متفاوت از نیتِ نخستینِ بانیانش میرسید. چنین دگردیسیای، نه ناگهانی و نه صرفاً حاصل تصمیمی فردی، بلکه برآمده از تغییر جایگاه خاندانِ مالک باغ در شبکۀ قدرت و بازتعریف نسبت آنان با شهر و جامعه بود.
در کرمانِ دورۀ قاجار، نمونههای روشنی از این الگو را میتوان سراغ گرفت؛ باغهایی که با صرف هزینههای گزاف، به زحمت انداختن مردم و بسیج منابع ایالت ساخته شدند، اما سرانجام از تملک خصوصی صاحبان قدرت بیرون آمدند و به فضاهایی عمومی بدل گشتند. «باغ شاهزاده» ماهان که به دستور «عبدالحمید میرزا ناصرالدوله» و با تحمیل فشارهای گسترده بر مردم، انتقال درختان کهنسال از نقاط مختلف ایالت کرمان و ... احداث شد، نمونهای گویاست؛ باغی که پیش از آن که خودِ شاهزاده بتواند از سایهسار درختانش بهرهمند شود، به تعبیری: «و هنوز تمام نشده که روزگارِ شاهزاده تمام شد». امروز، همان باغ، نه نشانۀ عیشِ یک شاهزاده، بلکه میراثی عمومی و متعلق به همۀ مردم کرمان است. همچنین باغی که به دست «فضلعلیخان بیگلربیگی» و پسرش بنیان نهاده شد و اکنون با نام «باغ فتحآباد» شناخته میشود، نمونهای دیگر از همین مسیر است؛ فضایی که روزگاری نماد شأن و اقتدار یک خاندان بود و امروزه، فرجام آن در کارکردی عمومی و جمعی معنا مییابد و بهعنوان محل تفرج و حضور مردم، در حافظۀ شهری کرمان جای گرفته است. این نمونهها نشان میدهد که باغ، هر چند در آغاز بر مدار عیش و تمایز شکل میگرفت، اما در گذر زمان میتوانست از منطق مالکیتِ قدرت فاصله بگیرد و به فرجامی متفاوت، در چرخهای تازه از معنا و کارکرد، دست یابد.
باغی که با نام «نوریه» اشتهار داشت نیز از همین سنخ فضاها بود؛ با این تفاوتِ معنادار که فرجام آن، نه صرفاً حاصل زوال قدرت یا دگرگونی زمانه، بلکه برآمده از انتخابی آگاهانه و مسیری متفاوت بود. از اینرو، برای فهم چگونگی این دگرگونی و معنای خاصی که «نوریه» در تاریخ اجتماعی کرمان یافت، ناگزیر باید نخست به جایگاه خاندانِ مالک آن نگریست. این باغ در تملک «نوراللهخان ابراهیمی» قرار داشت و سرگذشت آن، بیدرک موقعیت خاندان او در ساختار قدرت دورۀ قاجار و نسبت ویژهای که «نوراللهخان» با میراثِ آن قدرت برقرار کرد، قابل فهم نیست.
خاندان «ظهیرالدوله» در تاریخ کرمان، بیش و پیش از آن که با نام نهادی عامالمنفعه یا بنایی ماندگار شناخته شود، در پیوندی تنگاتنگ با ساختار قدرت سیاسی عصر قاجار تعریف میشد؛۱ تعریفی که ریشههای آن، بیش از هر چیز، به موقعیت و کارکرد تاریخی بنیانگذار این خاندان در کرمان بازمیگشت. در رأس این خاندان، «ابراهیمخان ظهیرالدوله» قرار داشت؛ دولتمردی که بهواسطه نسبتهای خویشاوندی نزدیک و چند لایه با «فتحعلیشاه قاجار» - از پسرعمویی و پیوند سببی گرفته تا حضور در شبکۀ دامادی خاندان سلطنت - به جایگاهی دست یافت که او را به یکی از کارگزاران مؤثر دولت مرکزی در جنوب شرق ایران بدل ساخت. این پیوندهای درهم تنیده، «ابراهیمخان» را نه صرفاً حاکمی محلی، بلکه کنشگری فعال در درون نظم سیاسی قاجاری تعریف میکرد.۲
«ابراهیمخان ظهیرالدوله» در فاصله سالهای ۱۲۱۸ تا ۱۲۴۰ ق. نزدیک به بیست و دو سال بر کرمان حکومت راند؛ ایالتی که پس از قتلعام «آقا محمدخان»، ویران، بیرمق و ناامن بود. او بهدرستی دریافت که دوام حکومت، صرفاً با قشون و قهر ممکن نیست. از همین رو، با خود «تیمی» سازمان یافته به کرمان آورد: روحانی، ادیب، هنرمند و صاحب منصب لشکری. ساخت قیصریه، مدرسه، حمام و حوض و نیز درج آیۀ «سَلَامٌ عَلَى إِبْرَاهِیمَ»۳ - به منزله امضای نمادین نام او - بر کتیبۀ کاشیِ بدنه بادگیر مدرسه، نشانههایی روشن از آمیختن آگاهانۀ قدرت، دین و نمادسازی در ذهن او بود.۴
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۴ مطالعه فرمایید.