جنگ هرگز چهره دوستانه ندارد / سرمقاله سردبیر

بتول ایزدپناه راوری
بتول ایزدپناه راوری

صاحب‌امتیاز، مدیرمسئول و سردبیر

این شب تیره اگر صبح قیامت باشد

آخرالامر به هر حال سحر خواهد شد

سال ۱۴۰۴، سال خوبی نبود، حداقل در خاطره جمعی ما ایرانی‌ها جز تلخی و اندوهِ فقدان چیزی به جا نگذاشت. تنها میراث به جا مانده از آن، دل‌های داغدار مادران و پدران و اندوهی سنگین و سمجی است که بر جان همه نشسته است و همچنان ادامه دارد و می‌گذرانیم شب را و روز را و هنوز را...

آنچه به جا مانده شیب تند بحران‌های کشور است از سیاسی و اجتماعی و اقتصادی گرفته تا آنچه که هر روز در لباس و لوای جدیدی چهره برمی‌گشاید و طبیعی است که با وجود شرایط بحرانی و مورد عجیب! هم جنگ و هم صلح و سنگ‌اندازی تندروها، رسیدن به ثبات و آرامش کاری بس بعید است. انگار اتفاقی سیزیف گونه سر راهمان است، هرقدر هم تلاش کنیم به جایی نمی‌رسیم، مشکلات به بخشی انکارناپذیر از زندگی‌مان تبدیل شده‌اند؛ و با این همه مصائبی که جنگ بر سرمان آورده و می‌آورد در حیرتم از نگاه کسانی که بدون توجه به خاکی که نامش ایران است و ما دوستش داریم؛ بدون ذره‌ای دغدغه برای زندگی و معاش مردم بر سر ایدئولوژی خودشان کوتاه نمی‌آیند و شعار جنگ‌افروزی را سرلوحه کار خود قرار داده‌اند! نمی‌دانم چطور می‌گویند گذشته چراغ راه آینده است! در حالی که ما نه چشم‌اندازی برای آینده داریم و نه از گذشته پند می‌گیریم و نه تجربه سایر کشورها را سرلوحه کار خودمان قرار می‌دهیم! کشور ما بر اثر جنگ‌های اخیر آسیب فراوان دیده اما هنوز هم فرصت داریم که به حیات آن فکر کنیم. کشور ژاپن بعد از جنگ فقط در سایه همت و تدبیر و همدلی اندیشمندان و سیاستمداران و مردم توانست از زیر بار آن همه ویرانی به چنین قدرتی تبدیل شود. چرا ما نتوانیم؟

رسیدن به توسعه، از مسیر صلح هموارتر است

شده‌ایم مردمانی خسته و فرسوده، روزگار بس طولانی است که کمتر شادی و نشاط واقعی داریم، همه زندگی‌مان در گرو روزمرگی‌ها است. انگار سرگرممان می‌کند. خبرها همه از جنگ است، حمله امریکا به ایران، حمله ایران به پایگاه‌های امریکا و در پی آن ساعاتی آرامش! خبرها همه از گرانی، تورم، بیکاری، کوچک شدن سفره‌های مردم زندگی‌های بی‌روح و زمانی که از دست می‌رود و نمی‌توان آن را جستجو کرد. زندگی هم انگار کاری به کار ما ندارد، راه خودش را می‌رود.

یاد این گفته داستایوفسکی می‌افتم که گفته بود:

«در این مدت زندگی به‌گونه‌ای سپری شده است که می‌توانم سال‌ها بدون آن که اتفاق غم‌انگیز دیگری رخ بدهد غمگین باشم.»

جنگ پدیده نفرت‌انگیز و به شدت پیچیده‌ای است. تلخی‌ها و زخم‌هایش آنقدر دوام می‌آورد تا به نسل‌های دیگر منتقل شود بدون تردید تبعات جنگ دامن نسل‌های بعد را هم خواهد گرفت.

ما ایرانیان جنگ‌طلب نیستیم و هرگز هم نبوده‌ایم. به کجا رسیده‌ایم که در گوشه‌های تاریک و باریک ذهنمان گاهی به این نقطه از عزم به ویرانی می‌رسیم؟! در حالی که دلمان یک زندگی معمولی و آرام و بی‌دغدغه، به دور از خشم و خشونت و نفرت، به دور از جنگ و خونریزی و از دست دادن جان‌های عزیز و بدون دیدن چشم‌های گریان. جان باختن انسان‌ها چه در جنگ و چه در خیابان غم‌انگیز است. نمی‌خواهیم دامنه بدبختی‌هایمان روزبه‌روز گسترده‌تر شود.

جنگ‌ها نتیجه نابخردی حاکمان است، اما قربانیانش مردمی هستند که هیچ نقشی در به وجود آمدن آن نداشته‌اند.

خانم باربارا تاکمن در کتاب خود «تاریخ بی‌خردی» پرده از معماهای تاریخی برمی‌دارد، این که چرا حکومت‌ها و رهبران سیاسی با وجود آگاهی از پیامدهای فاجعه‌بار تصمیمات خود، باز هم مسیر خطا را برمی‌گزینند و به نکاتی که بی‌خردی حاکمان در آن نقش داشته اشاره می‌کند ازجمله جنگ تروا و حمله آمریکا به ویتنام که حدود بیست سال طول می‌کشد و روسای جمهور آمریکا بارها و بارها اشتباه می‌کنند؛ و نتیجه این اشتباهات پی‌درپی می‌شود نابودی و ویرانی و فقر و فلاکت که نتیجه بی‌تدبیری و بی‌خردی است.

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این حاک

اگر آلوده یا پاکم

من این جا تا نفس باقی است

می‌مانم

من از اینجا چه می‌خواهم

نمی‌دانم...

اینجا سرزمین محبوب و خاک دوست‌داشتنی ما هست، همه کودکی‌مان، جوانی‌مان تعلقاتمان، در این آب و خاک ریشه دارد، مردم دلشان زندگی بهتری می‌خواهد. اصلاً هر آدمی سودای زندگی بهتر در سر دارد چه کسی فکر می‌کند بعد از جنگ روزهای شیرینی هم در راه باشد؟!

به گفت‌وگو نیاز داریم

خطر اصلی برای فروپاشیدن یک جامعه همیشه هم از بیرون نیست، از درون جامعه است، از سردی روابط است، از گفت‌وگو نکردن، حرف نزدن.

از دردها و آلام و بغض‌های فرو خورده است که آدم بند پاره می‌کند و ویران می‌شود. باید یاد بگیریم با کسی هم که موافق ما نیست و مثل ما فکر نمی‌کند گفت‌وگو کنیم، جامعه‌ای که اندیشه‌های مخالف را برنتابد هرگز نمی‌تواند به بلوغ و رشد فکری و توسعه برسد. جامعه ایران به رشد و تعالی فکری نیاز دارد باید یاد بگیریم کفت و گو جایگزین خشونت شود ایران امروز بیش از هر زمان دیگری به همدلی و گفت‌وگو نیاز دارد گفت‌وگو در مورد آینده نه در مورد جنگ و اختلاف.

کاش خسته نشویم از امیدهایی که هرگز به جایی نمی‌رسند.

چاپ مجله زیر سایه جنگ

یادم نیست کجا خواندم یا شنیدم که بی‌رحمانه‌ترین حالت زیستن همین است که هرچقدر غمگین باشیم زندگی کار خودش را می‌کند کاری به کار ما ندارد، ما هم بی‌رحمانه ادامه می‌دهیم!

فعلاًدر شرایط هم جنگ و هم صلح هستیم، حالِ یک منتظر را داریم. مذاکرات ادامه دارد، حمله هم صورت می‌گیرد، آمریکا به اهدافی در ایران حمله می‌کند ایران هم پایگاه‌های امریکا در کشورهای منطق را مورد هدف قرار می‌دهد.هر لحظه با خبرهای گوناگون و ضد نقیض در بهت و ناامیدی عمیق فرو می‌رویم. به آدم‌هایی بلاتکلیف بدل شده‌ایم، با ذهنی آشفته! فکر کردن، تمرکز کردن، تصمیم گرفتن، مثل جان کندن شده است، حال غریبی داریم.

متأسفانه علیرغم این که همواره تمام سعی‌مان این بوده که مجله را به طور منظم و مرتب به دست مخاطبان عزیزمان برسانیم اما ظاهراً همه چیز به‌گونه‌ای پیش نمی‌رود که ما می‌خواهیم. هیچ چیز قابل پیش‌بینی نیست. شرایط پایداری وجود ندارد که بتوانیم برنامه‌ریزی دقیق و منظمی داشته باشیم. با وجود این که در همین وضعیت نامطلوب بر و بچه‌های خوب مجله با تمام سختی‌ها مطالب را به‌موقع می‌رسانند، اما متأسفانه شرایط جنگی کشور، وضعیت ناهنجار اقتصادی و ناپایداری بازار و... همه چیز دست‌به‌دست هم داده تا چراغ مطبوعات روزبه‌روز کم سو تر شود؛ و البته در چنین شرایطی راه سودجویان هموارتر شده است. هیچ نظارتی هم وجود ندارد که بشود جلو این آشفتگی را بگیرد. خوب طبیعی است که ما هم مجبوریم در این جنگ برای بقا تلاش کنیم حداقل‌ها را از دست ندهیم نه به خاطر منافع خودمان بلکه برای رسالتی که بر عهده داریم، ناچاریم برای صرفه‌جویی در هزینه‌هایی که واقعی نبوده و دقیقاً از جنس سودجویی است و برای روشن نگه داشتن چراغ مجله به همین روال دو شماره یکی کار کنیم هرچند با همین شرایط هم هیچ آینده‌ای را برای مجله نمی‌توانیم ترسیم کنیم.

یکی از مشکلات اصلی مطبوعات، تهیه کاغذ است که بازار آن چند سال است به شکلی بیمار گونه در دست مافیایی است که معلوم نیست از کجا تغذیه می‌شود؟! روزبه‌روز نایاب‌تر و گران‌تر می‌شود و در تمام این سال‌ها هرگز به نقطه تثبیت نرسیده و نخواهد رسید. در جایی خواندم که بعضی از ناشران تصمیم دارند برای جلوگیری از ضرر و زیان، پشت جلد کتاب قیمت نزنند تا بتوانند در زمان فروش با توجه به شرایط موجود قیمت‌گذاری کنند! البته حق هم دارند، درحالی که برای نشریات چنین امکانی وجود ندارد که هیچ! با اندک بالابردن قیمت نشریه هم مورد سؤال قرار می‌گیریم که چرا گران کرده‌اید؟! و غم‌انگیزتر این که همکاران ما در وزارت ارشاد فارغ از مشکلاتی که سر راه چاپ و انتشار یک نشریه قرار دارد گاهی قوانین سخت‌تری وضع می‌کنند.

به قول احمد محمود

سال‌هاست منتظر روزهای بهترم

اما نمی‌دانم چرا هنوز هم دیروزها بهترند!

خانواده ایرانی در آرزوی روایت مشترک

عباس تقی‌زاده
عباس تقی‌زاده

روزنامه‌نگار، دکترای علوم ارتباطات

یادداشت

اگر از جوانان و حتی کودکان درباره فردا و آینده سؤال کنیم کمتر با پاسخ‌هایی مواجه می‌شویم که محدوده فردا به دهه‌های بعد برسد. پاسخ به این پرسش از سوی پدر و مادرها که چه آینده‌ای برای فرزندانتان تصور می‌کنید تقریباً مبهم و نامشخص است. این پاسخ برای فردا و آینده کشور هم مشابه است.

سقف آینده و آرزوها و برنامه‌ها به‌ویژه پس از دو جنگ اخیر (۱۲ روزه و رمضان) کوتاه‌تر شد. با وجود اینکه احساسات و انگیزه‌های میهن‌دوستی در برابر تجاوزات خارجی تقویت شد باز هم آینده متزلزل و ترسیم فردا دشوار شده است.

اکنون زدگی از زاویه‌ای به مصرف‌زدگی و تبلیغات اشاره دارد اما ما با توجه به شرایط سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و ... به اجبار در اکنون، زندگی می‌کنیم و روزمرگی پدیده رایج و غالب است.

روزگاری قصه مورچه و گنجشک را می‌خواندیم که یکی به فکر فردا بود و دیگری نبود اما اینک گرچه به فکر فردا هستیم اما اندوخته‌های تصمیم‌ساز، تکثر و تنوع اتفاقات و حوادث در کشور، توانمندی‌های ضعیف اقتصادی و... کفاف روزمره را هم نمی‌دهد چه رسد فردا.

پناهگاه خانواده برای ایستادگی در برابر توفانی که وزیدن گرفته است چندان مستحکم نیست این را از نگاه فرزندان و والدین هم می‌توان فهمید که از تلاقی با هم می‌گریزند؛ نگاه شرمسار پدر و مادر و نگاه مطالبه‌گر و کم امید فرزندان.

وقتی برای فردا افق و تعریف روشنی نمی‌توان داشت و اگر نخواهیم به تبلیغات سیاسی تخدیرکننده و رویافروش پناه ببریم چه باید کرد. معنادار کردن زندگی در شرایطی که حس تعلیق و آویزان بودن در زمان و مکان غالب است خیلی سخت شده است. به تعبیر یک جوان ما در اکنون هم زندگی نمی‌کنیم ما در برزخ و اغما بسر می‌بریم؛ و سخت‌تر آنکه نظام سیاسی و حاکمیت این وضعیت را به رسمیت نمی‌شناسد و روایت دیگری ارائه می‌دهد اینجاست که حس غربت و بی‌پناهی تشدید می‌شود و فشار این حجم از تناقض به خانواده وارد می‌شود.

خانواده بی فردا و بی افق که نمی‌داند چه کند. حتی نمی‌داند فردا بهتر خواهد شد یا باید همین اکنون را غنیمت شمرد چراکه هر روز با خبری تلخ، افزایش قیمت‌ها و تصمیم‌های لحظه‌ای و پرتغییر مواجه می‌شود.

فقط تصور کنید چه استرس و فشار روانی در ماه‌های اخیر دانش آموزان، دانشجویان و داوطلبان کنکور و خانواده‌ها تجربه کردند.

جوان امروز حتی اجازه عاشق شدن ندارد و مابه ازای مجازی یا تصنعی‌اش را جستجو می‌کند، حالا این وضعیت را با سیاست‌های ترویج ازدواج و فرزندآوری مقایسه کنید به عمق شکاف بین واقعیت‌ها و رویاهای کاغذی پی می‌بریم.

گرچه حدی از اختلاف و فاصله بین نسلی طبیعی است اما در سال‌های اخیر خانواده‌های ایرانی به محل بحث و گفت‌وگوهای مناقشه‌انگیز -حالا اگر گفت‌وگویی شکل بگیرد- بدل شده‌اند.

تقریباً نسخه شفابخشی برای آینده فرزندان وجود ندارد و روایت مشترکی در موضوعات مختلف بیان نمی‌شود. عنصر ما حتی درون خانواده رنگ می‌بازد و بچه‌ها به جای بابا و مامان گفتن پدرومادر را گاهی با فامیلشان و افزودن پیشوند آقا و خانم و رسمی صدا می‌زنند.

اگر پدری از کشورمان بگوید فرزندان می‌گویند کشور شما نه ما، از کدام کشور سخن می‌گویید؛ کشوری که اینترنت قطع می‌شود، امکان همکاری علمی با خارج دچار اختلال است و برای ورود به برخی سایت‌ها و استفاده از امکانات حتی علمی باید هویت خود را از کشور دیگری معرفی کنیم. اینجا است که حتی مفهوم وطن هم، محل مناقشه درون خانوادگی می‌شود از این جهت که سرریز همه اختلافات به خانواده می‌آید و آن را دچار تنش می‌کند.

خانواده‌ای که باید امن و پناهگاه باشد فضایی از سکوت یا مشاجره شده است. تنهایی حتی به درون خانواده‌ها رسیده، درست زیرسقفی که باید ما را از تنهایی برهاند.

نه‌تنها ما در درون خانواده چندان روایت مشترکی نداریم که در پذیرش روایت‌های رسمی هم با بی‌اعتمادی فزاینده روبرو هستیم.

آن‌طور که برخی جوانان حتی تحصیل‌کرده آرزو می‌کنند در یک کشور اروپایی یا آمریکایی درخت یا مورچه باشند اما در ایران نباشند. چه فاجعه‌ای از این دهشتناک‌تر.

خانواده ایرانی نمی‌تواند زیست خود را مستقل از بیرون و فضای سیاسی تعریف کند. تصور کنید شما جلوی تلویزیون نشسته‌اید گوینده خبر، یک مصوبه رسمی را در زمینه اقتصاد می‌خواند. در این خصوص و بقیه موارد به میزانی که روایتی مشترک یا تا حدودی مشترک بین اعضای خانواده و بین خانواده و نهاد حاکمیت شکل بگیرد که لازمه‌اش اعتماد متقابل است می‌توان به فردای خانواده امید داشت؛ اما با اختلال ارتباطی و شکاف بین روایت‌های رسمی و مردمی و درون خانوادگی فرسایش ادامه خواهد داشت.

منظور از روایت مشترک، شبیه هم فکر کردن و تک‌صدایی نیست اتفاقاً توازن در شنیدن صداهای مختلف و متنوع است. قرار نیست هیچ صدایی خفه شود اما قرار هم نیست یک صدا آنقدر بلند شود که بقیه صداها شنیده نشوند.

من کیستم؟

مهدی ایرانی‌کرمانی
مهدی ایرانی‌کرمانی

یادداشت

ندایی برآمد:

هلا! فلانی تو کیستی، چیستی، چه کاره‌ای، اینجا چه می‌کنی، حرف حسابت چیست؟

نخست یکه خورم و سپس غوغایی در درونم به پا خاست. چون من که یک من نیستم، چندین منم و در حقیقت من مجموعه‌ای از من‌ها هستم که هر یک خودستایانه هَل مَن مبارز می‌طلبد و ادعای مَنیت دارد. این من‌های من اغلب با هم به ستیز برمی‌خیزند و مَنی که ریاست جمع را بر عهده دارد همه را دعوت به مصالحه و وفاق می‌کند و مَن‌ها همواره، با حفظ هویت، به رأی رئیس احترام می‌گذارند. روال بر این است، مگر در افرادی که دچار روان‌گسیختگی یا اسکیزوفرنی شده‌ باشند. گردهمایی این من‌ها یادآور تصویر ذهنیِ من از انجمن ایزدانِ ایرانِ باستان یا پانتئونِ خدایانِ یونانی است. در آن تصویر ذهنی، اهورامزدا بر سکویی نشسته و ایزدان در اطراف او به جر و بحث و مجادله و مناظره و قهر و آشتی و کشمکش و کنش و واکنش مشغول‌اند و البته ختمِ کلام، سخنِ رئیس انجمن است. پانتئون خدایان و الهگان و تایتان‌های یونانی هم جلسات‌شان را به ریاست زئوس تشکیل می‌دادند. دستِ کم تصویر ذهنی من این است.

پیش از آنکه به این من‌ها اجازۀ معرفی خودشان و پاسخ به پرسش‌های آن «ندا» را بدهم، باید خیلی‌خیلی کوتاه زمینه و جایگاه هستی‌شناسی این من‌ها را عرضه کنم و علیرغم اینکه این زمینه‌سازی کوتاه است، تکرار مکررات است، پوزش می‌طلبم چون اغلب شما این مطالب را می‌دانید، ولی برای جامع بودن تصویر ناچارم گزارشی در حدّ دو سه جمله تقدیم کنم:

***

ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۶ مطالعه فرمایید.