https://srmshq.ir/kv3189
در میانه هُرمِ نورِ صحنه و سایههای واپس زده تماشاچی، نام بهرام بیضایی با هر بازخوانی، صدا و لحن تازهای مییابد. بیضایی برای ما نه فقط یک نویسنده یا کارگردان، که پیوندی است میان اسطوره و امروز؛ دریچهای که از آن میتوان به زبانها و صورتهای فراموششده نمایش نگریست و پرسشهایی را که زمان از طرحشان فرار میکند، دوباره بر صحنه آورد. این مقدمه میخواهد به همان فضای میانی وفادار بماند؛ جایی که کلمات نقش نور را بازی میکنند و معنا در حرکت بازیگران شکل میگیرد.
آثار او همواره عرصهای است برای آزمودن امکان سخن گفتن با واژههایی که گاه سنگاندازی تاریخ را به یاد میآورند و گاه به طرزی لطیف پیوند میان فرد و جامعه را آشکار میسازند. در این بخش از سرمشق، با خواندن سخنرانی دکتر یدالله آقاعباسی در شب بزرگداشت بهرام بیضایی که به کوشش جمعی از هنرمندان کرمان در سالن شهر ایران برگزار شد آغاز میکنیم و سپس یادداشت دو تن از هنرمندان تئاتر را در مورد او میخوانیم. بهرام بیضایی متولد پنجم دیماه هزار و سیصد و هفده بود و در همان روز در سال هزار و چهارصد و چهار چهره در نقاب خاک کشید تا آنچه بر مردم این سرزمین در زمستان امسال رفت را نبیند، هنر بهرام بیضایی یک پا در گذشته داشت و پای دیگر در زمان حال و خبر از آیندهای محتوم میداد که خود نتوانست تحققش را به چشم ببیند اما ما مردم این سرزمین شاهد تحقق شوم آن نهیبها و زنهارها در کنج و پستوهای نمایشنامههای او در این زمستان دهشتناک و سرد بودیم و یحتمل خواهیم بود.
https://srmshq.ir/lo5th8
هم خوشحالم که در جمع شما هستم، هم غمگینم به مناسبتی که دور هم جمع شدهایم. در مورد آقای بیضایی صحبت زیاد است و لابد شنیدهاید یا میشنوید. کتابها نوشتهاند و مینویسند، با خود او گفتوگوهای زیادی شده و آثارش فراوان است. او در حوزههای مختلفی کار کرده و هنرمندی چند بعدی است. چند روز قبل از درگذشت او در کلاسِ دیدن و تحلیلِ نمایش در دانشگاه بعضی از فیلمهای کارهای او را دیدیم و در مورد آنها صحبت کردیم. او بر همه ما، اگر نیک بنگریم، تأثیر داشته است. خود من چهارصندوقِ او را در سال ۱۳۵۸ اجرا کردم و چند نمایش دیگرش، از جمله هشتمین سفر سندباد را کار کردم که به اجرا نرسیدند.
زمانی که در سال ۱۳۵۵ به سربازی رفتم، بازیگرانِ گروه نخست که پایگاه من در مرکز آموزش تئاتر فرهنگ و هنر کرمان بود، سلطان مار او را کار میکردند و در نامهای به من نوشتند که کارشناس وقت به این بهانه که بیضایی آدم موجهی نیست، جلوی کار آنها را گرفته بود و من البته دستم از چاره کوتاه بود، در همان زمان و در دوره آموزشی در پادگان فرحآباد تهران، من چهار کتاب با خود برده و در تختخوابم در آسایشگاه جا داده بودم. یکی کتاب حافظ، دوم مقدمه رستم و اسفندیارِ شاهرخ مسکوب که داستان رستم و اسفندیار را ضمیمه کرده بود و من در فرصتهایی که پیدا میشد، برای دوستانم در همان آسایشگاه میخواندم، سوم نمایشنامهای خارجی و شورانگیز به نام درختها ایستاده میمیرند و چهارم نمایشنامۀ هشتمین سفر سندباد بیضایی که از خواندن آن سیر نمیشدم.
در زمانهایی که اجرای زندهای داشت معمولاً برای دیدن آن به تهران میرفتم و همیشه هم خود او بود. زمانی که در کانون پرورش فکری بودم به دلیل موقعیتم با شاگردان او آشنا شدم و کمی بعد در تهران با مهدی هاشمی و گلاب آدینه حشر و نشر پیدا کردم.
اینها را گفتم که رابطه احساسیام را با او بیان کنم و قصد ندارم که در این فرصت اندک در مورد آثار او صحبت کنم، اصلاً در آن شرایط روحی هم نیستم، خبر مرگ او از معدود خبرهایی بود که اشک به دیدگانم آورد، در یک لحظه زندگی و مرگ او همچون کابوسی از ذهنم گذشت، به یاد آوردم که در مرور فیلم غریبه و مه او به بچهها از این گفته بیضایی گفتم که فیلم را براساس دو کابوسی که دیده ساخته بود، یکی قایقی که از دریا و مه میآمد و دیگر کابوس مبهم کوتاهی درباره زن، عشق، مادر و مرگ و باقی ترس همیشگی از تعقیبکنندگان ناشناس و تقلایی مداوم برای اثبات خود جهت بدیهیترین حقوقش...
تارکوفسکی در گفتوگویی گفته بود که من خوابهایم را فیلم میکنم، شاید در نظر اول این گفته کمی غریب به نظر برسد اما حقیقت دارد. هنرمندان گاهی از آثار خود یا از نشانههای این آثار ممکن است شگفتزده شوند، واقعیت این است که هر کسی نمیتواند خوابها یا کابوسهایش را به اثر هنری تبدیل کند، باید تارکوفسکی یا بیضایی باشی و خرد شناخته و ناشناخته را جذب کنی...
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۴ مطالعه فرمایید.
نویسنده و کارگردان تئاتر
https://srmshq.ir/ij139b
یاد و خاطر بهرام بیضایی همواره گرامی و جاویدان است. او که پیروز زیست، آگاهی بخشید و ماندگار شد.
بهرام بیضایی را هرگز از نزدیک ندیدهام و سعادت شاگردی او را نداشتهام اما با واسطه از او آموخته و فراگرفتهام. او پدیدآورنده بود و هر یک از پدیدههای شکل یافته او آموزگار من بودهاند، نمایشنامهها، فیلمنامهها، پژوهشها، مقالات و سخنرانیهایی که از ایشان خوانده، شنیده و یا دیدهام از این رو پاسداشت بهرام بیضایی برای من پاسداشت انسانی است که با بزرگمنشی و آگاهی به من روش و تفکر خرسند زیستن را آموخت. بیضایی برای من اسطوره دستنیافتنی نیست او آموزگاری است که راز دانایی را آشکار میسازد و پیامدهای این آگاه شدن را نیز گوشزد میکند، او جِرمِ ستُرگی است که میتواند مدار حرکت انسانی را دیگرگون کند. پاسداشت بیضایی پاسداشت آگاهی است و درس پس دادن در مدرسه او با بازگویی سرفصلهای آموزش ممکن خواهد شد.
مقدمه: پشتکار، پشتکار، سختکوشی، سختکوشی و فراگرفتن و پژوهش در بنیانهای هنری و فرهنگی جغرافیای زیستی خودمان و نقد آگاهانه تاریخ.
درس اول: ایران سرزمین من است.
ایران سرزمین کهن گسترده در جغرافیای ویژه و در طول تاریخی پرآشوب که زخمها، شکستها و ناکامیهایش بازگو نشده است و تقدیر تکرار شوندهای داشته هرگز و هرگز ناجی نداشته است، حتی اسطورههایش نیز گرفتار این جبر تاریخی هستند و این چرخه را پایانی نیست مگر به دست تکتک مردم و آن هم از روی آگاهی. برای ایستادگی پادگانهایی وجود دارند و سپرهایی برای پادرَزم اما ما خودخواسته در ویرانی و فروریختن سرزمینمان نقش بازی میکنیم، عاشقانه ایران را دوست داشته باش.
درس دوم: زبان
هر یک از متون کهن فارسی را که با آن سازگاری و ارتباط بیشتری دارید برگزینید و برای رمزگشایی آن کوشش کنید تفاوتی ندارد تاریخ بیهقی، دیوان شمس، بوستان سعدی، دیوان بیدل، رباعیات خیام، مثنوی معنوی یا شاهنامه و یا هر متنی. رمزگانگی زبان فارسی نشانهها، نمادها و اسطورهها و دلالتها یکی از رشد یافته ترین گونههای زبان بشری است، چرا که راه رهایی از جبر تاریخی، اینجا درون این زبان و ادبیات رمزنگاری شده است که یگانه است و حقیقت تاریخی را بر واقعیت تاریخی برتری میدهد. برخلاف پندار فراگیری شعر حافظ و ارتباط مردم ایرانزمین با آن، باید این حقیقت تلخ را پذیرفت که گروهی کمی حافظ را برای فهمی ورای صورت لغات میخوانند و کمتر افرادی برای دریافت آن تلاش میکنند پس باید پژوهشگر زبان و ادبیات فارسی بود. هرچند بخش گسترده و پرتعدادی از نوشتارهای دوران زبانشناسی تمدن ما در کتاب سوزیها از دست رفته اما آنچه باقی مانده و بهعنوان متون کهن فارسی شناخته میشوند در روند زیستی مردم نقش کمی دارد. برای تسلط بر یک ملت کافی است زبانشان را از آنها بگیرید.
درس سوم: فرهنگ
بخش اول - آسیا در برابر غرب: گسست فرهنگی رویداده است، دو مفهوم روشنفکری و غربزدگی در فضای فرهنگی با شمار زیاد و با تکرار بیان میشود، گروهی در هنگام روبرو شدن با پیشرفتهای غرب حیرتزده کلاه از سرشان میافتد و گروهی سنتهای گذشتگان را متعصبانه مقدس میدانند. انسان امروز غربی پس از رنسانس، مفاهیم بنیادی بسیاری را زیسته و در سطح جهان مطرح کرده است با این کوشش تعریف بشر متمدن را به نام خود صادر کرده است، در واقع یک شکوفایی و تولید دانش بیسابقه اتفاق افتاده است و رفاه عمومی انسان غرب بهواسطه اختراعات متعدد با یک سطح دیگری تغییر وضعیت داده است و تصویر جهان متمدن و جهان عقبمانده صورتبندی شده است. حس عقبمانده بودن و برچسب متوحش بودن را داشتن، حس دردناک و جانکاهی است ...
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۴ مطالعه فرمایید.
https://srmshq.ir/pam5gt
آگاهی، لحظهای است که انسان از «بودنِ صرف» عبور میکند و به «مسئول بودن» میرسد. از همانجا که دیگر نمیتواند نبیند، نمیتواند نفهمد و نمیتواند بیاثر بماند. آگاه که باشی، دیگر انتخاب نمیکنی که باران شوی یا نه، باران میشوی و میباری، نه از سر وظیفه، بلکه از سر اجبار فهم و باران، هرگز نمیپرسد زمینی که بر آن میبارد شایسته است یا نه، بیابان است یا مرتع، باریدن کنشِ ناگزیرِ آگاهی است.
در اسطورههای این سرزمین، «بهرام» فقط یک نام نیست؛ یک موقعیت وجودی است. بهرام، آن کسی است که در متن رخداد میایستد نه در حاشیه، نه در تماشا، گاه ویران میکند، گاه نجات میدهد، گاه عشق میورزد و گاه خطا میکند اما هرگز غایب نیست. خطای بهرام، از بیعملی اخلاقی است، چرا که او مسئول کنش خویش است. بهرامهای ما، خوب یا بد، همواره آگاه بودهاند که در حال ساختن یا شکستناند.
بهرام زمانه ما نیز در همین جایگاه ایستاده است. نه قدیس است و نه اسطورهای دستنیافتنی، بلکه انسانی است که جهان پیرامونش را آهسته اما پیوسته از وضعیتی به وضعیت دیگر سوق داده است، نه با فریاد، نه با نمایش، بلکه با وفاداری به یک منطق درونی. بهرام بیضایی، نامِ ایستادگی در برابر آسان زیستن است؛ نامِ ترجیح راه دشوار بر راه امن.
نبوغ، اگرچه موهبتی نابرابر است اما مسئولیت، دموکراتیکترین امکان انسان است. ممکن است کسی نتواند «نمایش در ایران» را در جوانی بنویسد اما میتواند در نسبت خود با جهان، شریف بماند. میتواند عابر خلاق جادهای باشد که پیش از او ساخته شده، نه برای تکرار آن، بلکه برای ادامه دادنش؛ برای تغییر مقصد، بیخیانت به مسیر.
مسیر بیضایی، چه در سنگلاخ و چه در فراخنا، یک آموزه محوری دارد: شرافت. شرافت نه بهمثابه یک فضیلت تزئینی، بلکه بهعنوان ساختار درونی زیست. شرافت یعنی یکی بودنِ گفتار و کردار؛ مگر آنکه آگاهی تازهای، این یکیبودن را بازتعریف کند. شرافت یعنی هزینهدادن برای فهم، نه معاملهکردن آن.
در این معناست که مهاجرت بیضایی، صرفاً جابهجایی جغرافیا نیست؛ آزمون فلسفی ثباتِ خویشتن است. او همان ماند که بود، چون «بودن» را به مکان گره نزده بود، نه پس از مهاجرت قهرمان شد و نه پیش از آن مظلوم. نقدش، نه واکنشی احساسی، بلکه موضعی اخلاقی بود؛ نقدی که نه برای تسویهحساب، بلکه برای روشنکردن مرزها شکل گرفته بود.
اگر اندکی از این شرافت عدول میکرد، شاید زیست آسانتری نصیبش میشد اما برخی انسانها آسانزیستن را با بیمعنایی تاخت میزنند. برای آنها، زیستن فقط در نسبت با یک اصل معنا دارد؛ اصلی که اگر فروبریزد، حیات صرفاً تداوم بیولوژیک خواهد بود، نه زیست انسانی.
بهرام بیضایی، بهعنوان یک معلم از این جهان عبور کرده است و معلم، هرگز به گذشته تعلق ندارد. او همچنان در حرکت است، زیرا اسطوره، زمانی میمیرد که از پرسشبرانگیزی بازبایستد، او از اسطورههای دیروز میگوید تا اساطیر نیامده امروز را امکانپذیر کند. آرزو شاید این باشد که ما نیز به این سطح از آگاهی برسیم؛ که باران شویم، نه برای نجات زمین، بلکه برای وفاداری به آنچه فهمیدهایم.
و اگر این توان را نداریم، دستکم زمینی باشیم که صادقانه تشنه است؛ که تشنگی را انکار نمیکند.
https://srmshq.ir/amdnh9
هماندیشی مشترک صحنه و جامعه
امیر علمدارزاده
مقدمه
خبر درگذشت مهدی ثانی، برای جامعه تئاتر کرمان نه فقط فقدان یک نمایشنامهنویس و کارگردان که خاموش شدن صدایی آشنا در گفتوگوی مداوم صحنه و زندگی بود. هنرمندی که سالها کوشید در میان محدودیتها و دگرگونیهای پیدرپی تئاتر شهرستان، امکان کارِ جمعی را زنده نگه دارد و از خلال نوشتن و تمرین و اجرا، پیوند میان نسلهای مختلفِ تئاتری را استمرار بخشد.
برای بسیاری از فعالان تئاتر شهر کرمان، نام او با خاطره تمرینهای طولانی، گفتوگوهای بیپایان درباره متن و اجرا و تلاش برای ساختن امکانی هرچند کوچک اما مداوم برای روی صحنه ماندن گره خورده است. مهدی ثانی از آن دست هنرمندانی بود که تئاتر را نه صرفاً در اجرا، بلکه در فرایند شکلگیریِ یک گروه، در هماندیشی و در تجربه مشترک صحنه و جامعه معنا میکرد؛ تجربهای که بیش از هر چیز بر «بودن در کنار هم» استوار بود.
در روزگاری که فرسودگی زیرساختهای فرهنگی و دشواری تداوم فعالیت هنری در شهرهای دور از مرکز، بسیاری از صداها را به سکوت وامیدارد، یادآوری مسیر و کوشش او میتواند نشانی از پایداری همان روح جمعی تئاتر باشد؛ روحی که با رفتنِ افراد خاموش نمیشود، بلکه در شاگردان، همکاران و متنهایی که بر جا میماند ادامه پیدا میکند.
یادداشتهای پیش رو ادای احترامی است به هنرمندی که صحنه را جدی میگرفت و به نیروی کلمه و جمع ایمان داشت؛ یادکردی کوتاه از مسیری که در حافظه تئاتر کرمان باقی خواهد ماند، هرچند جای خالی او در تمرینها و گفتوگوهای آینده به روشنی احساس شود.
***
علی ثانی:
در کشاکش راه آنجا که کوه بر پایه خود ادعای سرافرازی داشت و آویشنهای معطر در خم و پیچهای جاده کوهپایه امیدشان به سبزی نگاه او بود و سوسنهای لببسته کمربسته به خدمتش بودند و سنگریزههای نااِشمار در منظر او چونان ستارههای زمینی میدرخشیدند، دوبیتیهای باباطاهر را پدرانه زمزمه میکرد تا کبکهای لبتشنه در غوغای غروب غریبانه و نالهگون، نغمهای جانانه سر دهند... بله همانجا بود که بادی نامبارک خاک را بر سر گَوَن های دشت پاشید تا عطر ناب و پاکشان بر مشام استاد بنشیند. آنجا بود که درد را بر جان و تنمان آوار ساخت. استاد راهبلد در کژ و مژ راه به هر سو پیچید تا راستقامت بایستد و چونان همیشه راه راست را در قلم و مسیرش برگزیند، پنجههایش انگار دایرۀ زمان را در فرمان خود بفشرد تا بایستد... و زمان ایستاد!
اندیشهاش در تشویش آن بود که نکند کسی از روبرو بیاید پس بیامان و بیسبب به هر سو تاخت تا ناجی دیگران گردد تا خود را در گودی خوشکانۀ پلی دید و سیراب زیستن گشت. هنوز کبکها بر دامن خارهای گَوَن میخواندند که او پر کشید، با بالهای پرنیانی اوج گرفت و از کوچۀ «قاقا» سرازیر شد و در چاسوق کهنه مادرم او را احساس کرد و پدر بزرگوارم در حالی که مثنوی را مینوشت نام مهدی را در گوشش نجوا نمود... تا بزرگ و بزرگتر شد و در جوانی عشق نمایش در جانش جوانه زد... یادم میآید با آیینهای شکسته آفتاب را میدزدید و از دالان تاریک زیرزمین خانه پدری با پاشیدن نور سینما را نیز تجربه میکرد و با ابزارهای مختلف و انگشتان هنرمندش سایههای در هم و زیبا میساخت، وای از آن روزگار بیتکرار... محمدعلی برادر بزرگوار و شاعرمان همیشه با او بود و مشوقاش و من تنها از او میآموختم... یک شب که من در بردسیر بودم به من زنگ زد و از من خواست تا مرخصی گرفته به کرمان بیایم و نقش جناب مسعود جان سلطانی را در نمایش توتم بازی کنم چرا که جناب محمود دولتآبادی عزیز به دیدار برادرهایم آمده بودند و دوست داشتند نمایش را ببینند در ضمن جناب سلطانی در کرمان تشریف نداشتند از طرفی تنها یک شب و یک روز برای حفظ دیالوگها و آموختن میزان سن و... وقت داشتم که به استاد عرض کردم از عهده برنمیآیم که ایشان باصلابت و مهابتی استوار و تحکم فرمودند تو میتوانی برو و انجام بده که به هر حال با درایت ایشان به سرانجام رسید...! و اینک که خاک او را در آغوش ابدی خویش گرفته و ایشان در شرف حضور خداست تا روح را متجلی ساخته به بخشایندهاش برگرداند تا درد را بر جان و تنمان مستولی ساخته. قصۀ لبخندش مثنوی نشاط است، قهقهه مستانه عشق است از خاک تا افلاک از صحنه تا جاودانگی از شجاعت سخن تا قداست میهن از گرمایش قلم تا فرمایش قسم از جانبازی برای نمایش تا استادی در اوج ستایش از مشرف شدن به معرفت تا حراست از هنر و صداقت...، او در اوج بالندگی بود آنگونه که گذشتهاش آینده او شد رنج قلمش بر دیوار بلند حیات نقش بست همچنان که میفرمایند حیات از مرگ برمیخیزد...
به خاطر بیاورید تاولهای چرکین بر جگر سوخته جامعه آوار «توتم» بر هر آنچه تشنگی است، آز و حرصی که در «حسو» عریان میشود و عشق در پستوی خانه با ناله میمیرد حتی اگر کودکی بینوا و بیآینده به دنیا بیاید. استهزایی که آن زمان در «گنگلی» آفریدند مگر نه آنکه در سفرنامه جناب شاملوی بزرگ به نوعی عنوان و مورد هجمه قرار میگیرد... و اما مهدی ثانی مبتکر بود در هیاهوی عشقهای همایون جناب خواجوی بزرگ آنچنان واله و شیدا شده بودند و مینیاتور را در نمایش به اجرا گذاشتند شاید آن زمان بعضیها غرض ورزیدند و خود را به ندانستن واداشتند گرچه کسانی که با دید زیباشناسانه دیدند ایشان را مورد ستایش قرار دادند. بازیگران آن نمایش به مانند استاد کهن و جناب نادر فلاح عزیز و بزرگ فرزندان عزیز استاد و من بیمقدار با حرکات خاص مینیاتورگونهای که آموزش دادند هماهنگ شدیم و هر چند سخت تمرین کردیم اما رقصی بینظیر بر صحنه به نمایش گذاشتیم... وای از آن لبخند رضایت استاد که تا عمق جانمان نفوذ میکرد و دل و آیینمان را به وجد میآورد.
استادم، برادرم، بزرگم، دوست و رفیقم... با این شکستگی از دوری تو چه کنم؟ با این سیلاب اشک کدامین دشت خشک را لاله بکارم؟ آه از نهادم برخاسته... بیا تا دستهای دردانهات را در بر بگیرم تا گرم شوم، سردم است... میخواهم سکوتت را فریاد بزنم که رساترین آواز است... داغت از دلم نخواهد رفت و یادت در پنجره نگاهم جاودانه است، انگار قناری خوشآوازی است که در قفسی بدون میله با من همآواز است...
https://srmshq.ir/4891re
آشنایی من با نمایش از مدرسه شروع شد و بعد از بازی در دو نمایش با راهنمایی یکی از معلمین به فرهنگ و هنر و مرکز آموزش تئاتر کرمان که آن روزها در خیابان سپه بود مراجعه کردم، یک حیات بزرگ داشت و ساختمانی قدیمی که متأسفانه اکنون از بین رفته و تبدیل به آپارتمانهایی متعدد شده است، آنجا اولین دیدار من با کسانی بود که بعدها صمیمیترین و بهترین دوستان و استادان من شدند.
گروههای متعدد میآمدند و تمرین، بحث، مطالعه و اجرا، کار همیشگی ما شد. آشنایی با ادبیات، فن بیان، جامعهشناسی، روانشناسی، شعر و خلاصه عشق آغاز شد. برای نوجوان سیزده سالهای چون من جارو کشیدن صحنه، مرتب کردن لباسها و وسایل و بعد کارهای دیگر، آموختن از تکتک بزرگوارانی شد که همیشه مدیون آنان خواهم بود، خدا کند اسم کسی را از قلم نیندازم؛ استاد یدالله آقاعباسی، کرامت رودساز، علیاکبر کرمانی نژاد، محمدعلی طاهری، مسعود ابوسعیدی، مسعود خالقی، خانم گلی ضیغمی، استاد علیرضا مددی و استاد مهدی ثانی. یک روز که تمرین بدن و بیان تمام شده بود جناب ثانی از من خواست که وقت تمرین نمایشی که نامش خاطرم نیست دیالوگهای پسربچهای به اسم «اسدو» را بخوانم، با شروع دور خوانی مات و مبهوت گوش میکردم یکی خواند «هر که دارد هوس کربلا بسمالله، هر که دارد سر همراهی ما بسمالله» و همه فریاد میزدند «صلواتی، صلوات»، داستان چه بود؟ خانوادهای که به دلیل بیآبی روستای خود را ترک کرده بودند و راهی شهر میشدند، من فرزند آن خانواده بودم «اسدو»، خواندم و گفتم اما مات و مبهوت، چون همه ذهنیات و تفکرات من به هم ریخته بود، از خودم میپرسیدم اینها چه میگویند این چگونه نمایشی ست، مگر نمایش نباید مردم را بخنداند، مگر نباید بازیگر مزه بریزد و دیگران را دست بیندازد تا مردم تفریح کنند؟! وقتی شخصیت اصلی میگوید «یک ماهی ِ جون داری نیست که جُر بخوره» یا «چه بوی مرداری ورخِستاده» یعنی چی؟! چرا بجای خنده سکوت میکنم؟! و دهها سؤال دیگر که پیاپی از خودم میپرسیدم و در ادامه با آشنایی بیشتر با استاد آقاعباسی و دیگران ذهنیت من در مورد تئاتر بهکلی تغییر کرد، تئاتر فقط برای خنداندن نیست نه اینکه بد باشد تئاتر میتواند ما را به تخیل و تفکر وادار کند، تئاتر باید اندیشه را فعال کند و سؤال ایجاد کند.
اینها چیزهایی بود که یاد میگرفتم. بعد از انقلاب با استاد ثانی و مرحوم مهدی اُرمز، امیر دژاکام، اصغر اکبرزاده، مرحوم ذبیح قاسمی و جناب مسعود سلطانزاده در جهاد دانشگاهی دور هم جمع شدیم و بیشتر با استاد ثانی مأنوس شدم و افتخار داشتم در کنار ایشان حدود چهل و پنج تئاتر را در اجراهای متعدد به جشنوارههای استانی و کشوری ببریم، نمایش «توتم»، «گنگلی»، «حسو»، «پیراهن و ویالون»، «همای و همایون» و...، کار کردن با کسی که خود به جایگاهی در تئاتر رسیده و اعتقاد به درست بودنش دارد لذت دیگری دارد. ثانی میدانست چه میخواهد بکند، میدانست چه باید بنویسد و اجرا کند و به سبک و قالبی از اجرا و نوشتار رسیده بود که تأثیرش را میفهمید.
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۴ مطالعه فرمایید.
https://srmshq.ir/4zpa7w
برای من نوشتن از مهدی ثانی بهعنوان استادم، همیشه کاری دشوار بوده و اینک این دشواری دوچندان نیز شده است، دشواری از این دست که ثانی یک سهل و ممتنع است در تئاتر ایران و مهمتر از آن باید رعایت آداب شاگردی را نیز به جا بیاورم و حالا که نمیخواهم از دست دادنش را باور کنم نمیخواهم سوگنامه برای او بنویسم یا تلاشی برای خاطره بازی داشته باشم از این رو در ادامه تلاش خواهم کرد تا ادراک شخصی خودم را از سبک هنری او در این متن ارائه کنم. چرا که ثانی شاید یکی از خیل قدر نادیدهای هنر در جهان باشد که هوشمندی و خردش در حوزه تئاتر و قصهنویسی آنطور که باید نه دیده شد نه تحلیل شد؛ و دلیلش به احتمال گونه نقد هنری در ایران که به جای شگرد شناسی اثر خود را وابسته به علوم کلاسیک میداند و هرچه در این دستهبندی نگنجد را فارغ از هنر میداند مشمول حال او شده باشد.
مهدی ثانی هنرمندی خودآموخته بود که وجوه هنریاش را از میان پاتیلهای رنگ ریس های رنگی قالی که پدرش به خلق آنها میپرداخت تا کف بازار شهر کرمان که محله زندگی او بود، آموخته بود و بارها به این امر معترف بود که زندگی معلم او برای آموختن هنر نمایش و نویسندگی بوده و همچون هر جنوبی دیگر همعصرانش قصههای پریان و داستانها و شعرهای کهن که از زبان مادر و پدر شنیده بود دنیای سورئالیستی ذهن او را ساخته بود پس ترکیب ناتئورالیستی و سورئالیست دیدگاهش که البته در حوزه داستاننویسی او بیشتر مشهود و بارز است او را از دیگر همعصرانش کاملاً متمایز میکرد. نکته مهم و قابلاتکا دیگری که در ثانی باید جست نوع زیست او بود مهدی ثانی شخصیت کاملاً برونگرا و با اعتماد به نفس بالا بود اما با این توضیح و دانش مطالعاتی گستردهاش در همه زمینهها هیچگاه خود را در جایگاه یک روشنفکر ننشاند و نوعی از عارفمسلکی را پیشه کرده بود که این عادت و رفتار تا پایان زیست این جهانیاش با او همراه بود.
من بهعنوان شاگرد مستقیم مکتب او هر چند اینک تفاوت کاملی با ساختار اجرایی و نگارشی او دارم میخواهم در ادامه نسبت او با تئاتر مدرن در جهان را بهقدر دانش و تحلیلهای شخصیام ارائه بدهم چیزی که بهواقع در حدود چهل سال آشنایی نزدیک با او توانستم درک کنم.
پس در ادامه صرفاً به حوزه تئاتر و فعالیتهای او از منظر برخورد با تکنیکهای جهانی میپردازم شاید این خود بتواند نشان دهد بهراستی ما چه شخصیت برجستهای را از دست دادهایم و اگر تلاش برای ارائه هنر او در سطحی جهانی شکل گرفته بود شاید امروز میتوانستیم به نظریههای اجرایی او افتخار بیشتری بکنیم.
آنچه در ادامه میآید صرفاً میتواند تحلیلی بهعنوان تقدیر یک شاگرد از فرزانگی استادش باشد که عنوانش را میگذارم: (بازخوانی زبان اجرایی و هنری ثانی در نسبت با تئاتر جهان)
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۴ مطالعه فرمایید.