صاحبامتیاز، مدیرمسئول و سردبیر
https://srmshq.ir/wsfyg4
انگار سرنوشت مردمان بخشی از جغرافیای جهان بهگونهای رقم خورده که همیشه در حسرت گذشته بمانند و به همین خاطر در حال و هوای گذشته سیر میکنند و دچار نوستالژی هستند که دست از سرشان برنمیدارد.
آنچه که همین روزها در بیشتر محافل از آن صحبت میشود در مورد گذشته خیلی دور هم نیست، مثلاً شما جنسی را که چند روز قبل تهیه کردهاید حتماً در خرید مجدد باید گرانتر بخرید. تورم و گرانیهای روزانه امان همه را بریده است. امروزه بیشتر مشکلات جامعه ریشه در مسائل اقتصادی دارد که نتیجه ناکارآمدی مدیران کشور است.
تقریباً در تمام کشورهای جهان، چالشهای اقتصادی اعم از گرانی، تورم، بیکاری، فقر و نابرابری در بروز و ظهور جرائم دخیل هستند و آثار و تبعات آن بر پیکره جامعه میشود قتل و خودکشی و اعمال خشونت. مجموعه همین عوامل دست به دست هم داده و فضایی ناامید با چشم اندازه تیره و تار ترسیم کرده است.
باید این واقعیت تلخ را بپذیریم، مردم ایران روزگاری سخت پر از استرس و اضطرابی را میگذرانند، تنگناهای معیشتی، گرانیهای روزافزون و مهارنشدنی، فساد، اختلاس، ناتوانایی مدیران اجرایی در حل مشکلات کشور و...از طرف دیگر اعمال تحریمهایی که همه برعلیه مردم است، سایه سنگین و وحشتناک جنگ و...اقتصاد ایران را در وضعیت اضطرار قرار داده است. خیلی طبیعی است که مردم انتظار تغییرات رو به بهبود دارند تا بتوانند تأثیر آن را در زندگی روزمرهشان لمس کنند.
علیه فراموشی
فراموشی بسیار فراتر از یک کلمه، پدیده غریبی است، گاهی رنج است گاهی موهبت است و گاهی مصیبت. گاهی نجاتبخش است و برای گذر از رنجها و دردها به کمکمان میآید. بارها شنیدهایم که میگویند یکی از نعمتهایی که خداوند به انسان داده نعمت فراموشی است؛ حتماً به معنی مطلق کلمه نیست، اما رهاییبخش است وای بسا که بتوانیم از حس دردناک اولیه، به مرور عبور کنیم و از رنجی که با خیانت یا هر بیمهری دیگری بر ما تحمیل شده کمکم رها شویم. هر چند این جمله معروف نلسون ماندلا که بعد از آزادی از زندان حکومت آپارتاید افریقای جنوبی، وقتی فقط در فکر ساختن کشورش بود، در کاخ باکینگهام بریتانیا به زبان آورد که «میبخشم اما فراموش نمیکنم.» هم حکایت دیگری دارد.
...
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۲ مطالعه فرمایید.
https://srmshq.ir/kwq4vd
سال ۹۷ بود که شنیدم ابوالفضل کارآمد پیشکسوت مطبوعات کرمان و مدیرمسئول روزنامۀ «نسل آفتاب» بیمار است. جمعی از اهالی مطبوعات به همراه مدیرکل وقت فرهنگ و ارشاد اسلامی استان کرمان- محمدرضا علیزاده- به عیادت ایشان رفتیم. آن روز ابوالفضل کارآمد با صدایی آرام و شمرده دربارۀ چاپ آلبوم «عکسهای آفتابی» که توسط خودِ او در جبهههای جنگ ایران و عراق عکسبرداری شده بود، سخن به میان آورد. در همین اثنا خاطرهای استثنایی از عکاسی خود در جبهه تعریف کرد. خاطرهای که در کتاب «در مسیر آفتاب» چاپ شده است. داستان تمام شدن نگاتیوهایش و پیدا کردن یک حلقه فیلم عکاسی کامل از جیب رزمندهای شهید!
سخن به اینجا که رسید اشک در چشمان همه حلقه زده بود. همانجا تصمیم گرفتم که پیشنهاد سلسله گفتوگویی را به او بدهم. وقت خداحافظی درب منزل پیشنهادم را مطرح کردم و پذیرفت. موضوع را با جناب آقای «مهدی بذرافشان» مسئول وقت دفتر پایداری حوزۀ هنری کرمان در میان گذاشتم. بذرافشان گفت: «اتفاقاً آقای محمدحسین ملکی [رئیس وقت حوزۀ هنری کرمان] بسیار علاقهمند به ثبت خاطرات آقای کارآمد است. اگر پایۀ کار هستید بسمالله.»
بسمالله را گفتم و صبر کردم تا جناب کارآمد از تهران بازگردد. چون ایشان بزرگ شدۀ تهران است و در زمان حیات مادر هر از چندگاهی برای دیدار با ایشان به تهران میرفت. اخیراً برخی از این سفرها جنبۀ درمانی هم پیدا کرده بود. بالأخره خبر داد به کرمان آمده است. در طبقۀ همکف دفتر روزنامۀ «نسل آفتاب» که مدتی است به دلیل بیماری مدیرمسئولش تعطیل شده، یکدیگر را میدیدیم. فصل گیلاس بود.
سه چهار جلسۀ اول تقریباً یک روز در میان! اما به تدریج بین دیدارهایمان فاصله افتاد به دو دلیل:
اول- راوی برای یادآوری و گردگیری از خاطراتی که نیم قرن از آنها میگذشت نیاز به اندیشۀ بیشتری داشت.
دوم- بیماری ایشان و سفرهای مکرر به تهران مانع از دیدار مرتب میشد.
...
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۲مطالعه فرمایید.
https://srmshq.ir/9ftjgp
به سمت ارتفاعات حرکت کردم. صحنههای زیادی سر راهم قرار گرفته بود که به نظرم همه قابلیت عکسبرداری و ثبت داشتند. برای همین تعداد عکسهایم زیاد شد و فیلم تمام کردم. دوربین بدون فیلم را به گردنم آویخته بودم و ناراحت از اینکه فیلم ندارم، روی تپهها قدم میزدم. ناگهان به پیکر یک شهید جوان برخوردم که درون شیاری افتاده بود. تقریباً شانزده، هفده ساله بود. چهرهاش به نظرم معصوم و آرام آمد. کنجکاو شدم که نامش را بدانم. دست به جیب لباس نظامیاش بردم. دکمۀ جیبش را باز کردم و مدارک شناساییاش را بیرون کشیدم. زاهدانی بود. همراه با مدارکش در کمال تعجب و ناباوری یک حلقه فیلم از جیبش بیرون آمد. دستهایم لرزید. نفسم بند آمد. چهرۀ شهید، پشت پردهای از اشک میلرزید و محو میشد. حلقۀ فیلم را روی دوربین گذاشتم. میخواستم اولین عکس را از خودش بگیرم. گرفتم. بعداً که عکس چاپ شد، دیدم لرزش دستهایم کار خودش را کرده است. تصویر شهید تار شده بود. درست مثل همان تصویری که من از پشت پردۀ اشک دیده بودم.
روزنامهنگار، دکترای علوم ارتباطات
https://srmshq.ir/7xlnfd
بسیاری از ما نیز نگرانیم که فراموش شویم. سعی میکنیم چیزی به یادگار بگذاریم تا یادی از ما تا سالها بماند البته نیات متفاوتی از فراموش نشدن داریم؛ اما همیشه فراموش شدنها دست ما نیست گاهی برنامهریزیشده و مبتنی بر سیاستهایی است که از آنها بیاطلاع هستیم مخصوصاً در زمینه حافظه جمعی و تاریخی.
روزبهروز حافظههای الکترونیکی جدیدتری وارد بازار میشوند تا اطلاعات را با کیفیت بهتر و عمر بیشتر ذخیره کنند. اگر تا دیروز از یک سفر ۳۶ عکس آنالوگ میگرفتیم و چاپ میکردیم حالا نمیدانیم با انبوه تصاویر چه کنیم. دائماً حافظه تلفن همراه یا رایانهها را ارتقا میدهیم و باز هم جوابگوی فایلهای ما نیستند. در صفحات مجازی نیز با اشتراک تصاویر و پخش زنده با فراموش شدن مبارزه میکنیم.
رقابتی شدید در جریان است تا در حافظهها بمانیم و حافظههای الکترونیکی به این نیاز ما پاسخ میدهند. پاسخی که همیشه مناسب هم نیست و بیشتر برای دلخوشی ما مفید است. چراکه بیشتر اطلاعات ذخیره شده یا در لحظه مصرف میشوند و دیگر کسی و حتی خودمان به سراغشان نمیرویم و هم اینکه حافظههای ذهنی دچار فرسایش و افت میشوند. از سویی همه در حال تولید و ذخیره هستند و مجال کمتری برای دیگری میگذارند و گاهی این فرایند به شکلی دستکاری شده رخ میدهد و حافظه جمعی ما در چنین فضایی ساخته میشود.
در کنار تلاش برای فراموش نشدن فردی برای ماندگاری جمعی نیز باید تلاش کنیم که جنبه هویتی دارد. تلاشی که من را به ما بدل میکند، به هم وصل میکند. به حال و گذشته، پیوند میزند و آینده روی آن ساخته میشود.
فراموشی عمدی نیز ممکن است اتفاق بیفتد. عدهای تمایل دارند بخشی از حافظه تاریخی، فراموش شود.
برخی دولتها با نگاه گزینشی به رویدادهای تاریخی سعی میکنند با گزینش آنچه باب میلشان است ضمن دستکاری، برجسته کردنها و حذف کردنها منجر به فراموشی بخشهایی و بزرگنمایی بخشهایی دیگر در حافظه جمعی شوند.
شاید اقبال اخیر به فیلمهای منتشر شده دوران پهلوی که پس از چنددهه امکان همرسانی در شبکههای اجتماعی را به دست آوردهاند حتی توسط نسلهایی که آن دوران را تجربه نکرده، اما روایتهای رسمی و دولتی را شنیده است نشانهای بر موفق نبودن فراموش سازی عمدی بخشی از تاریخ و حافظه جمعی باشد که حالا مانند کشف یک شیء تاریخی از زیر خاک فراموشی بیرون آمده است. دولت پهلوی نیز در زمان خود همچنین رویهای داشته اما میزان حافظه زدایی توسط دولتها و موفقیت آنها یکسان نیست.
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۲مطالعه فرمایید.
کارشناس ارشد علوم ارتباطات
https://srmshq.ir/kuld50
در گذشته رسانههای جمعی به عنوان واسطه در روایت فرهنگ، با بیشنمایی یا کمنمایی در شکلگیری انگارهها و کلیشههای مثبت و منفی از فرهنگها نقش داشتند؛ اما رسانههای اجتماعی موجب شده است تا تجربه ما از فرهنگ، بینالاذهانی شود. این نقش به ویژه در کشورها با ساختار سیاسی اقتدارگرا و رسانههای جمعی دولتی بیشتر مشهود است که در آنها موضوعات فرهنگی از چگونگی، با روایت مسلط و تکنسخهای به چیستی تغییر یافته است.
رسانههای اجتماعی امکان خودروایتگری فرهنگی و دسترسی به روایتهای گوناگون را فراهم آوردهاند. در واقع حافظه جمعی، به حافظههای جماعتی و شبکهایشده گذار کرده است. افراد بر اساس علایق خود، دنبالکنندگان و دنبال شوندگان، جماعتهای فرامکانی را شکل میدهند و به دنبال آن حافظههای جماعتی نیز پدید میآید. ما با خردهفرهنگهای فرامکانی مواجه هستیم. الگوریتم رسانههای اجتماعی بر اساس شخصیسازی عمل میکند و بر همین اساس، پستها و صفحات دیگران را به ما پیشنهاد میدهد. البته هنگامی که یک روایت فرهنگی یا هشتگ مربوط به آن بازدید، لایک و کامنت بیشتری دریافت کند، از جماعتها فراتر رفته و با دربرگیری شبکههای بزرگتر، به جمعی شدن گذار میکند. این اتصالهای کلانتر میتوانند ارتباطات بینفرهنگی را تا سطح جهانی توسعه ببخشند.
ما با آیینهای فرهنگیای مواجه هستیم که در رسانههای اجتماعی بازنمایی میشوند. از سوی دیگر، رسانههای اجتماعی نیز آیینهایی را پدید آوردهاند. آیینها کنشهای مکانمند و گروهیاند، غیرابزاری و فراتر از سودمندی مادی محسوب شده و جنبه زیباشناسانه دارند که آداب آن از هنجارهای اجتماعی ریشه میگیرد، غیرتفریحی و دارای کارکرد فرهنگی هستند و شامل نمادهای تأثیرگذار مانند رقص، غذا و لباس میشوند (رودنبولر، ۱۳۸۹). آیینها به عنوان بخشی از فرهنگ، در رسانههای اجتماعی نیز حضور دارند و با ویژگی شبكهای بودن خود، مجموعهای از محتوا درباره یك موضوع را میان شبكههایی از كاربران به اشتراك میگذارد رسانههای اجتماعی به عنوان فضای دوم، بر شکلگیری حافظه ما از آیینها تأثیر گذاشتهاند. این تغییرات ممکن است شامل تغییر در محتوای آیین، یعنی تغییر در مفاهیم، اصول و ارزشهای آیینی، یا تغییر در شکل برگزاری آیینها باشد. همچنین با توجه به پروتکلهای خاص رسانههای اجتماعی، کاربران در این فضای دوم نیز نیاز به جامعهپذیری مجازی دارند و ارتباطات فرهنگی طیفی از بازنمایی خالص تا فراوری شده را در برمیگیرد.
در فضای مجازی، خاطرات فرهنگی امکان بقای فرازمانی و فرامکانی پیدا میکنند. خاطرات در فضای مجازی به اشتراک گذاشته میشوند و درباره آنها حافظه مشترک شکل میگیرد. به عبارتی، خاطرات و حافظهها امکان جهانی شدن پیدا میکنند و تعامل، همزیستی و رشد چندفرهنگی فارغ از مرزهای جغرافیایی رخ میدهد. فضای مجازی، امکان خودروایتگری را فراهم آورده و میتواند حساسیتهای بینفرهنگی و کلیشههای قومیتی را کاهش دهد و نگاه یکجانبه رسانههای جمعی دولتی را پس بزند.
همچنین میتوان از شکلگیری دیاسپوراهای فرافرهنگی سخن به میان آورد؛ یعنی جماعتها و هویتهایی که بر اساس سبک زندگی و علایق شخصی، فارغ از فرهنگهای ملی شکل میگیرد؛ به عبارت دیگر، جهانی شدن و فضای مجازی، امکان گسترش فضای فردی و امکان جمعشدن نوعی بریکولاژ فرهنگی در یک فرد، برای ساختن حافظه متکثر و فرافرهنگی را فراهم کرده است.
مورد دیگر، چندرسانهای شدن حافظه بینفرهنگی است. در فضای مجازی، تجارب فرهنگی کاربران به صورت متن، صوت و تصویر بیان میشود. تصویر، به عنوان یک زبان بینالمللی عمل میکند و کاربران با زبانهای گوناگون میتوانند درکی از آن داشته باشند. همچنین فضای مجازی امکان تجربه باواسطه فرهنگهای دیگر را با همزبان شدن فراهم کرده است. برای نمونه، اینستاگرام قابلیت ترجمه پستها به زبان انگلیسی به عنوان یک زبان بینالمللی را دارد و میتوان از همگن شدن حافظه بینفرهنگی از نظر زبانی سخن گفت.
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۲مطالعه فرمایید.
https://srmshq.ir/h4530v
«عباس» بهآرامی دخترانش را از خواب بیدار کرد و به آنها گفت که باید به خانه پدربزرگشان بروند، دختر کوچک سه سالهاش را که بغل گرفت همانجا روی شانههای پدر دوباره به خواب رفت، دختر شش ساله بزرگترش همانگونه که دست پدر را گرفته بود و چشمان خوابآلودش را با پشت دست مالش میداد از اتاق بیرون آمده و در حیاط خانه بر ترک موتور بابا نشست، عباس در خانه را بازنمود و دختر کوچکش را بر روی زین جلوی خود نشاند و در همان حالی که از خانه خارج میشد با صدای بلند با «فاطمه» همسرش خداحافظی نمود، صدایی در پاسخ نیامد یا اگر جوابی به این وداع صورت گرفت آنقدر مفهوم نبود که کس دیگری جز شوهر آن را بشنود. در آن سپیدهدم سالهای آغازین دهه شصت معابر و خیابانها ساکت و خلوت بودند، در و دیوار شهر آکنده از شعارنویسیهای انقلابی و حمایت از رزمندگانی بود که به جنگ دشمن متجاوز بعثی رفته بودند، عباس بچهها را به مادر زنش تحویل داد و از قول همسرش گفت که او هم بعد از انجام کارهای منزل به آنجا خواهد رفت، بعد از تحویل دادن بچهها به سر کار بنایی خود رفت و تا غروب آفتاب به اتفاق کارگرانش مشغول بالا آوردن دیوار حیاط خانه صاحبکارش شدند. شب در بازگشت به خانه عمویش که پدر زن او هم بود دریافت که فاطمه به آنجا نرفته است، متعجب از این موضوع بچهها را تحویل گرفت و با دلداری دادن مادرزنش که غیبت فاطمه را ناشی از بیتوجهی وی میدانست به سمت خانه رهسپار شد، در را که بازنمود و وارد حیاط خانه شدند از دیدن خانه تاریک و بدون هیچ چراغ روشنی شک و اضطراب به دلش افتاد. عباس سراسیمه به سمت اتاقها رفت و در حالی که نام همسرش را صدا میزد تمام منزل را در جستجوی وی گشت. اثری از فاطمه نبود. نگران و شکاک در حالی که دخترانش را به همراه داشت در خانه تکتک همسایهها را زد و سراغ همسر را از آنها گرفت، هیچکس وی را در آن روز ندیده بود، ساعاتی بعد خسته و مغموم از تلاش بیسرانجام در شامگاه تیره آن روز گرم آغازین تابستان به خانه پدر زنش بازگشت و از نبود همسر در خانه خبر داد. واقعه عجیب و غیرمنتظره بود در نبود تلفن در اکثر خانهها در آن ایام همه اعضای خانواده با هر وسیله نقلیهای که داشتند و یا با پای پیاده به راه افتادند تا سراغ فاطمه را از هر خانواده دوست و آشنا و خویشاوندی که در ذهن داشتند بگیرند، تلاشی بیفرجام که در ساعات پایانی شب با جمع شدن نومیدانه گروه به دور یکدیگر به جستجویی دوباره در سپیدهدم روز بعد گره خورد. خبر گم شدن فاطمه فردای آن روز نقل صحبت تمام اهالی محله شده بود، «غضنفر» بقال همسایه ما که عموی این زوج نیز بود دقایقی بعد از شنیده شدن صدای اذان صبح به در خانه ما آمد و خبر این اتفاق را به پدرم داد، قبل از طلوع آفتاب مجدداً جستجوی خانه به خانه شروع شد و عصر آن روز کمکم احتمالات دیگری همچون دزدیده شدن این مادر جوان بر سر زبانها افتاد، همان روز مأموران کلانتری که در جریان ماوقع قرار گرفته بودند نیز وارد گود شدند و بازجوییهای فنی از همسر سرگشته و متحیر و اعضا خانواده بانوی گمشده آغاز شد، روز سوم تقریباً کمتر کسی در محدوده شهر کرمان بود که از این گم شدن غیرمعمول مطلع نشده باشد، آن روز تیمهای خودجوش مردمی در بیابانهای اطراف شهر در جستجوی یافتن ردی از این بانو بودند، افرادی به روستاهای مجاور شهر رفتند تا شاید اثر و نشانهای از وی در آن مکانها بیابند، حدود ده روز تلاش بیوقفه امان همه را بریده بود، حضور هر روزه عباس و پدر زنش به کلانتری برای گرفتن خبر امیدوار کنندهای از سرنوشت فاطمه هر نوبت با اندوه و ناامیدی بیشتر همراه میشد، تصاویر مادر گمشده به روزنامههای محبوب و پر خواننده داده شد تا شاید به این نحو جستجوی بیامان دامنه وسیعتری یابد اما افسوس که همه تلاشها به در بسته خورد.
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۲مطالعه فرمایید.