صاحبامتیاز، مدیرمسئول و سردبیر
https://srmshq.ir/8dunqg
گذار از دوران امید به دوران خسته
***
این همه رنجها از آن شد که ورق خود میخوانید
ورق یار نمیخوانید.
«شمسالدین محمد مولانا»
اوایل دیماه ۱۴۰۴ است. قیمت دلار از ۱۴۵ تومان بالاتر رفته است. قیمت سکه و طلا افزایش پیدا کرده، گرانیهای مهار نشدنی امان همه را بریده است، فهم این که جامعه بهشدت ملتهب است کار سختی نیست خشم و نارضایتی مردم در کوچه و بازار پراکنده است. به دنبال وخیمتر شدن اوضاع اقتصادی، بیثباتی بازار و سقوط ارزش ریال،کمکمموج گستردهای از تجمعهای اعتراضی و اعتصابها در ایران آغاز میشود این ازبازاربزرگتهرانو مراکز تجاری شروع شده و کمکم ادامه پیدا میکند و به سراسر ایران گسترش مییابد.
بدون شک همه این اتفاقات معلول روندی است که پیش از آن هم هشدار داده شده بود. با افزایش مهار نشدنی قیمتها، و کاهش قدرت خرید مردم در ماههای گذشته بهراحتی میشد فهمید جامعه ملتهب است! و درست در چنین شرایطی نمایندگان مردم چشم بر مشکلات مردم میبندند و ماجرای پرجنجال فیلترینگ را مطرح میکنند آن هم درست زمانی که مردم دغدغه نان دارند! و البته عدهای هم که از این بازار مکاره سود میبرند همیشه آتش بیار معرکه بوده و هستند. در حالی که نمایندگان، مدیران و مسئولان نظام باید التهاب جامعه را که ابعادش هم روزبهروز گستردهتر شده بود درک میکردند.
و بدتر از آن در اوج نارضایتیها دولت قیمت ارز را آزاد اعلام میکند تا همه چیز بدتر شود!
چرا دولت نباید مشکلات و تنگناهای اقتصادی جامعه را بشناسد؟! با نیازهای نسل جوان و نوع نگرش آنها به زندگی بیگانه باشد؟ واقعاً نقش دولتها چیست؟ چرا شکاف بین دولت و مردم روزبهروز عمیقتر شده است؟
اینها همان مردمی هستند که همیشه در صحنه بودند، در انتخابات مشارکت داشتند و شما باافتخار از مردم همیشه در صحنه یاد میکردید! چقدر زمان باید بگذرد تا این مردم به حق خودشان برسند؟ چرا مهربانی حلقه فراموش شده زنجیره زندگیمان شده است ودقیقاً به همین دلیل زندگی ما فعلاً چیزی شده که باید تحملاش کنیم نه این که از آن لذت ببریم! در حالی که میشد زندگی همین قدر جذاب و دوستداشتنی باشد هم برای ما هم برای آن جوانان. اما روزبهروز به دورانی از خستگی و دلمردگی قدم گذاشتند تا از «دوران امید» به «دوران خسته» رسیدند؛ و شد چیزی که نباید میشد.
در شیون بیپایان این روزگار
به من بگو
بر این مردم خسته چه رفته است
که هزار پیراهن سیاه
کهنه کردهاند و هنوز
اندوه گزارِ بی فرصت عزا از پی عزا...!
«سید علی صالحی»
از جایی به بعد هم سایه جنگ آرامآرام به درون زندگیهایمان رخنه کرده است پدیده نفرتانگیزی که شر مطلق است و جز ویرانی و کشتار ثمری ندارد و چشم همه به نتیجه مذاکراتی است که بهطور غیرمستقیم بین ایران و آمریکا جریان دارد که البته برای به نتیجه رسیدن فاکتورهای زیادی مورد نیاز است که کار را سختتر میکند. از یک طرف شکاف عمیق بین دولت و مردم جوی از بیاعتمادی به وجود آورده و از طرف دیگر آن سوی مذاکره فردی است دمدمی بیتفکر و غیر قابل پیشبینی که هر لحظه تصمیم جدیدی میگیرد.
سالی که گذشت علاوه بر همه مسائل و مشکلات ریز و درشت اقتصادی با جنگ دوازده روزه غافلگیرانه شدیم ما هم که دور از مراکز حمله بودیم تلخی و سختی آن روزها را با تمام وجود احساس کردیم و رنج بردیم با غم اندوه همه کسانی که نمیشناختیم درد کشیدیم.
و دیدیم میشود آدم کسی را نشناسد اما با غم و اندوه او قلبش هزار تکه شود.
بنیآدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
***
نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید
چه بینشاط بهاری که بی رخ تو رسید
به روزهای پایان سال نزدیک میشویم. ناباورانه نشستهایم و نگاه میکنیم کمتر کسی حال و هوای عید و نوروز را دارد، اما طبیعت کار خودش را میکند، سبز میشود، سبزه میرویاند، لاله میرویاند و متحول میشود.
اما دل و حوصلهای برای از نوروز و بهار گفتن نداریم به قول دوستی حتی اگر چنین غمی هم جامعه را در خود فرو نبرده بود با این شرایط اقتصادی کمتر کسی توان برگزاری مراسم نوروز را داشت،
اگر روزی روزگاری توانستیم قدری آرام بگیریم خواهیم گفت که در این روزهای تلخ چه گذشت بر داغدیدگانی که ما فقط توانستیم شریک غمشان باشیم، بر مادرانی که یکباره در زمانی خیلی کوتاه، شاید کمتر از یک لحظه، با حسی دردناک، متلاشی شدند و آخرین ذوق زندگی را از دست دادند!
من به نوبه خودم علاوه بر غمی که تمام وجودم را دردناک کرده، چقدر احساس شرمساری و غبن و بیهودگی داشتم و دارم. شرمسارم از این که داعیه یدک کشیدن و انجام یک کار فرهنگی را داریم اما هرگز نتوانستهایم نقش مؤثری داشته باشیم، هرگز نتوانستهایم چیزی را حفظ کنیم، چقدر نقش ما در جامعه کمرنگ و ایبسا بیهوده بوده و هست. هر چه حرف زدیم، دردها را گفتیم و نوشتیم انگار بیهودهگویی بود و راه به جایی نبرد! شرمساریم و ای کاش در فضایی بهتر میشد حرف بزنیم.
خیلی دلم میخواست فرا رسیدن سال نو را به سبک و سیاق همیشه و به پاس نکوداشت آیین و سنت اجدادمان تبریک بگویم اما نمیشود هر چند سال، نو میشود و زندگی هم چنان در جریان است.
دلم میخواست به مانند هر سال از روند یک سال کاریمان و سختیهای راه درد دل کنم، دلم میخواست بگویم چرا شماره بهمنماه را کار نکردیم اما میدانم که هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد و به واقع من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش.
دردهای کوچک است که آدم مینالد، وقتی ضربه سنگین شد لال میشود آدم.
فقط به پاس همراهی یارانم در سرمشق که در همه سختیها همیشه و همه جا همراه بودهاند و در این شرایط سخت که همه درگیر یک سوگ جمعی هستیم و میدانم چقدر نوشتن برایشان سخت بوده سعی کردند باز هم چراغ این خانه را روشن نگه دارند تا کورسویی بماند هر چند چراغ راهی نباشد. دست همهشان را میبوسم.
و یاد جملهای از کتاب انسان در جستجوی معنا میافتم:
«وقتی آدمها در سختترین شرایط هم دنبال معنا باشن، میتونن زندگی کنن و مقاومت کنن.»
شهر بزرگ است تنم
من طرفی، غم طرفی
مولانا
روزنامهنگار، دکترای علوم ارتباطات
https://srmshq.ir/bgkz3s
آنگاه که صدای شلیک و ناله و ضجه در هم میآمیزد چگونه میتوان از گفتوگو گفت. باید برگشت، به ابتدای مسیر رسید. آن را واکاوی و ریشههای اعتراض، خشونت و درگیری را کشف کرد.
چرا ما به انسداد گفتوگو رسیدیم. شاید عدهای بگویند هنوز به این نقطه نرسیدهایم. اگر این گویه را هم بپذیریم باز آنچه شاهد بودیم و هستیم میل به انسداد است.
احزاب، گروهها و تشکلهایی که باید باب گفتوگو را باز نگه دارند، واسطه مردم و حاکمیت باشند و در شرایط مختلف و بهویژه بحرانی بر پایه پژوهش و تحلیل به ارائه راهکارهای قابل اجرا بپردازند نیز یا به صدور بیانیههای تکراری و کلیشهای بسنده میکنند یا حداکثر در یکی دو جمله اشاراتی مختصر را در دهها لفافه و ابهام و ایهام میپیچند تا گزندی نبینند و خاطر مخاطب هدف، آزرده نشود. این دیگر چه شیوه حزب داری و سیاست ورزی است و بیشتر به دورهمی میماند و تلاشی و مسیری برای رانت دستیابی به چند کرسی در مجلس و شورای شهر.
انتخابات تا انتخابات کرکره را تا نیمه بالا میکشند و در بازه تبلیغات، شوری بپا میکنند و امیدی اندک میآفرینند. شکست خوردند از هم میپاشند و حتی هزینه ستادهای تبلیغات را بهسختی و تأخیر میپردازند پیروز شدند باز به حلقه دوستان و تنظیمات پیشاانتخابات برمیگردند. در جمع محدود و خودمانی تصمیمگیری میکنند و چندان محلی هم به خیل شورآفرینان نمیگذارند. طرفدارانِ تهییج شده، کمکم مأیوس میشوند و پشت دستشان را داغ میکنند که دیگر فریب این فضا را نخورند. هرچند این رویهای همگانی نیست اما کم شمار هم نیست.
از اینرو ما در سالها و دهههای متوالی عمدتاً چهرههای تکراری را میبینیم که از این پست به آن پست میروند و از بازنشستگی خبری نیست.
هر وقت هم که خواستیم گفتوگو کنیم بیشتر موعظه شنیدیم. اندرز گرفتیم. خطابه خواندند و چون ریختن ساچمه در لوله تفنگهای سرپر، حرفها و نصایح و رهنمودها را در گوشمان چپاندند و فروکردند.
تا دلتان بخواهد اما ژست مردمداری دیدیم و لبخندهای زیبا، مصنوعی و نچسب. صبحها سر صبحگاه مدرسه آنقدر ایستاده برایمان نکته گفتند و تذکر دادند که پاهایمان میلرزید و با دستور دلسوزانه ناظم روی آسفالت مینشستیم تا باز هم بشنویم و بشنویم.
در مدرسه هم آداب گفتوگو را نیاموختیم و ذهن ما چون انباری از محفوظات انباشته شد تا در کنکور رتبه بهتری کسب کنیم. در کرسیهای آزاداندیشی و تریبونهای آزاد و حضور شخصیتها در دانشگاه هم در هیاهوی کف زدنها و دادوبیداد موافقان و مخالفان کر شدیم و چیزی دستگیرمان نشد.
هر وقت هم که از رادیو مذاکرات مجلس را شنیدیم بارها تذکر رئیس جلسه میآمد که به کاستن از هیاهو و صبوری برای شنیدن حرف دیگری فریاد میزد.
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۴ مطالعه فرمایید.
https://srmshq.ir/1m9nyj
به یاد فیلم «دزد دوچرخه» محصول ۱۹۴۸
***
پدرم روزگار پر محنتی را پشت سر گذارده بود، یتیم شدن در کودکی، نابینا شدن مادر ناشی از بیماری ناشناختهای در آن زمان که احتمالاً دیابت بود و کوتاهمدتی بعد از فوت همسر رخ داده بود، دور شدن وی از مدرسه و فرستاده شدن او به شاگردی حجرهداری در بازار در سن هفت سالگی در سال ۱۳۱۲ شمسی و ازآن پس تبدیل شدن از یک خردسال به نانآور خانواده. این همه رخداد برای یک بزرگسال هم در این دوران مصیبتی تمام و کمال است و حال تصورش برای یک طفل میتواند سیاهی و سختی آن را بهخوبی مجسم نماید هر چند که به قول پدرم سرنوشت بسیاری از همنسلانش در آن دوران همین گونه بود و زندگی وی نمونه مشتی از خروارها رنج مردمان آن زمانه بود. *
بخت شوم پدرم در آن دوران این بود که صاحبکارش نمونهای تمام و کمال از انسانهای حریص و بیرحم بود که اساس دنیا را در سیاهی یافته بودند و با کندن هر نهال و بذری از محبت در دلهایشان تنها به فکر اندوختن مال و منال بیشتر و لذت بردن از مواهب روزگار بودند، این مرد چنان عرصه را بر شاگرد نحیف و خردسالش تنگ نموده بود که او را هر روز مشتاقتر به مرگ میساخت و تنها مهر مادر تنها و بیمارش وی را از فرو انداختن خود در چاه متروکه و یا آبانباری عمیق مانع میشد، آن دوران سیاه در نهایت با برومندتر شدن پدرم و ترک بازار کرمان در چند سال بعد به انتها رسید اما خاطرات تلخ آن ایام در ذهن وی به یادگار ماند تا روز آخر زندگیاش. پدرم مردی کمحرف بود و شیفته کار کردن، از جایی به بعد که کمی بیشتر کتاب خواندم و احساس غلط فرزانگی و خردمندی به من دست داده بود به این نتیجه رسیدم که کار بدنی برایش نوعی ریاضت است، دل کندن از مصیبتها و رنجهای معمول زندگی آدمها، آسوده نمودن فکر و خیال از هر چیز و نوعی جدایی خودخواسته از دنیای اطراف، از همین رو بود که با مبتلا شدن به بیماری مهلک و از دست رفتن توان جسمی دیگر بارقه امید به ادامه دادن زندگی از چهرهاش رخ بربست و او را آرامآرام به دنیای تاریکی مردگان فرو برد. در سالهای آخر زندگیاش بهعنوان تنها پسر ساکن در خانه همدمش بودم و بهتدریج خاطرات پراکنده وی از گذشتهاش را بسیار شورانگیز و زیبا یافتم، در آن مرورهای وی بر گذشته هیچگاه قهرمان قصهای نبود، کسی را از مرگ نجات نداده بود، به میدان نبردی نرفته بود و حتی تصادفی با خودرو هم در کارنامه زندگیاش وجود نداشت اما آنچه پدرم را خاص مینمود وفا و تعهدش برای خوشبخت نمودن عزیزان زندگیاش بود، تنها هدف وی در هفت دهه زندگی او در همین معنی خلاصه میشد که نان حلالی بر سر سفره همسر و فرزند بیاورد و تلاش نماید تا رنجی را که نسل وی بهعنوان مصلحت خداوندی پذیرفته بودند از فرزندانش دور نماید. تا روز آخری که میتوانست کار کند در اوقات فراغتم و پس از تمام کردن درسها و یا تمام نمودن کتابی که در دست مطالعه داشتم به نزدش میرفتم و از او طلب خاطرهای تازه میکردم، آن روزگاران روایت وی از زندگی خود و آدمهای اطرافش را تنها به چشم تاریخ شفاهی انسانهای معمولی کوچه و بازار در ازمنه قدیم میدیدم اما در گذر زمان و با بالا رفتن سن خودم دریافتم که آنچه وی گفت محدود به زمان و مکان و دورهای خاص نبوده و با توجه به فطرت و سرشت یکسان و بلا تغییر آدمها در هر روزگاری معنایی مشابه خواهد داشت.
«و ناگهان آن مرد خستهای که سپیدم دمان بر سر کار میرفت و شبانگاه بازمیگشت، دیگر پدرت نیست، بلکه خود تو هستی»
از میان بیشمار داستانهایش خاطرات جوانی وی در تهران روزگار جنگ جهانی دوم را تحسین مینمودم،
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۴ مطالعه فرمایید.
https://srmshq.ir/oday7v
جملهای بدین مضمون در ادبیاتِ اقتصادِ سیاسی وجود دارد: یک تورم بلندمدت، بنیانهای اخلاقیِ جامعه را ویران میکند! پرسشی که بلافاصله به ذهن متبادر میشود این است که بالا رفتن قیمتها چه ربطی به فضائل اخلاقی دارد؟ مگر نه اینکه ستمگری در گرانی مذموم است و مروت در تورم ممدوح. مگر منش و آئین ما در عسرت و مکنت، دیگرگون میشود؟ دوستی گرانسنگ گفت، پاسخ این پرسش چندان سخت نیست، لیکن در زمره «رازهای مگو» است؛ چه، سرشکسته و دلچرکین میشوی اگر بدانی، آری؛ خلق و خوی آدمیان، در درماندگی، توفیری دارد با روزگار بضاعت. اینکه تورم، مساوی یا موازی یا نتیجه تهیدستی است، موضوع این مقال نیست. این نوشته مروری است بر ماهیتِ سیالِ منشِ مردمان، در تورمی که دیگر تورم نیست، ابرتورم است!
نجاتغریقی میگفت یکی از اصول کارشان این است که وقتی شخصی در حال غرق شدن است، نباید در تکاپوی دست و پا زدن به او نزدیک شد، مخصوصاً اگر هیچ تجهیزی در دسترس نیست. باید اندکی صبر کرد تا غریق خسته بشود، زیرا غریق، آن که به نجاتش آمده است را به چشم یک تخته میبیند که ابتدا باید آن را به چنگ بیاورد و بروی آن سوار بشود تا شاید از چنگال مرگ برهد. غریق میتواند برای نجاتش بسیار خطرناک باشد. از این رو باید صبر کرد تا توان خود را در یک دست پا زدنِ بیهوده مصرف کند. آنگاه وقت نجات است. تمام این رفتار اگرچه غیرارادی است، اما مؤید یک واقعیت غیرقابل کتمان است و میتوان این خصلت را به جامعه نیز تعمیم داد. ترس، محرک رفتارهای جمعی است. آنچه که در وضعیت تورمی فراگیر میشود، احساس ناامنی و خطر از یک آینده مبهم است. اساس ترس، ابهام است. از همین رو مؤثرترین سکانسهای فیلمهای ژانر وحشت، آنهایی هستند که ابهامی را به تصویر میکشد که لابد خوفناک است. ابهام، لابد خطری در بطن خود دارد، مخصوصاً برای سرزمینی که همین چند ماه پیش، جنگی را از سر گذرانده است و وضعیت نه جنگ و صلح کنونی، کشور را دچار یک اضطراب روزانه کرده است که دیگر مزمن شده است. مزمن در علوم پزشکی یعنی دیرپای. مثلاً شخصی که بیماری دیابت دارد، درمان نمیشود بلکه با روشهایی مسئلهاش را مدیریت میکند. روشهایی که پس از چندی تبدیل به هویت او میشود. وضعیت ناپایدار و نیمه جنگی کشور، مردمان را در یک وضعیت روانی مزمن قرار میدهد.
تمامی طبقات جامعه سطحی از برنامهریزی را در تمامی شئونات زندگیشان مدیریت میکنند؛ اما در وضعیت ابرتورمی، این برنامهریزی دچار اختلال میشود. تبدیل پول به ارز و طلا بیشتر بهمثابه بلکه کشیدن ترمز اضطراری است تا برنامهریزی. نقش پول، بسیار مهمتر از چیزی است که میپنداریم. انگار قواعد اخلاقی، بیش از آنکه نتیجهِ موعظههای دینی و اندرزهای ادبی باشد، نتیجه کنشِ اقتصادی و روش تولید است. به بیان دیگر، نحوه دخل و خرج جامعه است که به زندگی معنا میدهد. فرض بر این است که تورم اخلاقیات را دچار خدشه میکند؛ از سوی دیگر، تورم هم که چیز جدیدی نیست، کشور ما از دیرباز دچار تورم بوده است و اکنون تنها تشدید شده است و چنانچه فرض بر صحت این فرضیه باشد، تاکنون تمامی اخلاقیات میبایست از بین رفته و جامعه از هم گسیخته باشد. پاسخ شاید این باشد که تطور و تغییر اخلاقیات، دستکم به حیاتِ دو تا سه نسل نیاز دارد. خطر اینجاست که نسل سوم هم در حال تجربه کردن ابر تورم است. تورم اگرچه باعث تشدید افتراق افراد و تعمیق شکاف طبقاتی میشود، تورم، اگرچه موجب بیمعنا شدن پسانداز و سرمایه گاری میشود، تورم، اگرچه در یک کلام، به معنای فقیر شدن است، اما تنها یک بحران اقتصادی نیست، بحرانی است که معنای زندگی را دیگرگون میکند. معنی پسانداز، معنی تولید، معنی شراکت، معنی زمان و مدت و مهمتر از هممعنی آینده، دچار اختلال میشود. دانشمندان این وضعیت را «آنومی» نام نهادهاند.
آنومی یعنی بیهنجاری. وضعیتی است که قواعد کهن تنها در سطح شعر و شعار باقی ماندهاند. آنومیِ ناشی از تورم، قواعد جدیدی وضع میکند. تولد این قواعد جدید، معمولاً مبارک نیستند. از سوی دیگر، کسی هم از تزلزلِ ارزشهای اخلاقی بر طبل شادانه نمیکوبد. قواعد جدید به ضرورت حیات، راه به زندگی روزمره باز میکنند. در این میان تورم بیش از دیگر مصائب اقتصادی، قواعد زندگی را بهسوی محاق سوق میدهد. مهربانی بیشتر یک حماقت جلوهگر میشود تا یک ارزش اخلاقی، انفاق و فتوت از رفتار روزمره رخت برمیبندد؛ جملگی سجایای اخلاقی در یک تطور فرگشتی و تکاملی از چرخه حیات حذف خواهند شد. تنها ادوات نجاتغریق میشود سکه بازار! این هنگام است که دیگر خطابهِ ادبا و موعظه حکما و علما، تنها بکار الگوی خوشنویسی و تابلونویسی میخورد.
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۴ مطالعه فرمایید.