https://srmshq.ir/6jfg9k
اگر ظرف مرا بشکست لیلی
به او دیگر ندارم هیچ میلی
که ظرف دیگران از خاک و گل بود
ولی در دست من از جنس دل بود
تو هم فکر دگر کن یار لیلی
نخواهم شد دگر یار طُفیلی
ازاینجا میروم تا جای دیگر
بیابم بهر خود لیلای دیگر
از خونه بِدَر اومِدم ورفتم مسجد صاحبالزمون سِرِ خاکِ پِدِرَم. تا شب هَمو جو گِرگِهها قرضی مه کِردم ودرد دِلامِه گفتم. شب که شد سَر گِرُفتم وَر تو کوه. تو عالِمِ خودم بودم که دیدم یه صدایی گُف: تو کیستی؟ ایجو چه کار میکُنی؟ رومِ وَر گردوندَم دیدم یه پیرمردو سرخِ سِفیدو خوش بِرِرویی نِشِسته وَرو یه سنگی و پاشِ گردونده وَرو هَم. شِرو کِردَم بسمالله بسمالله به گفتن که دیدم پیرمردو غَش کِرد اَ خنده وگُف: مَتَرس قربونِ قِدِت بِشَم من نه روحَم نه از اوناشَم... یه آدمیزادی مِث خودِتَم. اِسمَم ماشاللهیه فامیلیمَم ایرامِنِشه؛ توبگو کیستی. هَمطوری که هَنو دُش صِدام میلرزید گفتم: مِنَم مهدی ایرامِنِشَم. چِشماشه یه خور کوتو کِرد وگُف: اَ کُدو ایرامِنِشایی؟ گفتم: از ایرامِنِشا کِرمونی. دِواره غَشغَش خندید و گُف: بارکَالله، چِش بسته غیب میگی؟ حالو ای حرفارِ وِلِش کُن ای وَختِ شب ایجو چهکار میکنی؟
مَ که وَر دُمبالِ دوتا گوشِ مُف میگَشتَم از سیر تا پیاز زندگیمه وَشِش تعریف کِردَم. آماشالله دستی زَد وَر سِرِ شونهام وگُف: خدابیامرزه حاج علیاصغِر کفاشِ هَمِش میگف: هر وَخ از زِنِ اوّلیتون رِضا بودِن میتونِن دوّمی رَم بِستونِن وِگر نه بِدونِن از بیعرضهگی خودتونه، اگر ده تو زِنِ دِگه مَم بِستونِن هَریه تاشون گُلِکی بدتر از اویه تو دِگِه یه. اُوَختَم، پِسِرِ گُلَم، زِنِ تو چه از رو سادگی ای کارارِ میکُنه چه از زِرِنگیش باشه؛ ای آتشی بوده که خودت روشن کِردی. ولی اگر عقلِته به کار اِنداخته بودی میتونستی خودِ ای آتِش گرم بِشی نه ایکه خودته بسوزی.
زِنِکا مِثل یه قلعۀ قامی هستَن که اگرتونستی روحشونه فتح بکنی یه عمر وَردورت میگردن. فقط از دو رامَم میتونی روح زِنِ بدست بیاری. یکی فکر و یکی مَم دِلشون. تو که فِکرِ زِنِته ازهمو روز اوّل خود ای قُپُزا ناشتا خِراب کِردی، مونده بود دِلِش که اونَم تو خود ای شعری که نُوِشتی اِشکَستی. حالومَم اگر از مَ مِشنِوی تا وختی زِنِت اَشِت دِل وَرکَن نِشِده، زودی وَر گَرد برو به خونه و یه قاغِذی بِچسبون وَرو یخچال و وَروش بِنُویس:
چه بد کردم که رفتم جای دیگر
ندیدم مثل تو لیلای دیگر
ندارم هیچ دیگر، غیر از این دل
که آنهم پس گرفتن از تو، مشکل
تو تنها لیلی و من نیز مجنون
دگر نشکن دلِ این یار محزون
بیا تا قصّهای از نو بسازیم
دل وجان را برای هم ببازیم
آماشالله ایرامِنِش یه پِپِرمهای بِشَم داد و گُف: بیا دَهنوته شیرین کُن و زودی وَرگرد برو تا کار از کار نُگُذَشته. یه وَخ میبینی تا بخوایی وَر دورِ کُلات بِچَرخی دور شِده ...
گوش به حرفش کِردم و اُمِدَم که بِرَم به خونه یهو یه چیزی به فکرم گذش وَرگشتَم وَر طِرِفِش دیدم غیب نِشِده وهَنو سِرِجاش نِشِسته. دوسه بار همطو هی رومه میکردم وَر اوسین دواسَر یهو وَرمیگشتم وَرطرفش میدیدم هنو هسته وغیب نمیشه. یهوکی دیدم یه جیقی کشید وگُف: تو که هَنو واستادی، چِرِحیرونی؟ گفتم: ببخشن یهو فکر گِرُفتِتَم، خود خودم گفتم نُکُنه شِما حضرت خضر باشِن که ای وَختِ شب وَر تو ای کُوایِن. آماشالله غَش کِرد اَ خنده، یه پارهای خندید و گف: مِگر تو موسایی که مَ خضر باشم؟ منم اگر خضر نِباشَم بچّه خواجهخضر که هستم* ...
*منظور، محلّه خواجه خضر است
https://srmshq.ir/85joav
دکتر شهین مخترع
ای مَردِکو یِه چیزِ مال دوستِ، جون گِرونییِه.
این مردک خیلی خسیس است.
تِه وَر مَخی، مَ خودَم وَر میخِزَم، کَلِه گیپا رِه میپُلِشَم، دُشپُتاشَم به در میارم، اِشکَمبِه شَم، پرکی شِه خُرد خُرد میکنم، پَرکی شَم میبندم، مِلِمِشون وَر بار.
تو بلند نشو، من خودم بلند میشوم، کلهپاچه را کز میدهم، غدههای آن را میگیرم نصف شکمبهاش را خرد میکنم و نصف دیگرش را از حبوبات پر میکنم و به صورت کیسه میدوزم، روی اجاق میگذارم.
نَنجان سِکینِه نَنجانِ خالجان صُغرام، هر وَخ اُماچو میپُختَن، توش سَلمِه، مُکو، پیچو، مُتکی خودِ کِرومَم میکِردَن. چِقَ خوشمزه میشد. خدا نَنجان سِکینه رِه بیامُرزاتِشون. نور اَ قَبرِشون بِبارِه.
ننه جان سکینه مادربزرگ خاله صغری، هر وقت آش اماج میپختند، در آن سبزیهای خودرو و کرو هم اضافه میکردند. چقدر خوشمزه میشد. روح ننهجان سکینه شاد باد.
مَ ایقَ ای دُختومِه دوس میدارَم که چِشمامَم رِوا دارِشَم.
من این قدر دخترم را دوست دارم که حاضرم چشمهایم را در راهش بدهم.
چَن تِه نوت خودِ چارپَن قِرون، گُذُشتَم تِه کیسِه پیرِنَم، پیچیدِمِشون تِه سارُق.
چند اسکناس و چهار پنج ریال، گذاشتم در جیب پیراهنم و آن را در بقچه گذاشتم.
تِکِ تِلا تِه، وَر چی ایجِه هَنچی قِطار جِلالو کِردی؟
وسایلت را برای چی این جا اینطور ردیف کردهای؟
وَختی بِه ای دُختو میگی ایقَ شِرتَن شورتی مَباش، وَر قِباش وَر میخورِه.
وقتی به این دختره میگویی این قدر سر به هوا نباش، ناراحت میشود.
https://srmshq.ir/dhuqsp
زور وَر گاو است و ناله وَر گرجین
در روزگاران نهچندان دور، برای جدا کردن دانههای گندم، جو، ذرت و ... این غلات را به صورت خرمن روی هم انباشته میکردند. وسیلهای به نام «گرجین» از چوب و فلز ساخته بودند که با دو یا سه غلتک دارای پرههای آهنی روی ساقههای گندم یا غلات دیگر حرکت میکرد. نیروی محرکۀ این وسیله، گاو یا خر بود. گرجین را به دنبال گاو میبستند و فردی روی آن مینشست و با چوب نازکی گاو را روی یک دایره به قطر تقریبی ۵-۱۰ متر به حرکت درمیآورد.
گرجین با سر و صدایی شبیه به ناله به دنبال گاو روان میشد و زیر پرههای خود، ساقههای گندم را خرد میکرد تا به کاه تبدیل شوند. آنگاه با وسیلهای به نام اوشین که شبیه به چنگالهای غذاخوری بود، کاه را به هوا پرتاب میکردند تا در معرض باد قرار بگیرد. دانههای گندم که سنگینتر بود به صورت عمودی روی زمین میریختند و باد کاه را در دو متری تپۀ گندمها روی هم انباشته میکرد. کشاورزان بایستی صبر کنند تا وزش باد آغاز شود تا بتوانند به روش فوق، کاه را از گندم جدا کنند. هماکنون تمامی این مراحل با تراکتور و کامباین اجرا میشود. ضربالمثل «فلانی وَر هر طرف که باد بیاید، اوشین میکنه» از همین فعالیت کشاورزی گرفته شده است.
ضربالمثل «زور وَر گاو است و ناله وَر گرجین» اشاره به این واقعیت دارد که زحمت کار بر عهده گاو است ولی ناله را گرجین سر میدهد. نظیر «کی زند دسته به هاون کی خورد حلیم روغن» در بسیاری از امور اجتماعی، زحمت اصلی بر عهدۀ عدهای از افراد مخلص است و معدودی افراد زرنگ با تبلیغات و سر و صدا سعی میکنند زحمات آنها را مصادره کنند. چراکه زحمتکشان همواره از وسایل تبلیغاتی محروم هستند و اصحاب قدرت به جهت برخورداری از مال و ثروت، زحمات دیگران را به نام خود در بوق میکنند و بهره میبرند. مثل همان مرد رندی که تا غروب کنار یک کارگر نشست و با هر کلنگی که کارگر میزد یک «اِهِن» میگفت و در پایان روز گفت من در دستمزد تو شریکم چون «اِهِنِش» را من گفتهام!
به قول فردوسی: «چنین است رسم سرای سپنج/ یکی را تن آسان و دیگر به رنج/ بدین و بر آن روز هم بگذرد/ خردمند مردم چرا غم خورد»
https://srmshq.ir/m0l3sz
فقط و فقط یک هفت، ما را بس. نه بیست میخواهم، نه حتی ده! فقط بالاغیرتاً بینداز به دل این جنابی که برگه تصحیح میکند، به روی چِرت و پِرتهای من چشم فروبندد و یک نمره هفت بگذارد زیر برگه من؛ که اگر چنین نکند، نه فقط هفهشت تا تجدید میآرم که از کنکور دادن هم میافتم. آن وقت بیست تومن پول ثبتنام هپولی میشود! آی خدا! آی امام حسین! هیچکدام مرا یاری میکنید؟
جداً گمانم سرنوشت آیندهام با همین هفتِ علیهالسلام تغییر میکرد. محرم بود. چند روزی بود که امتحانات نهایی خرداد تمام شده بود. درست نیم قرن پیش. امتحان آخری، فلسفه بود.
تا سال قبل که نمرهها دست معلمهای خودمان بود، فردای امتحان و گاه همان روز با گردن کج و دو سه همراه دیگر، میرفتیم درِ خانهشان. با کمک دوستان یک ننهمن غریبم درمیآوردیم که آن سرش ناپیدا. تا یادم نرفته، دانشگاه هم کمابیش همین کار را میکردیم. البته وظیفه چانهزنی را رفقا به عهده میگرفتند.
آقای محزونزاده، دبیر یزدی ما، توی کوچه آزمایشگاه مینشست، آزمایشگاهی که شاگردان قدیمی از آزمایشات فیزیکش خاطرهها دارند. بگذریم. آقا تا در را باز کرد و مرا دید، مهلت حرف زدن نداد؛ گفت: «دو تاش نمیشه، یا تاریخ یا جغرافیا!». من هم فوری گفتم: «جغرافیا!» و در را به رویمان بست. پسفردا جغرافی شدم پانزده، تاریخ شش!
ولی امسال فرق داشت. چه میدانستم برگههای بی سربرگ را چه کسی تصحیح میکند و در کدامین دیار. «محمودو! باید پارتی بزرگتری یافت. بسیار بزرگتر!» و یافتم.
چند روز مانده بود به عاشورا. خدایا اگر به من فلسفه نمره هفت دادی، من هم هفت سال پابرهنه از جلوی ژاندارمری و سقاخونه تا چهارراه ممّد بلبلی، یک پارچ بزرگ شربت خنک میدهم به جماعت. پابرهنه بودن احتمالاً در ضمیر ناخودآگاهم نقش همان گردنِ کج را داشته.
با معدل ۲۵/۱۰ شدم دیپلم ادبی. در انتظار سربازی و سپاهی دانش شدن. البته در این انتظار با سیّد رفیقم، سماق سق میزدیم. یک روز گفتم: سیّد! بیا بریم تهرون. هم فال است و هم تماشا. کنکوری میدیم. گر چه از میان این صد هزار شرکتکننده، مگر معجزه بشه من و تو یکی از نُه هزار نفر و اندی قبولشدگان باشیم!
رفتیم، دادیم و شد. یک سال واقعاً از جلوی اداره امنیه تا چهارراه ممّد بلبلی، پابرهنه شربت دادم. آبلیموی خُنک! بقیهاش را مثل همیشه، ننه جورم را کشید و هر سال عاشورا شربت داد. تا هفت سال. اگر قطره اشکی هم بر مژگانم ره گم کرده باشد، برای آن باور، صفای قلب و سادهدلی آن روزها و آن سالهاست که دیگر کیمیاست.
https://srmshq.ir/vq1d7n
نمیدانم برای شما هم تا به حال اتفاق اینچنینی رخ داده است یا خیر؟ گاهی اوقات در زندگی دردهایی است که مثل خوره به جان -آدم؟ نه! ماشین آدم میافتد، اما محل دقیق درد مشخص نیست...
به عنوان نمونه مدتی قبل از قسمت جلو ماشینم، سمت راننده صدایی میآمد شبیه صدای پرنده، بعضی وقتها مثل جوجه جیکجیک میکرد، گاهی وقتها هم مثل بلبل چَهچَه میزد.
ماشین را بردم تعمیرگاه، متأسفانه صنف تعمیرکاران عزیز که خدا خیرشان دهد، مانند برخی از پزشکان محترم! که اشتباهی درد انسان را تشخیص میدهند، یا همچون برخی قضات گرانقدر که حکم را اشتباهی صادر میکنند، گاهاً مرض ماشین را از بیخ و بن متوجه نمیشوند.
تعمیرکار گفت: «مشکل ماشینت چیه آقا؟» گفتم: «وقتی سرعت رو کم میکنم از جلو ماشین صدا میآد اوسا» گفت: «صدای چی؟» برای اینکه درست متوجه شود، قشنگ از خودم صدای جوجه را درآوردم. چند باری هم سوت بلبلی زدم!
لبخندی زد و گفت: احتمالاً از بلبرینگ چرخ باشد. جک زد زیر ماشین، چرخ سمت چپ را چرخاند و گفت: «بلبرینگش باید تعویض بشه.»
تعویض کرد. جلوی خودش سوار شدم و چند متری رفتم دیدم از صدا خبری نیست. هزینۀ بلبرینگ و دستمزدش را پرداخت کردم، شماره تلفناش را گرفتم فکر کردم روزی به دردم خواهد خورد و به طرف منزل حرکت کردم. وارد کوچهمان که شدم، دیدم باز هم صدا آمد با این تفاوت که این بار صدا بیشتر شده بود.
تماس گرفتم خودم را معرفی کردم و گفتم: «من همونی هستم که حدود نیم ساعت قبل خدمت رسیدم گفتم ماشینم جیکجیک میکنه.» خندید و گفت: «دیگه چی شده؟» گفتم: «الان دیگه بحث جیکجیک نیست، بلکه ماشینم داره مثل کلاغ قارقار میکنه!» گفت: «بیا» رفتم مجدداً چرخها را نگاه کرد و گفت: «لنتها باید عوض بشن چون باعث شده توی دیسکها هم خش بیفته.»
لنتها را تعویض کرد و خداحافظی کردم...
این بار صد متری که حرکت کردم دیدم از جلو ماشین صدای عجیب و غریبی میآید. مجدداً تماس گرفتم، گفتم: «من همونی هستم که اول ماشینم جیکجیک میکرد، بعد قارقار کرد بعد...» حرفتم را قطع کرد و گفت: «مگه درست نشد؟» گفتم: «نه، الان دیگه مثل شغال داره زوزه میکشه!...»
به هر حال نهتنها تعمیرکار و من، بلکه شرط میبندم صاحب بعدی ماشین هم که بهش انداختم! بیچاره تا امروز متوجه مشکل این ماشین نشده باشد.
مواردی که عرض شد مربوط به جلو ماشین بود، الان نوبتی هم که باشد نوبت عقب است. مدتها از داخل صندوق عقب ماشینم صدایی شبیه مثلاً برخورد شیئی که به دیواره و بدنۀ صندوق میخورد، میآمد. آت و آشغالهای داخل صندوق را خارج کردم. باز هم صدا میآمد. جَک و آچارها و لاستیک زاپاس را از داخل صندوق برداشتم ولی باز صدا میآمد. روی دستاندازها صدا بیشتر میشد. به تعمیرگاهی مراجعه کردم، گفتند: «شاید صدا از اگزوز خودرو باشه که احتمالاً کنده شده و میخوره به شکم ماشین و...» ماشین را بردم روی چاله، اوسا نگاه کرد و گفت: «از اگزوز نیست.» خودش نشست پشت فرمان و حرکت کردیم تا دوری بزنیم و منبع صدا را تشخیص دهد. از بدشانسیِ ما صدا کاملاً قطع شده بود. تعجب کردم. اوسا گفت: «ما رو سر کار گذاشتی؟» عرض کردم «نه به خدا مگه مرض دارم؟ باور کن تا چن دقیقه قبل داشت صدا میداد.» داشتیم صحبت میکردیم که از روی سرعتگیری عبور کردیم و خوشبختانه برای حفظ آبروی من که شده بود هم، ماشین صدا داد. زد کنار و پیاده شد، کاپوت را زد بالا پس از دقایقی که با ماشین ور رفت چیزی متوجه نشد، گفتم: «به نظرم صدا از عقبه.»
حرکت کردیم، باز همان صدا شنیده شد. به قول شاعر این صداست که میماند... این صدا با ما بود تا اینکه دو مرتبه زدیم کنار و پیاده شدیم. دوستی از آنجا میگذشت، آمد و جریان را پرسید. نگاهی به سر و روی ماشین انداخت، دست برد به سمت آنتن بالا و گفت: «فکر کنم صدا از آنتن باشه چون هم پیچش شل شده و هم لاستیک دورش پوسیده شده داره میخوره به سقف...»
آنتن را باز کردیم و انداختیم دور و خدا را شکر مشکل حل شد.
یک بار هم داشتیم به اتفاق همسرم میرفتیم شهرستان. بین راه وسط بیابان یک لحظه متوجه شدم آمپر ماشین حسابی رفته بالا. زدم کنار. خودم که خدا را شکر به جز شعر گفتن کار دیگری بلد نیستم. با دوستی که تعمیرکار است تماس گرفتم، گفت: «احتمالاً رادیاتور آب نداشته باشد. ماشین رو خاموش نکن، آب بریز روی رادیات تا خنک بشه بعد آمپر اومد پایین خاموشش کن.» خداحافظی کردم بعد متوجه شدم آب نداریم. کاپوت رو زدم بالا و منتظر ماندم شاید مسلمانی دلش به حالممان بسوزد و قطرهای آب بریزد توی حلق خشکیده ماشین زبانبسته. تقریباً هر چند دقیقه یک بار ماشینی از کنارمان رد میشد، دستی تکان میدادم اما طرف فکر میکرد دارم سلام میکنم و با بلند کردن دست جواب سلامم را میداد. به همسرم گفتم: «یه چیزی بده تا آتیش بزنیم شاید کسی به دادمون برسه! لااقل اگه اون خدابیامرز شد دهقان فداکار، شما بشو همسر فداکار.»
خوشبختانه قبل از آتش زدن، پرایدی شبیه ماشین مشتی ممدلی از راه رسید. اِهن و تلپ کنان ترمز زد. راننده گفت: «کمکی از ما برمیآید؟» گفتم: «ماشینم جوش آورده آب لازم داریم» یک بیست لیتری آب داخل صندوق عقبش بود. از آنهایی بود که برای روز مبادا همه چیز دور و برشان پیدا میشود. پدر بیامرز خودش هم پیاده شد، آب ریختیم روی رادیاتور تا بالأخره خنک شد. درِ رادیات رو که باز کردم دیدم ماشین طفلکی دچار خشکسالی عجیبی شده. مثل چاههای آب و آبانبارهای جنوب، قطرهای آب نداشت. مقداری آب ریختیم بلافاصله بخار شد. باز ریختیم بخار شد رفت هوا. آنقدر آب ریختیم تا پر شد. بعد از چند دقیقه بدون هواگیری و ... آمپر آنقدر پایین آمد که نگران شدم. چون از صفر هم رفت پایینتر.
دوستم که باهاش تماس گرفته بودم زنگ زد. گفتم: «حق با شما بود، آب نداشت.» گفت: «الان چطوره؟» گفتم: «متأسفانه آنقدر آمپر پایین رفته که شدیداً نگرانم و دوست دارم بیاد بالا. چه کار کنم؟»
گفت: «چی رو چه کار کنی؟» گفتم: «که آمپر بره بالا!»
گفت: «درست میشه، حرکت کن».
استارت زدم، ماشین روشن شد آمپر هم کماکان یکی دو درجه زیر صفر بود! ولی ماشین حرکت نمیکرد. پدال گاز را تا ته فشار میدادم انگار نه انگار. لج کرده بود. شبیه اسبهایی شده بود که در مسابقات پرش با اسب، درست مقابل مانع میایستند و با بیادبی تمام نافرمانی میکنند و نمیپرند! به هیچوجه قصد رفتن نداشت. بعد از کلی گاز دادن و زیاد و کم کردن کلاج، تازه دوزاریام افتاد که نزدهام توی دنده! یواشکی زدم دنده، خوشبختانه همسرم متوجه نشد که آن همه داشتم دنده خالی گاز میدادم. به محضی که حرکت کردم آمپر رفت و چسبید به سقف! داشتم میزدم کنار که آمد روی صفر.
مجدداً با دوستم تماس گرفتم، قضیه را گفتم. کمی مکث کرد و گفت: «عجیبه، پس چه مرگشه به نظرت؟» گفتم: «نمیدونم درست شده مثل پسر غلومشاه همسایهمون که دردش معلوم نیست! یکی میگه معتاده، یکی دیگه میگه مریضه و اخیراً هم شایعه کردن که جن رفته توی بدنش و با اجانین ارتباط داره...»
سال گذشته هم درِ صندوق عقب ماشینم درست بسته نمیشد. رفتم تعمیرگاه گفتند قفلش زنگ زده، طرف آمد کمی روغنکاریاش کرد. بعد حدود بیست بار باز و بستهاش کرد مثل روز اول کار میکرد و درست شد. از آن جایی که کار از محکمکاری عیب نمیکند، خودم هم چند باری محکم باز و بستهاش کردم (البته دروغ چرا، باز کردنش که نمیشد محکم باز کرد، فقط محکم میبستمش!) هیچ مشکلی نداشت؛ اما همین که میرسیدم منزل، راحت باز میشد ولی هر کاری میکردم بسته نمیشد. مجدداً میآمدم تعمیرگاه، همان بار اول که میبستنش خیلی راحت بسته میشد...
خداحافظی میکردم، همین که ماشین متوجه میشد رسیدیم منزل، صندوق را باز میکردم، اول خودم سپس اعضای خانواده تکتک تلاش میکردیم ببندیم، بسته نمیشد که نمیشد! باز میرفتیم تعمیرگاه...
https://srmshq.ir/57j6bn
ویترین جهان خراب است و همه دست به ماشه بردهاند.
مورچه روزهاست که چشم به ماشهها دوخته است و هیچ حرکتی نمیکند.
خسته از مورچه و این سکوت و سکونش و دلزده از اخبار و رسانهها به قصد تفرجی از خانه بیرون میزنم از نزدیکترین بوستان شهر و البته قدیمیتر ین آن سر درمیآورم.
بوستانی که درختانی بلند و ریشهدار دارد.
بوستان پر از هیاهو و سر و صدا است. بیحوصله از بزرگترها، نیمکتی خالی در کنار محوطه بازی کودکان پیدا کرده و روی آن مینشینم. به بازی بچهها نگاه میکنم ولی سایه ماشهها جلوی دیدم را گرفته است.
به ناگهان مورچه حرکتی میکند و لاله گوشم را گاز میگیرد.
با کنایه میگویم: «که ای مورچه بلکه بوستان تو را به حرکتی پا دارد.»
مورچه میگوید: «البته تا چه بوستانی باشد.»
میپرسم: «یعنی چه؟»
میگوید: «بوستان با سعدی یا بی سعدی»
منظور مورچه را نمیفهمم و گیج میشوم.
پاسخی ندارم و سکوت میکنم؛ اما مورچه فریاد برمیآورد:
«حواسم را پرت کردی امان از دست شما آدمها!»
میگویم: «راست میگویی اوضاع دنیا را نگاه کن. یکی رودربایستی را کنار گذاشته و علناً زور میگوید و از طریق جنگ به دنبال جایزه صلح نوبل است و پاچه خاران به درگاهش صف کشیدهاند.”
مورچه با یک گاز حرفم را قطع میکند و میگوید» عینکت را عوض کن.”
میگویم: «کار از این حرفها گذشته و صدای افکار عمومی در گوشهگوشه دنیا در آمده است.»
مورچه تلخندی میزند و میگوید: «شیخ ما شیره را خورد و گفت که شیره شیرین است.»
از این کنایه مورچه ناراحت میشوم و در قهر سکوت میکنم. مورچه میگوید: «اینجا را نگاه کن!» چیزی نمیبینم. مورچه به گوشم فشار میآورد. عینک از چشمم میافتد و میبینم.
در فضای خالی بین سرسرهها و تاب یک دختر بچه که موهای دم اسبی دارد بر سر پسربچهای که روی زمین ولو شده است داد میزند. یک دختر دو یا سه ساله که لباسهای چرکی به تن دارد با چشمانی اشکآلود به پسربچه زمین خورده نگاه میکند.
مورچه در گوشم میگوید: «این دخترِ گریان خواهرِ کوچکترِ پسرِ زمین خورده است.»
چند دختر و پسربچه که لباسهایشان چرک نیست، در حمایت از دختری که داد میزند دور پسربچه زمین خورده و خواهرش حلقه میزنند و مشتی حرف نژادپرستانه را داد میزنند.
مورچه تذکر میدهد که سخنان این بچهها را بازگو نکنم. چرا که کلی مور و مورچه خواننده مورگردی هستند و زشت میشود.
دختربچۀ دادزن یک لگد حواله پسربچه زمین خورده میکند. چند مشت و لگد کودکانه از این لگد کپی میشود.
مورچه میخواهد که من کاری بکنم و مثل بزرگترها رفتار نکنم. به سمت محل جنگ و دعوا میروم. بچهها که من را میبینند ساکت میشوند. رو به بچهها میگویم ولش کنید! چه کارش دارید؟
دختر دادزن میگوید.: «آقا این به ما فحش داد.»
میگویم: «بچهها زود بروید پیش پدر و مادرتان، بدوید!»
حلقه محاصره کنندگان از هم میپاشد و بچهها محل را ترک میکنند.
پسر زمین خورده از روی زمین بلند میشود و دست خواهرش را میگیرد و در حالی که فحش زیر لب زمزمه میکند دور میشود.
مورچه نچ نچی میکند و میگوید: «زمین را به گند کشیدهاید فکری به حال خودتان بکنید.»
میپرسم: «مورچه! سعدیاش کو؟»
مورچه متفکرانه به بوستان نگاه میکند.
https://srmshq.ir/xh21gz
هر ساله در دنیا بسیاری از مردم در انتخابات شرکت میکنند و از این طریق نمایندگان خود را توچین میکنند. ما سعی کردهایم در مقاله زیر با مرور برخی از مکاتب فکری که تأملاتی برای انتخاب بهتر پرداختهاند اشاره کنیم:
مکتب روانشناسی انتخابی: در این مکتب انتخاب نمایندگان به جای مردم به روان شناسان سپرده شده است؛ یعنی یک عده روانشناس که خود دارای سلامت روان هستند مینشینند و از کسانی که قصد نمایندگی دارند تست روانشناسی میگیرند؛ یعنی علاوه بر سنجش هوش طرف تست سلامت روان هم میگیرند و مطمئن میشوند که کیس موردنظر قصد بازی با روح و روان مردم را ندارد و به روح اعتقاد راسخ دارد!
مکتب خواستگاری: در این مکتب مردم ناموس حاکمان محسوب میشوند و کاندیداها با آنها مثل ناموس خود رفتار میکنند. کاندیداها فحش به مردم را فحش ناموسی تلقی میکنند. عنوان این مکتب خواستگاری است چراکه کاندیداها با پخش نقل و نبات و مهریه و پاناز و اقسام اطعمه و اشربه نظر مردم را جلب میکنند. این مکتب به جلب نظر مردم قبل از انتخابات معتقد است و بعد از انتخابات که خرش از پل گذشت، مردم را حواله دیوار کرده و حتی از شنیدن فحش ناموسی ابایی ندارد!
مکتب پیمانکاری انتخابی: در این مکتب انتخاب یک نماینده به یک گروه و یا شرکت پیمانکاری سپرده میشود. وظیفه شرکت و یا گروه این است که یک فرد بی دست و پا که حتی توانایی بالا کشیدن بینی خود را ندارد به مردم قالب کند. به نیروهای این شرکتها انتخاباتگر میگویند. پیمانکاران این مکتب سعی میکنند از تمامی ترفندهای تبلیغاتی برای خوراندن محصول خود به مردم استفاده کنند. بهطور مثال به کاندیدای بیاستعداد خود شیوه خواندن متن، لیسیدن بستنی، دست دادن، دستشویی رفتن و غیره را دیکته میکنند و با گرفتن انواع عکسها و ساختن تیزرهای تأثیرگذار طرف را در حد استیوجابز بالا میبرند. مردم در این شیوه هرگز کاندیدای خود را از نزدیک نمیبینند و حتی نمیتوانند حدس هم بزنند که او اینقدر بیاستعداد، خنگ و بیشعور باشد. بدیهی است هدف شرکت پیمانکاری در این مکتب فقط رضای خداوند بوده و آنها به ایمان، تقوا و عمل صالح اعتقاد عجیبوغریبی دارند...!
مکتبِ جیگرطلا: این مکتب به ظواهر توجه ویژهای دارد و سعی میکند با پیدا کردن بچه خوشگلها و بانوان دارای وجنات در چهره به دلربایی خلایق بپردازد. این مکتب با شعار: خوشگلا باید برقصن...! توانست به سرعت مرزهای زمینی و هوایی وقاحت را درنوردد و صحن علنی مجالس را شبیه سالنهای مد لباس و عروسی کند. در این مکتب به عکس انتخاباتی توجه ویژهای میشود و شما زنان و مردانی را مشاهده میکنید که به هفت قلم آرایش یعنی: رژ لب، تینت لب، فیلر لب، ژل لب، رژگونه، جراحی بینی، گیسوان افشان، پیشانیهای بوتاکس کرده و...آراستهاند. در این مکتب کاندیداها مدلهایی هستند که قصد دلربایی جمعی را دارند و خلایقی خاک برسر و سستعنصر رأیدهندگان آنها محسوب میشوند.
مکتب بازار: طرفداران این مکتب که عمدتاً حاتم طایی، مایهدار، مرفه بیدرد، مرفه با درد، نزولخور، از ما بهتران، حاجی بازاری و غیره... هستند با پول پاشی نقدینگی را در ایام انتخابات بالا میبرند و مردم را خرید و فروش میکنند و از این طریق به مردمی که نان بازوی خود را نمیخورند و لاشخورها (حداقل در ایام انتخابات) خدمت شایانی میکنند.
مکتب گداگُشنه نما: این مکتب که سعی میکند خود را از آنچه هست بدبختتر نشان بدهد. افرادی را به عنوان کاندیدا انتخاب میکند که دارای کت و شلوار نخنما، قبای ژنده، موها و محاسن آشفته و دماغ آویزان باشند. این مکتب که بهشدت با هرگونه بهداشت فردی مخالف است معتقد است کاندیدا هرقدر کریهالمنظرتر باشد پذیرفتنیتر است و از اساس باید کاندیدایی انتخاب کرد که قوت قالبش نان کپک زده باشد و از بوی گند تن و بدنش نشود از هفتاد کیلومتری او رد شد. هدف این گروه مشخص نیست و مشخص هم نیست چرا این مکتب اینقدر دارای طرفدار است و شاید آیندگان ضمن نثار ناسزا به دلایل موفقیت این مکتب پی بردند.
مکتب برعکس: این مکتب که طرفداران اندکی دارد به طور خلاصه میگوید: هر چه مردم انتخاب کردند شما برعکس آن عمل کن! یعنی هر جا مردم رفتند طرفداری یک بابایی را کردند بدان و آگاه باش همان بابا قرار است بابای همان مردم را دربیاورد! بنابراین کسی را انتخاب کن که مردم انتخاب نمیکنند. در این مکتب مردم ابزاری برای چشمبندی هستند و مردم سواری جای مردمسالاری را میگیرد اما نتیجهاش از انتخاب مردم اگر بهتر نباشد بدتر نیست.
مکتب سیبزمینی: طرفداران این مکتب بر این باورند که: هیچ فرقی ندارد که چه کسی نماینده شود چرا که از اساس قرار نیست هیچ تغییری در وضعیت ایشان اتفاق بیفتد. بعضی از طرفداران این مکتب که بیادب و بینزاکت هستند به صورت تمثیلی از ادبیات دیگری که به نسبت برادری برخی از حیوانات اشاره میکند، استفاده میکنند. (ما به دلیل اینکه ممکن است این نوشته در خانواده راه پیدا کند نظرات آنها را در روز روشن سانسور میکنیم.) طرفداران این مکتب معتقدند شرکت در انتخابات جزو تفریحات اوقات فراغت محسوب میشود و حتی نتیجه انتخابات را هم دنبال نمیکنند. آنها حوصله خواندن اسامی کاندیداها را ندارند و عمدتاً هر چه کناردستی آنها بنویسد آنها هم رونویسی میکنند. خلاصه که طرفداران این مکتب پشیزی به انتخاب خود و دیگران ارزش قائل نیستند و در انتخاب شلغم و چغندر به نسبت کاندیداهای مطروحه در یک انتخابات دقت نظر بیشتری دارند.
منابع و مأخذ:
روانشناسی انتخاب، پرفسور جنیفر لوپز ترجمه اصغر کشکولی و همکاران، تهران/ انتشارات سیاستبازانِ دانشگاه
انتخاب خود را قورت بده، دکتر سیفونِ اطمینان و همکاران، انتشارات قهر و آشتی
استارت آپ انتخاباتی، پروفسور س. جیم داروین ترجمه دکتر علیاکبر بیرانوند/ انتشارات شرکت سهامی چاپ و نشر سم سازان
خوشگل پسند (جلد ۲)، سوسن خانم/ تهران/ انتشارات لوسیون بدن
بازار انتخاب، امیرهوشنگِ خالقی/ تهران/ انتشارات پول و سکه
بوی دوست، علی و غضنفر پاجوش/ تهران/ انتشارات گشنگانِ کوی دوست
متفاوط باش/ پروفسور جان تابلو ترجمه گروه دوستداران خاص پسند/ انتشارات خَرسانان
به شخم گرفتگان/ صنم سرخ فام/ تهران/ انتشارات سیبزمینی