رو به فردا؛ با همۀ زخم‌ها

کورش تقی‌زاده
کورش تقی‌زاده

چندی است که میان من و نوشتن فاصله افتاده؛ نوشتن مقدمۀ بخش سینمای سرمشق را می‌گویم. نه که نخواسته باشم، نه! راستش را بخواهید نوشتن برای سرمشق، بخشی از لذت‌بخش‌ترین تجربه‌ نوشتاری من بوده است. شرح چرایی این‌که ننوشتم و نمی‌نویسم، از این مقال و مجالِ اندک به‌در است. اکنون هم که قلم در دست گرفته‌ام و همین چند سطر را می‌نویسم، تنها و تنها به این خاطر است که نتوانستم و نمی‌توانم به هیچ روی، روی سردبیر مجله را زمین بیندازم. وگرنه نوشتن، آن هم در این روزها، برایم دشوارترین کار ممکن شده است. حتی قلم هم بغض دارد و اشکی بر صفحۀ سپید کاغذ نمی‌ریزد. واژگان و جمله‌ها کنار هم جفت و جور نمی‌شوند. ذهنم پراکنده‌تر از این‌ها است که بخواهم با نوشتن آن را مرتب و یکدست و منسجم کنم.

یادم می‌آید که همه ساله در چنین روزهایی، با آمدن پاییز و روزهای رنگارنگش، از این فصل می‌نوشتم. از خنکای دل‌پذیر و درختان هزار رنگش می‌گفتم و غم شیرینی که هر سال با آمدنش به دل‌هایمان سرازیر می‌کند؛ و... از شجریان می‌نوشتم. از آن صدای جادویی که جان و دل را با خودش همراه می‌کرد. صدایی که در مهر آمد و در مهر هم رفت. همۀ عمر را هم در مهر و به مهر گذراند. برای شجریان، همیشۀ زندگانی ماهِ مهر بود و برای مهر هم، هیچ نامی نامی‌تر از شجریان نیست.

در زندگی‌ام، هرگاه از هر کجا و هر کس درمی‌ماندم و می‌بریدم؛ به صدای شجریان پناه می‌آوردم؛ اما امسال، هیچ چیز و هیچ کس جواب‌گوی حال زار و نزار و احوال پریشان من نیست؛ حتی شجریان... . امسال هم به رسم هر سال، دلم می‌خواست باز از شجریان بگویم و بنویسم. این قول و قراری است بین من با خودم تا زمانی که دبیر بخش سینمای سرمشق باشم؛ هر سال، در یکی از سرمقاله‌های سینمایی ماه‌هایی پاییزی، یادی از شجریان و صدای گرمش بکنم. امسال اما با همیشه متفاوت است. از نه ماه پیش به این سو، تندبادی به زندگی ما افتاده و همه چیز را زیر و رو کرده است. از آن روز تا به همین لحظه، طوفان پشت طوفان و حادثه از پی حادثه، روزهای ما را در خود بلعیده است. تا آن‌جا که هیچ‌کدام‌مان هنوز نتوانسته‌ایم به زندگی پیش از آن روزها بازگردیم. همۀ ما، در این ماه‌هایی که از سر گذرانده و می‌گذرانیم، به عمر یک تاریخ پیر شده‌ایم. باید هم بشویم. چون به اندازۀ یک تاریخ، در همین چند ماه حادثه از سر گذرانده‌ایم. حادثه‌هایی هولناک که هر یک از آن‌ها به تنهایی برای از پای درآوردن ملتی کافی است. تندباد حوادث سیاسی و اجتماعی، پیش از هر چیزی، فرهنگ و هنر را زیر و زبر می‌کند و به ویرانی می‌کشاند. سرمشق هم از این آسیب در امان نبوده است. پس‌لرزه‌های رویدادهای این چند ماه، کشتی طوفان‌زدۀ سرمشق را هم دچار تلاطم نموده است. اگر دقت کنید، متوجه خواهید شد که نظم در انتشار مجله، درست از همان دی‌ماه پارسال به هم ریخته است. دیگر آن توالی هر ماه را ندارد. گرانی و کمبود کاغذ، هزینه‌های سرسام‌آور چاپ و انتشار و هزار و یک عامل ریز و درشت دیگر، حیات مجله را تحدید و تهدید کرده است. در چنین شرایط و وضعیتی، نمی‌دانم دربارۀ چه چیزی باید گفت و نوشت.

موضوع محوری این شماره از مجله، تاب‌آوری است. نمی‌دانم شما چگونه این روزها را تاب می‌آورید؛ اما من، همچون همیشه، پناهگاهم هنر است. فیلم‌های زیادی را در این مدت دیدم. فصل اول سریال تازه‌ای به نام «روم» -که یکی از دوستان به دستم رساند- را به اتمام رساندم. موسیقی گوش کردم. کتاب خواندم. با کار خودم را سرگرم کردم. همۀ این‌ها، کمکم کرد تا حواس خودم را از آن‌چه پیرامونم می‌گذرد، پرت کنم؛ اما گاهی این حواس‌پرتی‌ها هم جواب نمی‌داد. کافی بود در فضای مجازی، با تیتر خبر یا گزارشی روبه‌رو شوی و دوباره به همان فضای پرالتهاب پرتاب شوی. اظهارنظرهای چپ و راست ترامپ و جریان‌های تندروی آمریکایی، مواضع ایران در این جنگ و بحران‌هایی که جنگ و اخبار توافق‌های نیمه‌کاره‌اش در حاشیۀ آن با خود به همراه داشته و... من و ما را به سرگردانی و آشفتگی کشانده و به سوی کرختی و انزوا و انفعال سوق داده است. دیگر حوصلۀ شرح، تفسیر و تفصیل سخن را ندارم. کوتاه می‌گویم و مختصر! حرف امروز من، همان حرفی است که در روزهای اوج بحران و آشفتگی سال ۱۴۰۱ می‌گفتم و می‌نوشتم. فرار از دام انفعال و کرختی‌های روانی ناشی از آن برای من، دقیق‌ترین و روشن‌ترین معنای تاب‌آوری است. زندگی برای من تنها در یک صورت معنا دارد: این‌که حرکت کنم و در یک‌جا ساکن، ثابت، راکد و میخکوب نمانم. فقط در این وضعیت است که حس می‌کنم زنده‌ام. شما را نمی‌دانم...!

تنها مطلب بخش سینمای در این شمارۀ سرمشق، نوشتۀ «فاطمه پریشانی» است. او در این شماره، به بهانۀ موضوع تاب‌آوری، به سراغ فیلمی رفته که برای من، یکی از ماندگارترین و عمیق‌ترین عاشقانه‌های تاریخ سینما و از بهترین تجربه‌های فیلم دیدن خود من در ادوار مختلف بوده است: «کازابلانکا». پریشانی در مطلب خود، موضوع تاب‌آوری را در مواجهه با ترومای عاطفی فردی و در نهایت آسیب‌های جمعی مورد بررسی قرار داده و در خلال آن، به مکانیسم‌های دفاعی برای تاب‌آوری عاطفی، برای ایجاد فرصت در جهت ترمیم خویشتن پس از فقدان و فراق، پرداخته است.

خواندن این مطلب در بخش سینمای این شماره از مجلۀ «سرمشق»، گواراری وجودتان باد!

به امید روز و روزگاران بهتر، برای همگان!

به شرط ادامۀ زندگانی... .

عبور از پاریس، زیستن در کازابلانکا

فاطمه پریشانی
فاطمه پریشانی

دانشجوی کارشناسی رشتۀ «سینما»

مقدمه

سینما همواره بازآفرین دغدغه‌های بنیادین بشر بوده است؛ اما گاهی برخی آثار از مرز یک سرگرمی فراتر رفته و به آزمایشگاه‌هایی روان‌شناختی برای مطالعه ابعاد تاریک و روشن‌روان انسان تبدیل می‌شوند. فیلم «کازابلانکا» (۱۹۴۲)، ساخته مایکل کورتیز، یکی از همین آثار است که در بستر بحران‌زدۀ جنگ جهانی دوم، روایتی ژرف از روان‌شناسیِ بقا، تروما و تاب‌آوری ارائه می‌دهد. فیلم در شهر کازابلانکا، به‌عنوان گذرگاهی برای پناه‌جویان اروپایی که به دنبال فرار از سایه سنگین نازیسم هستند می‌گذرد.

در این اتمسفرِ آکنده از بحران، جغرافیا در فیلم نقش یک نقشه توپوگرافی از روان انسان و سیر تروما را ایفا می‌کند. فیلم از طریق سه نقطه جغرافیایی کلیدی روایتی روان‌شناختی از سیرِ درد تا درمان ارائه می‌دهد: پاریس که در خاطرات شخصیت‌ها به‌عنوان کانون وقوع ضربه و زخمِ اصلی، محل رخداد ترومای عاطفی و سیاسی، جایی که امید، عشق و اعتماد در ایستگاه قطار و زیر باران فرو ریخت حک شده است؛ کازابلانکا که تمثیلی دقیق از برزخِ گیر افتادن، سکون و زیستنِ فرساینده درونِ تروماست، فضایی ایستا و مملو از اضطرابِ بقا که در آن زخم‌ها سر باز کرده، فرد در چرخۀ تکرارِ گذشته محبوس می‌ماند و مکانیسم‌های دفاعی به اوج خود می‌رسند؛ و در نهایت لیسبون که به‌عنوان افقِ دوردست، نمادِ نهاییِ رهایی، بازگشت به زندگی و عبور از حصارهای درد است.

در این فضای مملو از اضطراب، بی‌سرزمینی و مرگ که کازابلانکا بازمی‌آفریند، شخصیت‌های داستان انسان‌هایی آسیب‌پذیرند که با ترومای از دست دادن، خیانت، فروپاشی هویت و ناامیدی مطلق دست‌وپنجه نرم می‌کنند. در اینجا، «کافه ریک» به کانون این برزخ روان‌شناختی تبدیل می‌شود؛ جایی که زمان متوقف شده و زخم‌های پاریس دهان گشوده‌اند.

پرسه در کازابلانکا

داستان در سال‌های اولیه جنگ جهانی دوم در شهر کازابلانکا (مراکش تحت کنترل حکومت ویشی فرانسه) جریان دارد. این شهر، ایستگاه نهایی و اتاق انتظارِ هزاران پناه‌جوی اروپایی است که قصد دارند از چنگ نازی‌ها بگریزند؛ مقصد نهایی آن‌ها پس از عبور از لیسبون، ایالات‌متحده آمریکا است. در این میان، کافه مجلل «ریک» (با مدیریت ریک بلین) پاتوق اصلی این افراد، قاچاقچیان، مأموران فاسد پلیس و افسران آلمانی است.

شخصیت اصلی، ریک بلین، مردی بدبین، خنثی و منزوی است که ادعا می‌کند با هیچ‌کس کاری ندارد. ناگهان مردی به نام اوگارت، دو «برگه گذر بی‌قید و شرط» (نامه‌های ترانزیت) را به ریک می‌سپارد تا از دست قانون پنهان کند. این نامه‌ها بسیار ارزشمندند زیرا دارنده‌شان را از هرگونه بازرسی و محدودیتی معاف می‌کنند. اوگارت دستگیر می‌شود و کشته می‌شود، بدون اینکه نامه‌ها را پس بگیرد. در همین بحبوحه، ایلسا لوند (عشق قدیمی ریک در پاریس که سال‌ها پیش او را بی‌خبر ترک کرده بود) به همراه همسرش ویکتور لاسلو (یکی از رهبران برجسته نهضت مقاومت ضد نازی) وارد کافه ریک می‌شوند. لاسلو به شدت تحت تعقیب نیروهای آلمانی (به سرکردگی ماژور اشتراسر) است و برای فرار به این نامه‌های ترانزیت نیاز مبرم دارد. حضور ایلسا تمام دفاع‌های روانی ریک را فرو می‌ریزد. در فلاش‌بکی که به پاریس زده می‌شود، راز جدایی آن‌ها آشکار می‌گردد: ایلسا در پاریس تصور می‌کرده همسرش لاسلو در اردوگاه‌های نازی کشته شده است، اما درست در روز فرار با ریک، می‌فهمد که لاسلو زنده و بیمار است؛ پس برای حفظ وظیفه اخلاقی‌اش، ریک را در ایستگاه قطار تنها می‌گذارد. اکنون، ایلسا بین عشقش به ریک و تعهدش به لاسلو و مبارزه گرفتار شده است، در حالی که ریک در آتش خشم، کینه و زخمِ قدیمی می‌سوزد.

در پرده پایانی، ریک نقشه‌ای هوشمندانه و فداکارانه طرح‌ریزی می‌کند. او کاپیتان رنو (رئیس پلیس شهر) را وادار می‌کند تا زمینه فرار لاسلو و ایلسا را فراهم کند. در فرودگاه کازابلانکا، ریک به ایلسا می‌گوید که او باید با همسرش به سمت لیسبون (نماد رهایی) پرواز کند تا بتواند به مبارزه ادامه دهد. ریک ماژور اشتراسر را که قصد دارد جلوی پرواز را بگیرد، به ضرب گلوله از پا درمی‌آورد. در نهایت، فیلم با همراهی ریک و کاپیتان رنو که در مه غلیظ فرودگاه محو می‌شوند و دوستی تازه‌ای را آغاز می‌کنند، به پایان می‌رسد.

شهری برای تروما

برای درک عمیقِ تروما در «کازابلانکا»، ابتدا باید به اتمسفر خفقان‌آور و روان‌گسیختۀ حاکم بر فیلم نگاهی انداخت؛ کازابلانکا شهری در برزخ است که نه کاملاً آزاد و نه در اسارت مطلق، بلکه اتاق انتظارِ بی‌رحمانۀ افرادی است که تمام دارایی، مقام، خانواده و هویت اجتماعی خود را پشت سر گذاشته‌اند. از منظر روان‌شناسی اجتماعی و سایکوتراوماتولوژی، چنین شرایطی دقیقاً بازآفرینی بالینیِ مفهوم «ترومای جمعی» است و بر اساس تعریف کلاسیک کای اریکسون ضربه‌ای مهلک و سیستماتیک به بافت بنیادین حیات اجتماعی وارد می‌کند که پیوندهای میان انسان‌ها را گسسته، اعتماد بین فردی را ذوب می‌کند و احساس امنیت اشتراکی را از بین می‌برد. در کازابلانکا، مهاجران اروپایی دچار فروپاشی ساختار اجتماعی و امنیتی شده‌اند و همان‌طور که پژوهشگرانی چون هیرشبرگر اشاره می‌کنند، فجایع مقیاس‌بزرگ مانند جنگ جهانی دوم و آوارگی اجباری، ثبات عاطفی، انسجام اجتماعی و هویت جمعی جوامع را به شدت منقبض و تخریب می‌کنند. این فضای برزخی و آواره، مولد مؤلفه‌های روان‌شناختیِ ویرانگری است که ازجمله آن‌ها می‌توان به از دست رفتن امنیت هستی‌شناختی اشاره کرد؛ بر اساس نظریه‌های جامعه‌شناختی و روان‌شناختی، انسان برای زیستن به این باورِ بنیادین نیاز دارد که جهان پیرامونش امن و قابل پیش‌بینی است، اما پناه‌جویان کافه ریک با از دست دادن وطن، زبان و جایگاه خود، این امنیت هستی‌شناختی را از دست داده و در چرخه‌ای از بهت، سردرگمی و سوگِ حل‌نشده رها شده‌اند. افزون بر این، اضطراب بقا و حالت مزمنِ جنگ یا گریز از دیگر پیامدهای این وضعیت است، به‌طوری‌که بلاتکلیفیِ فرساینده برای دریافت ویزای خروج و سایه سنگین مأموران گشتاپو، سیستم عصبی پناه‌جویان را در حالت آماده‌باش دائمی قرار داده و ترشح مداوم هورمون‌های استرس مانند کورتیزول و آدرنالین باعث فرسودگی روانی جمعی می‌شود؛ وضعیتی که در آن افراد برای زنده ماندن، ناچارند از هیجانات اصیل خود فاصله بگیرند و به کرختی و بی‌حسی هیجانی پناه برند. در کنار این موارد، گسست فرهنگی و بحران هویت نیز مشهود است، چرا که انسان‌هایی که روزگاری در پاریس، پراگ یا وین صاحب منصب، هنر، اندیشه و اعتبار اجتماعی بودند، حالا در کازابلانکا به یک شماره پرونده یا متقاضی ویزا تقلیل یافته‌اند که هویت فردی‌شان در ماشینِ بی‌رحم جنگ و بوروکراسیِ فاسد ویشی بلعیده شده است. در نهایت، در این بستر آکنده از ترومای جمعی، کافه ریک به کانونِ متبلورکنندۀ این رنجِ همگانی تبدیل می‌شود؛ فضایی مایکروکاسمیک که در آن افراد در ظاهر در کنار هم نشسته و به موسیقی گوش می‌دهند، اما هر یک در جزیره‌ای منفرد از ترس، بی‌اعتمادی، سوگِ فروخورده و تلاش مذبوحانه برای بقا غوطه‌ورند.

تحلیل شخصیت ریک و کافه‌اش

شخصیت «ریک بلین» با بازی هامفری بوگارت نمونه‌ای بی‌نظیر برای مطالعه بالینیِ تأثیرِ ترومای عاطفی و اجتماعی بر ساختار شخصیت است. مایکل کورتیز، کارگردان فیلم، این شخصیت‌پردازی عمیق را پیش از هرگونه دیالوگی، با یکی از درخشان‌ترین تمهیدات بصری تاریخ سینما آغاز می‌کند؛ سکانس معرفی ریک در حالی که به تنهایی در حال بازی شطرنج است.

این تصویر بصری پیش از هر کلامی، انزوای عمیق او را به تصویر می‌کشد، چرا که او در دنیایی پر از پناه‌جویان درمانده و نازی‌های اشغالگر، خودش را از عواطف انسانی جدا کرده و حریفی جز خودش ندارد. شطرنج‌بازی انفرادی او افزون بر این، نماد تفکر استراتژیک، کنترل‌گری و محاسبه‌گری است؛ ریک مردی است که هیچ‌چیز را به شانس واگذار نمی‌کند و در کافه‌اش مانند یک استاد شطرنج، مهره‌ها و موقعیت‌ها را زیر نظر دارد تا همیشه چند قدم جلوتر از دیگران و پلیس فاسد باشد.

این تلاش برای حفظ کنترل و موضع‌گیری خنثی، در واقع نقابی سرسخت بر روی زخم‌های عمیق و التیام‌نیافتۀ اوست. ترومای ریک ابعادی دوگانه دارد؛ از یک سو ترومای سیاسی و اجتماعی ناشی از خروج سرخورده‌اش از مبارزات آزادی‌خواهانه در اسپانیا و اتیوپی و از سوی دیگر و مهم‌تر از همه، ترومای عاطفی رهاشدگی است. در فلاش‌بک پاریس، ریک در اوج عشق و اعتماد به ایلسا لوند، در ایستگاه قطار و زیر باران رها شد و نامه‌ای که به دستش رسید، دنیای معنای او را ویران ساخت. در زبان روان‌شناسی، این ضربه ناگهانی نوعی آسیب دلبستگی است که اعتماد بنیادینِ فرد به جهان و دیگران را فروپاشیده و روان او را در همان ایستگاه قطار متوقف ساخته است.

برای محافظت از خود در برابر دردِ دوباره ریک به پناهگاهِ مکانیزم‌های دفاعی پیچیده‌ای پناه می‌برد که بازتاب همان ذهن تحلیل‌گر و بدبینیِ محافظت‌کنندۀ او پشت تخته شطرنج است. او با انزواطلبی و کناره‌گیری هیجانی، از برقراری روابط عمیق انسانی امتناع می‌کند و کافه‌اش را به دژی تبدیل ساخته که در آن حضور دارد اما تعلق‌خاطر ندارد؛ بی‌حسی هیجانی که راهکار ناخودآگاهِ روان برای جلوگیری از دردِ بیشتر است. شطرنج‌بازی کردنِ انفرادی او نشان می‌دهد که او اگرچه بازیِ سیاست و قدرت جهانی را زیر نظر دارد، اما ترجیح می‌دهد ناظری بی‌طرف بماند و با شعار «من برای هیچ‌کس مایه نمی‌گذارم»، از تبدیل شدن به مهره‌ای در دست دیگران خودداری کند.

مکانیسم‌های دفاعی ریک برای بقای روانی

تروما تا زمانی که بازآفرینی یا مواجهه مجدد با آن رخ ندهد، در لایه‌های زیرین روان باقی می‌ماند و فرد را در چرخۀ تکرار اسیر می‌کند؛ از این رو، ورود ناگهانی «ایلسا لوند» به همراه همسرش «ویکتور لاسلو» (رهبر نهضت مقاومت) به کافه ریک، دقیقاً حکم محرکِ فعال‌سازِ تروما را دارد. در این نقطه، ساختار دفاعی ریک به شدت به لرزه درمی‌آید و نخست با بروز خشم و کینه همراه می‌شود، به‌طوری‌که تلخیِ کلام ریک با ایلسا، بازتابِ خشمِ سرکوب‌شدۀ سالیانه‌ای است که حالا راه خروج یافته است. افزون بر این، بازگشت نشانه‌های اضطراب و به هم ریختن تعادل کاذب رخ می‌دهد و ریک دوباره کنترلی را که با سختی بر روی احساساتش اعمال کرده بود از دست می‌دهد، به طوری که نوشیدنی الکلی بیشتر، رفتارهای تکانشی و خیره شدن‌های عمیق، همگی نشانگر عود کردن علائم آسیب روانی در او هستند.

بر اساس کتاب «گریز از آزادی» اثر اریک فروم، وقتی انسان‌ها دچار ضربه، بی‌سرزمینی یا فروپاشی امنیتِ جهانِ آشنا می‌شوند، بار سنگین آزادی و تنهایی غیرقابل تحمل می‌گردد و فرد برای فرار از این اضطراب فلج‌کننده، به مکانیسم‌هایی چون تخریب‌گری و خودکناره‌گیری پناه می‌برد. در این راستا، تخریب‌گری فروم نشان می‌دهد که اگر انسان نتواند با جهان ارتباط سالم برقرار کند، برای از بین بردن دردِ ناشی از احساس حقارت، جهان و دیگران را تخریب یا بی‌ارزش جلوه می‌دهد که شعار ریک یعنی «من برای هیچ‌کس مایه نمی‌گذارم» و بدبینی افراطی‌اش دقیقاً جلوه‌ای از این تخریب ذهنی برای صدمه ندیدن مجدد است. افزون بر این، در مکانیزم خودکناره‌گیری، افراد برای محافظت از خود در برابر دنیای تهدیدکننده پشت نقاب بی‌تفاوتی پنهان می‌شوند و ریک نیز با تبدیل کردن کافه‌اش به یک دژ امن و پنهان شدن پشت نقاب یک مدیر بی‌طرف، عملاً از مواجهه با واقعیت دردناک پیرامونش می‌گریزد

...

ادامه این مطلب را در شماره ۹۸ ماهنامۀ سرمشق مطالعه کنید