معماریِ هوشمندانۀ ادبیات عاشورایی

صدرا پاریزی
صدرا پاریزی

جایی‌که «آسمانِ شکوه» برای تماشای «روایتِ زمین» می‌ایستد

پارادوکسِ ثبات و تحول در روایتِ عاشورایی

***

ادبیاتِ عاشورا، فراتر از طبقه‌بندی‌هایِ مرسوم در گونه‌شناسیِ ادبی، با یک پدیدۀ پیچیده و چندوجهی روبرو است. اگرچه این آثار را می‌توان در زمرۀ «مرثیه‌سرایی» یا «ادبیاتِ مذهبی» قرار داد اما این تعاریف، ابعادِ هستی‌شناختی و کارکردیِ این پدیده را پوشش نمی‌دهند. شعرِ عاشورایی، درواقع تجلیِ یک «رابطۀ تعاملی» میانِ سوژه (انسان) و یک واقعۀ قدسی است؛ پیوندی که فراتر از ساختارهایِ زبانیِ گذرا، در لایه‌هایِ عمیقِ «آگاهیِ جمعی» ریشه دارد.

در بررسیِ تاریخیِ این روایت، ما با یک «پارادوکسِ ساختاری» مواجه هستیم؛ درحالی‌که «محتوا» همواره یک کهن‌الگوی ثابت، در طولِ قرن‌ها از پایداریِ معنایی برخوردار بوده، «فرم» و «بافتارِ زبانیِ» آن، مسیری از دگرگونی‌هایِ بنیادین را طی کرده است. این پژوهش، این سیرِ تحول را نه به‌عنوان یک «زوالِ کیفی» یا گذار از «فخامت به سادگی»، بلکه به‌عنوان یک «استراتژیِ تکاملِ انطباقی» تحلیل می‌کند.

مسئلۀ بنیادین ادبیاتِ عاشورا این است که چگونه توانسته است با گذار از «مرجعیتِ کلمه» در فضاهایِ نخبگانی و ایوان‌هایِ ملوکانه، به «مرجعیتِ احساس» در فضایِ توده‌وار و کفِ هیئت‌ها تغییر جهت دهد، بدون آنکه اصالتِ معناییِ خود را از دست بدهد؟ درواقع، این تغییرِ ساختار از «بلاغتِ فاخر» به «ضرب‌آهنگِ سوز»، پاسخی استراتژیک به نیازِ جامعۀ مذهبی برای حفظِ «ارتباطِ زیستمند» با واقعه بوده است.

این مقاله بر آن است تا با نگاهی تطبیقی، «تنشِ میانِ شکوه و روایت» را به‌عنوان موتور محرکۀ اصلیِ هویتِ ادبیِ عاشورا بازشناسی کند. هدف، تبیینِ این نکته است که چگونه «کلمه» در این مسیر، گاه برای تثبیتِ «تقدسِ فاصله» به ابزارِ جلال و شکوه بدل شده و گاه برای برقراریِ «هم‌ذات‌پنداریِ عاطفی»، از حصارِ صنایعِ ادبی فراتر رفته و به سمتِ «مینیمالیسمِ معنایی» و زبانِ خاک حرکت کرده است.

بخش اول (عصر کلاسیک)

جایی‌که «آسمانِ شکوه» برای تماشای «روایتِ زمین» می‌ایستد

در تحلیلِ ساختاریِ دورانِ کلاسیک، ما با پدیده‌ای روبرو هستیم که می‌توان آن را «دوگانگیِ هستی‌شناختیِ روایت» نامید. ادبیاتِ عاشورا در این دوره، نه یک جریانِ یکپارچه، بلکه عرصۀ نوسان میان دو قطبِ متضاد و درعین‌حال مکمل بود: قطبِ «شُکوهِ کلامی» و قطبِ «روایتِ عاطفی». این دو قطب، دو رویکردِ متفاوت را نسبت به واقعۀ کربلا و کارکردِ زبان در مواجهه با آن نمایندگی می‌کردند.

***

ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۶ مطالعه فرمایید.

کودک ایرانی امروز به دور از ناگهان‌های کوچه‌های دیروز

صهبا توکلی
صهبا توکلی

مدرس دوره‌های داستان خلاق کودک و نوجوان_ سیرجان

وقتی «خانه» از جغرافیای فیزیکی می‌گریزد

***

پسر شش‌ساله‌ام می‌گوید: «مامان چطور می‌تونم برم توی گوشی؟»

می‌گویم: «برای چی می‌خوای بری توی گوشی عزیزم؟»

پسرم: «آخه خونه‌م اونجاست! توش همه چی دارم! واقعیِ واقعی! بیا ببین...»

مرا همین‌جا بهت‌زده بگذارید تا بعد...

وقتی کودک ۶ ساله‌ام، از مکانِ حضورِ فیزیکی‌اش فاصله می‌گیرد و ادعا می‌کند خانه‌اش در جایی دیگر است، من با یک «خطای جغرافیایی» ساده روبه‌رو نیستم. من با «هجرتِ وجودی» یک کودک روبه‌رو شده‌ام.

در این لحظه، به این فکر می‌کنم که مفهوم «خانه» دچار یک فروپاشی معنایی شده است. خانه دیگر آن پناهگاهِ ملموس، با بوی نان، با بافتِ زبرِ دیوارها یا صدایِ قدم‌های رهگذران در کوچه نیست؛ خانه اکنون تبدیل شده است به یک «مجموعه از داده‌ها و الگوریتم‌ها».

برای این کودک، واقعیتِ فیزیکی، تنها یک «زیرساختِ مزاحم» است که مانع از رسیدن او به دنیای بی‌نقص، بدون اصطکاک و همواره در دسترس اوست.

متخصصان علوم اجتماعی این هجرت را، نوعی جهان‌سازیِ خودمحور می‌دانند؛ وضعیتی که در آن، جهانِ بیرونِ کودک، یک وجود «دیگری» نیست تا بخواهند با او تعامل کنند، بلکه تنها سایه‌ای است که در حاشیۀ امن فضای کنترل‌شدۀ آن‌ها قرار دارد.

***

ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۶ مطالعه فرمایید.